Home Home Information Contact Site Map Library English Site
بخش‌های اصلی
صفحه اصلی
سرمقاله
پیشگامان آموزش
نخستین مدرسه ها
کتاب های درسی
محصولات کمک آموزشی
تاریخ آموزش
تصویرگران کتاب های درسی
شاعران کتاب‌های درسی
خبرهای آموزشی
برترین‌ مقاله‌ها
::
جستجو در پایگاه

جستجوی پیشرفته
دریافت اطلاعات پایگاه
نشانی پست الکترونیک خود را برای دریافت اطلاعات و اخبار پایگاه، در کادر زیر وارد کنید.
آخرین مطالب بخش
:: آینده‌ی ایران در دست معلمان با ایمان
:: سامانه‌‌ی یکپارچه‌ی پرورش خلاقیت در دانش‌آموزان
:: دانش‌آموزان از تاریخ چه باید بیاموزند؟
:: ویژگی‌های کتاب درسی
:: سپاس‌گذاری مردم سده از آموزگاران کهن‌ترین دبستان شهر
آخرین مطالب سایر بخش‌ها
:: بیایید باکتری بخوریم
:: یخچال ایرانی، نوآوری ایرانی
:: چرخه سوخت هسته‌ای
:: ناسا پایین‌ترین دمای جهان را می‌آفریند
:: 9 نکته درباره بچه‌ها که ممکن است ندانید
:: جلوگیری از سرطان با غذاهای سبز
:: گرمای لپ‌تاپ بر قدرت باروری اثری ندارد
:: مجموعه‌ی 6 جلدی گفت‌وگو درباره‌ی انرژی منتشر شد
:: نقش کتابخانه‌های دیجیتال چندرسانه‌ای در پیشرفت آموزش
:: چه چیزی دختران را دختر می‌سازد؟
آموزش و پرورش ایران

ghatreh_in_jazireh

:: صحبت 3 از کتاب احمد ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۸۴/۵/۳۰ | 

مداد را چطور می سازند؟ الماس و غرافیت چه ماده ای است؟ مواد نوشتن چینی و بلور، ساختن کاغذ و اسباب کاغذی، بیان پاپیروس و خط میخی و یراغلیفی. آقا احمد مرکب می سازد.

  امروز خیلی کار داشتم. صبح زود بود برخاستم. بعد از ساعتی در را زدند. معلوم شد صادق چای آورده. اطفال را پرسیدم. گفت چایی می خورند. گفتم به خانم بگو آنها را نگذارند پیش من بیایند. کار فوتی دارم. چون در عمل تجارت مکتوبی که باید امروز نوشته و به پوسته داده شود به فردا نماند، زیرا که از دیر و زودی یک روز خسارت کلی وارد می آید. صادق رفت.

بعد از اندکی صدای گریه احمد بلند شد. خودداری نتوانستم به تعجیل برخاستم. آستینم خورد به استکان چایی ریخت، هرچه نوشته بودم همه را ضایع نمود. از پله ها پایین آمدم. دیدم احمد افتاده سرش به پله خورده. برداشتمش. گفت من به عادت هر روزی می خواستم بیایم دست شما را ببوسم، مادرم مانع شد. دویدم، افتادم، سرم به سنگ پله خورد. گفتم من خودم سپرده بودم نگذارند. تو چرا حرف مادرت را نشنیدی. هر کس از طاعت بزرگ خویش تمرد کند البته مثل تو سرش به سنگ می خورد.

رفتیم بالا. احمد می خواست سر صحبت را باز کند. بی میلی مرا دید گفت آقا، حالا که شما کار دارید یک مداد و یک صفحه کاعذ به من بدهید با ماهرخ می روم در اتاق خودمان چیز می نویسم یا صورت می کشم. مداد و کاغذ را دادم. گرفت و پرسید آقا، کاغذ را از چه می سازند و چطور می سازند؟

گفتم کاغذ را از پارچه های کهنه و از پنبه و ابریشم و سایر نباتات و کاه و درخت درست می کنندو همین که اول مصالح آن را هر چه باشد با اسبابی که دارند ریزه ریزه نموده، بعد مثل آرد می سایند، می جوشانند و می چسبانند و هیولایی مثل خمیر از آن حاصل می شود. بعد از آن به دم چرخ های بخار مخصوص این عمل، که حالا اختراع شده، می ریزند و از یک طرف بلافاصله طبقات صد هزار ذرع طولانی صاف و خشکیده بیرون می آید. با اسباب دیگری انها را به هر اندازه که خواهند می برند، مهر زده دسته و توپ نموده، بارها بسته به بازار فروش می برند. خصوصا به بازار ممالک آسیا، که هنوز با وفور و کثرت مصالح و شدت لزوم از خودشان کارخانه ندارند و محتاج فرنگیان هستند.

