Home Home Information Contact Site Map Library
نام كاربري   رمز عبور
English Site
تالار ايران
بخش‌هاي اصلي
صفحه اصلي
ايراني كيست
ايران باستان
دوران اسلامي
ايران معاصر
دانش ايرانيان
نوآوري‌هاي ايرانى
نام آوران ايران
در پايگاه‌هاي ديگر
پيرامون شاهنامه
معرفي كتاب
يادگارهاي باستاني
بازتاب تمدن ایرانی
ايران‌نامه
برترين‌هاي تالار ايران
::
جستجو در پايگاه

جستجوي پيشرفته
دريافت اطلاعات پايگاه
نشاني پست الكترونيك خود را براي دريافت اطلاعات و اخبار پايگاه، در كادر زير وارد كنيد.
آخرين مطالب بخش
:: ابران را چرا بايد دوست داشت
:: نخستين فرمانروايي ايراني چگونه پديد آمد؟
:: چرا يك يوناني زندگي‌نامه‌ي كوروش بزرگ را نوشت؟
:: بفرماييد غذاي پنج هزار ساله بخوريد
:: راز فروپاشي تمدن‌ها از نگاه خسرو انوشيروان
آخرين مطالب ساير بخش‌ها
:: مقدمه‌ي شاهنامه‌ي ابومنصوري
:: ابن‌ماسويه: نويسنده‌ي كهن‌ترين كتاب چشم‌پزشكي
:: نوشتن طرح مقاله
:: پايگاه اينترنتي مطالعات زبان‌هاي ايراني
:: چرا سيستان را در گذشته با نام نيمروز مي‌شناختند؟
:: بدن انسان، پيچيده‌ترين ماشين جهان
:: فلسفه در كلاس درس منتشر مي‌شود
:: ويژگي‌هاي كتاب درسي
:: كتاب‌هايي نو درباره‌ي انرژي‌هاي نو
:: آيين نگارش در ايران باستان
بازسازی تخت جمشید

AWT IMAGE

آشنايي با سيستان

AWT IMAGE

جاهای باستانی ایران

• تخت جمشید

• زیگورات چغازنبیل

• بیستون

• تخت سلیمان

• گنبد سلطانیه

• هفت تپه

• ارگ بم

• شهر آیاپیر

• شهر سوخته

موزه‌هاي ايران

موزه‌ي ملي ايران

موزه‌ي كاخ سعدآباد

موزه‌ي فرش ايران

موزه‌ي رضا عباسي

موزه‌ي شيشه سراميك

موزه‌ي كاخ نياوران

موزه‌ي كاخ گلستان

موزه‌ي آستان قدس

موزه‌ي قرآن

موزه‌ي هنرهاي معاصر

:: ايراني كيست : ايران براي من چه معني دارد؟ ::
 | تاريخ ارسال: 20/10/1388 | نويسنده: دكتر محمدعلي اسلامي ندوشن | 

گرچه «ايران» مشهورترين نام در زبان فارسي است، با اين حال بيش از هر كلمه‌ي ديگر در معني و ماهيت آن ابهام وجود دارد. در ظاهر موضوع اشكالي نيست و از هر كسي معنيش را بپرسيد خواهد گفت: سرزميني كه ما در آن زندگي مي‌كنيم‌؛ يك واحد جغرافيايي كه ميان خليج فارس و درياي خزر گسترده است. اما هيچ كشوري به خاك ختم نمي‌شود. اگر چنين بود از آن‌جا كه خاكي با خاك ديگر تفاوت چنداني ندارد، فرق نمي‌كرد كه يك قوم در اين سرزمين يا آن سرزمين زندگي كند. جدا از خاك و جغرافيا ابعاد چندگانه‌ي ديگري در كارند كه مفهومي بسيار عميق، پيچيده، خاطره‌انگيز و غم‌آلود به نام ايران مي‌بخشند و مجموع اين‌هايند كه وابستگي به اين سرزمين را ايجاد كرده‌اند. هرچه اين ابعاد كهن‌تر و انبوه‌تر باشند اين وابستگي ريشه‌ي ژرف‌تري مي‌يابد.

