جزیره دانش- کوتاه و خواندنی
از معلم آزادی تا معلم استبداد

حذف تصاویر و رنگ‌ها  | تاریخ ارسال: 1385/2/11 | 

حاج میرزا حسن رشدیه پایه‌گذار مدرسه به شیوه‌ی نوین در ایران است. او در تبریز در یک خانواده‌ی روحانی به دنیا آ«د و در جوانی پس از آموختن درس‌های طلبگی به لباس روحانیت درآمد و در بیست‌سالگی پیش‌نماز مسجد شد. در آن دوران ناصرالدین‌شاه با استبداد کامل بر ایران حکومت می‌کردو تبلیغات مذهبی در پایتخت و شهرها در اختیار ملایان درباری بود و آنان مجبور بودند که بر منبرها برای شاه دعا کنند. اگر واعظی از حکومت انتقاد می‌کرد و ظلم و ستم والیان را محکوم می‌کرد، ماموران او را با زور از مسجد بیرون می‌کردند. در تبریز واعظان مجبور بودند که گذشته از دعا کردن شاه، مظفرالدین‌شاه ولیعهد را نیز دعا کنند. اکنون داستانی بخوانید از سرگذشت دعاخوانی رشدیه بر جان ولیعهد که باعث دگرگونی او و رها کردن منبر شد.

رشدیه در مسجد خود نماز می‌خواند و روزهایی هم به منبر می‌ر فت. عصر یکی از روزهای ماه رمضان سال 1398 هجری‌قمری، بر منبر نشسته و مشغول موعظه بود و از حرام بودن اطاعت از حاکم ظالم سخن می‌گفت. قضا را مظفرالدین میرزا ولیعهد برای نماز به آن‌جا آمد. شاهزاده را رسم بر این بود که پس از بازگشت از شکار برای ادای نماز به هر مسجدی که در مسیر راهش بود، می‌رفت. آن روز گذارش به آن مسجد افتاد. به محض این که پای ولیعهد به مسجد رسید، رشدیه از ترس سخن را برگرداند و ولیعهد را اعدل ناس(عادل‌ترین مردمان) معرفی کرد و مردم را به اطاعت از والاحضرت ترغیب کرد.

سخن به آخر رسید و مسجدیان پراکنده شدند و رشدیه نیز به سوی خانه‌اش حرکت کرد. در راه یک‌باره به خود آمد و آن‌چنان که بعدها تعریف می‌کرد، با خود گفت: ای غافل نادان، برای رضای خدا سخن گفته، مردم را از اطاعت بر ظالم باز می‌داشتی، به محض این که یک ظالم متنفذ وارد شد، خدا را رها کردی، شیطان را گرفتی و مردم را به اطاعت شیطان خواندی؟

دوری مسافت از مسجد تا منزل، رشدیه را فرصت داد که نفس اماره را به طور کامل سرکوب کند. با پریشانی تمام به خانه آمد. برادران هم از مسجدهایشان آمدند و افطار بر گزار شد. ولی رشدیه را بهت خاصی گرفته بود. مادرش گفت: حسن، پیش آمدی شده است؟ و حسن جواب داد: نه. مادر گفت: پس چرا سردماغ نیستی و نتوانستی افطار کنی؟ میرزا حسن گفت: سرم درد می‌کند، ولی چیزی نیست، اهمیت ندارد.

پس از افطار، میرزا حسن با پدر خلوت کرد. جریان را شرح داد و گفت: دیگر به مسجد نمی‌روم. گناه خودم کم نیست، دیگر چرا وبال دیگران را هم به گردن بگیرم؟ هر چه پدر و مادر کوشیدند که رشدیه را از این تصمیم بازدارند، نپذیرفت. آن شهر را ترک کرد و برای تحصیل علم به نجف( و به دارالمعلمین لبنان) رفت و پس از فراگیری دانش، به میهن بازگشت و نخستین مدرسه‌های نوین را در ایران پایه‌گذاری کرد. 

از سوی دیگر معلمانی بوده‌اند که مردان مستبد پرورش داده‌اند. حکیم قاسمی، یکی از معلمان مستبد‌پرور دوران قاجار بود. او مردی سخن‌شناس و فاضل بود و از این رو به او ادیب کرمانی نیز می‌گفتند. اما او برخلاف هم‌شهریان خود، که پیوسته قلبشان برای آزادی می‌تپید، از عشق به توده‌های مردم و آزاد‌منشی بهره‌ای نداشت. محمدعلی‌میرزا، که مجلس شورای ملی را به توپ بست، از دست‌پروردگان اوست. او محمدعلی‌میرزا را با روحیه‌ی خودپرستی پرورش داد و به شیوه‌های گوناگون به او می‌آموخت که برای مردم ارزشی در نظر نگیرد. در این‌جا به یکی از شیوه‌های او اشاره می شود.

می‌گویند یک روز با محمدعلی‌میرزا و تنی چند از درباریان سخن می‌گفت. کبوتری در دست داشت. رو به آنان کرد و گفت: این کبوتر را می‌بینید؟ گفتند: بلی. سپس کبوتر را رها کرد تا از نظر ناپدید شد. گفت: حالا آن را می‌بینید؟ گفتند: خیر. کبوتر دیگری خواست و پرهای بال آن را به قیچی گرفت و آن را رها کرد. کبوتر به زمین افتاد که از پرواز ناتوان بود. آن معلم کرمانی رو به درباریان کرد و گفت:"ملت مثل این کبوتر است، نباید پر و بالش داد و آزادش گذاشت."

منبع:

رشدیه، شمس‌الدین. سوانح عمر، شرح زندگی حاج میرزا حسن رشدیه. نشر تاریخ ایران، 1362

باستانی پاریزی، محمد ابراهیم. فرمانفرمای عالم. علمی، 1377

مقاله‌ی مرتبط

میرزا حسن رشدیه، بنیان‌گذار مدرسه‌های نوین در ایران

نشانی مطلب در وبگاه جزیره دانش:
http://jazirehdanesh.com/find.php?item=1.443.573.fa
برگشت به اصل مطلب