بزرگان اسلام روی همان کاغذ که فرنگی ساخته کتب احادیث و قران مجید می نویسند. عوض تشویق و ترغیب اهالی به ایجاد و اختراع این نوع کارخانجات مفیده، در ممالک اسلام موقتا اذن اجازه استخدام استادان خارجه برای تعلیم اهالی مستعد داخله، که بعد از یک دو سال از استادان خارجی یکجا مستغنا شده، هم کاغذ پاک و هم ثروت جدیدی برای ترقی وطن که حوزه اسلام است داشته باشیم، نمی دهند. به همین قدر قانع و خوشدل هستند که بگویند" ما از مسلمان می خریم" و حال آن که خود قایل و حقیقت اسلام عالم است بر این که فقط حامل کاغذ امروزی وطن ما، مسلمان است نه عامل او.

احمد گوش می داد و متفکر بود. به خیالم آمد که الان هر چه در روی زمین از ماده گاغذ درست می کنند اطلاعات خواهد. پرسید تا اختراع کاغذ مردم نوشتجات خودشان را چطور ضبط می نمودند. گفتم در روی پوست بیرغامنت یا پاپیروس.

اینجا می خواستم تمام بکنم گفتم حالا دیگر بروید پایین مشغول باشید، من هم کار دارم. احمد گفت آقا، اگر مرکب را هم بگویید که چطور و از چه چیزی می سازند، دیگر سوالی نمی کنم. گفتم ترکیب آن چنین است که مازو و دوده را با هم مخلوط نموده، قدری اهن و صمغ عربی داخل کرده، جوش می دهند تا غلیظ و شفاف شد مرکب است.

احمد از این تفضیلات خوشحال شد، با ماهرخ رفتند. من هم کارهای خودم را تمتم نموده، رفتم بیرون. بعد از ظهر برگشتم. در حیاط دم حوض آب ازدحام بود. ملتفت نشدم. از پله ها بالا رفتم، دیدم روی پله ها دوده سیاه ریخته شده. برگشتم صادق را صدا نمایم احوال پرسم. دیدم احمد را با سر و صورت سیاه می آورند. دریافتم که می خواسته مرکب درست بکند. از حالت او خنده ام گرفت. تا مرا دید گفت آقا چقدر زحمت کشیده، از میان دودکش دوده را به دامن خود ریخته، صمغ و کاسه و مازو زا ، چطور که فرموده بودید، حاضر نمودم، می خواستم که آتش بکنم و مرکب درست نمایم مادرم آمد کاسه را ریخت و زحمات مرا ضایع نمود.

گفتم دوده را روی پله ها چرا ریخته بودی؟ گفت اول آوردم به شما نشان بدهم نبودید. قدری روی کاغذ ریخته، دم پنجره گذاشتم که بعد از آمدن نگاه کنید، شاید از دامنم هم روی ÷له ها نیز ریخته شده. برگشتم رفتم بالا، دیدم دم پنجره باز، روی یک طبقه کاغذ دوده ریخته و رفته. باد آمده، همه را روی قالی و کاغذها پاشیده. چه می توان کرد؟ خندیده صدا نمودم آمدند با هزار زحمت تمیز کردند. خود به خود گفتم یک حرف بی موقع چقدر مورث زحمت من و دیگران گردید. بعد از این به طفل چیزی یاد نمی دهم که بتواند امتحان نمود!

بازگشت به مقاله اصلی

 

  
تسهیلات مطلب
سایر مطالب این بخش سایر مطالب این بخش
نسخه قابل چاپ نسخه قابل چاپ
ارسال به دوستان ارسال به دوستان


CAPTCHA
::
دفعات مشاهده: 7551 بار   |   دفعات چاپ: 2326 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 151 بار   |   0 نظر
آموزش در ایران
Persian site map - English site map - Created in 0.08 seconds with 60 queries by YEKTAWEB 4056