جزیره دانش- کوتاه و خواندنی
دویست ورق نوشتم و هزار دینار گرفتم

حذف تصاویر و رنگ‌ها  | تاریخ ارسال: 1387/7/28 | 

  جبرئیل بن عبیدالله بن بختیشوع از نسل پزشکان گندی‌شاپوری بود که روزگار کودکی را به سختی گذراند، چرا که مقتدرعباسی پس از مرگ عبیدالله بن بختیشوع به مصادره‌ی دارایی‌های وی فرمان داده بود. جبرئیل نزد یکی از پزشکان مقتدر به نام هرمزد شاگردی می‌کرد و در بیمارستان بغداد به کار مشغول بود. شب‌ها را در خانه‌ی دایی‌های خود می‌گذراند و ایشان با وی رفتار خوشی نداشتند و پیوسته او را به دلیل فراگیری دانش سرزنش می‌کردند و می‌گفتند که چرا راه پدارن و نیاکان خویش را می‌پوید و مانند دایی‌های خود به کار بازار نمی‌پردازد.

  جبرئیل سختی‌ها و کنایه‌ها را به شوق فراگیری پزشکی بر خود هموار کرد تا این که سرانجام در این کار استاد شد کم کم آوازه‌ای پیدا کرد و یکی از روزها که همسر یکی از بزرگان ایرانی را درمان کرد، هزار درهم نقد و جامه‌های گران‌مایه پاداش گرفت. هنگامی که آن بزرگ ایرانی به سرزمین خود بازگشت از استادی جبرئیل در کار پزشکی سخن فراوان گفت و زمینه را برای دعوت جبرئیل به شیراز فراهم کرد.

  آمدن جبرئیل به شیراز همزمان بود با فرمانروایی عضدالدوله دیلمی بر آن سرزمین و چون فرمانروا از ورود جبرئیل به آن شهر آگاه شد، وی را به بارگاه خویش فراخواند و خانه‌ای نیکو برایش فراهم ساخت. زندگی جبرئیل از راه درمان کاردارن عضدالدوله رونق گرفت و آوازه‌ای درخور پیدا کرد.

  هنگامی که عضدالدوله به بغداد رفت، جبرئیل را با خود به آن شهر برد و ریاست بیمارستان بغداد را به وی سپرد. فرمانروا دو مقرری برای وی در نظر گرفت: سی‌صد درهم به مانند دیگر پزشکان بیمارستان و سی‌صد درهم ویژه‌ی جبرئیل. نوبت رسیدگی به دربار عضدالدوله را نیز هفته‌ای دو نوبت در نظر گرفتند. به زودی جبرئیل سرآمد همه‌ی پزشکان بغداد شد و زمینه‌ی حسد و کینه‌توزی برخی از پزشکان را فراهم آورد.

  روزی صاحب بن عباد، وزیر و دوست گرامی عضدالدوله، بیماری سخت پیدا کرد و از فرمانرا خواست پزشکی کاردان را برای درمانش به ری بفرستند. عضدالدوله فرمان داد که پزشکان بغداد گردهم آیند و یکی از میان خودشان را برای درمان صاحب بن عباد برگزینند. گویند پزشکان بغداد از روی حسد و تنگ‌نظری که به جبرئیل داشتند و پیشرفت روزافزون وی را طاقت نمی‌آورند، به عرض عضدالدوله رساندند که کسی را شایسته‌تر از جبرئیل برای درمان صاحب نمی‌دانند، چرا که مردی بسیار نیکوسخن و به زبان فارسی آشناست. عضدالدوله این نظر را پسندید و جبرئیل را به ری فرستاد.

  چون جبرئیل به خدمت صاحب بن عباد رسید، آن وزیر بزرگ فرمان داد که وی را در خانه‌ای شایسته با خدمت‌گذاران نیکو فرود آورند و هر آن چه نیاز دارد، فراهم سازند. جبرئیل به درمان صاحب پرداخت و پاداشی فراوان گرفت. روزی صاحب از وی خواست کتابی بنویسد در معرفی بیماری‌ها از فرق سر تا نوک پا. جبرئیل چنین کرد و جایگاه ویژه نزد صاحب پیدا کرد و هزار دینار پاداش گرفت. جبرئیل همیشه می‌گفت: «دویست ورق نوشتم و هزار دینار گرفتم.»

  چون این اخبار به عرض عضدالدوله رسید بسیار خوشحال شد و جبرئیل در نظرش جایگاه ویژه یافت. سرانجام جبرئیل از ری به بغداد بازگشت و گروهی از غلامان و خادمان همراه اسباب منزل و پوشاک نکو با خود آورد. عضدالدوله او را بسیار نکو داشت و پزشک نخست دربار خود کرد. پزشکان بغداد در این زمان به دیدن او آمدند و از جمله‌ی ایشان ابن تلمیذ بود که به جبرئیل گفت: «زراعت ما کردیم و حاصل تو برداشتی! خواستیم تو را دور کرده باشیم، در قرب تو افزوده شد.»

  جبرئیل بخندید و گفت: «کارها در دست ما و شما نیست. تدبیرگر و صاحبی جدا دارد!»

بازنویسی از:

قفطی. تاریخ الحکماء(ترجمه‌ی فارسی از قرن یازدهم هجری). به کوشش بهمن دارایی. انتشارات دانشگاه تهران، چاپ دوم 1371

نشانی مطلب در وبگاه جزیره دانش:
http://jazirehdanesh.com/find.php?item=1.443.959.fa
برگشت به اصل مطلب