  در اين‌جا حرف بر سر آن‌چه وطن‌پرستي، عصبيت وطني يا مانند آن خوانده شده است، نيست. حرف بر سر وابستگي است. چيزي كه از ما جدايي‌ناپذير است و چه بخواهيم و چه نخواهيم نمي‌توانيم آن را از خود دور كنيم. اما وابستگي خود مربوط مي‌شود به انس تاريخي و شناخت. هرچه شناخت از كشوري، از حال و گذشته‌اي بيشتر باشد، اين وابستگي محكم‌تر مي‌شود. باز مربوط به آن نيز هست كه خود را چه اندازه به اين شناخت بدهيم. بعضي حتي مي‌توانند متخصص تاريخ و فرهنگ شناخته شوند ولي آن را به دل نگيرند، خود را با اين شناخت آشنا نكنند، پس يك جريان پذيرندگي نيز در ميان هست.

  عناصر ربط‌دهنده‌ي ملت كه عبارت است از خاطرات مشترك و منافع مشترك و آرزوهاي مشترك، چنان‌كه مي‌بينيم گذشته و حال و آينده را در بر مي‌گيرد. اين نسبت سه‌گانه ممكن است برحسب كشورهاي مختلف تغيير بكند. براي مثال، ايالات متحده‌ي آمريكا كه كشور نوبنيادي است، تنها از طريق علايق و منافع مشترك يعني حال و آينده، كه شيوه‌ي زندگي آمريكايي ناميده مي‌شود، پيوند مي‌خورد. اردن كه نام كشوري نوظهور است تنها بعضي مشتركات قومي و فرهنگي و نگراني‌ها و مسائل همگاني، مردمش را به هم متصل نگاه مي‌دارد. نيز كشورهايي هستند كه از گذشته‌ي تاريخي خود جدا مانده‌اند، مانند عراق و سوريه و مصر و مردم آن‌ها پيوندي با فرهنگ كهن و ماجراهاي دور و درازي كه در خاك آن‌ها روي داده است، ندارند.

  در سراسر جهان تنها چند كشور مانند چين و هند و ايران، با گذشته‌ي ديرينه‌ي خود قطع ارتباط نكرده‌اند و از اين رو سه عامل گذشته و حال و آينده در كنار هم سرنوشت آن‌ها را شكل مي‌دهند و در اين ميان گذشته، اكنون و آينده را تحت سيطره‌ي خود دارد. تاريخ دراز و پرحادثه‌، چنان در رگ و پي آن‌ها ريشه دوانده كه سهل شمرده يا ناديده گرفتن آن مي‌تواند تكان‌هاي شديد ايجاد كند.

  ديرينگي و ديرپايي

  جغرافيا و تاريخ دو عامل اصلي بوده‌اند كه در سير جامعه‌ي ايراني تاثير گذارنده‌اند. ما بر سر چهارراه جريان‌ها و برخوردها بوده‌ايم و ناگزير گشته‌ايم كه يك قوم دفاع‌گر، چاره‌گر و سازشگر بشويم. پرخاشگري ايران هم در دوره‌هايي از تاريخش، با چند استثنا، حالت پيشگيرانه و دفاعي داشته است. اين موقع خاص جغرافيايي بر سر راه شرق و غرب، خواه ناخواه حادثه‌آفرين مي‌شده و ايران را به منزله‌ي حايل و ديواري مي‌كرده است كه دو بخش عمده‌ي جهان در آن به هم مي‌رسيدند. ايران در ميان اين فشارهاي مداوم براي آن‌كه بتواند بر سر پا بماند، محتاج چاره‌جويي هميشگي بوده است. هم زور بازو و هم انديشه مي‌بايست به كار افتد و نيز شكيبايي، سخت‌جاني و ظرفيت رنج كشيدن و حتي گاهي شگردها و تعبيه‌هاي ظاهر و پنهان.

  اين تاريخ دراز كه همراه با افتادن‌ها و برخاستن‌ها بوده است تناوب نيرومندي و ضعف سروري و زيردستي، شكفتگي و انحطاط، تعرض و دفاع را با خود مي‌آورده و مجموع آن مفهوم خاصي به ايران بخشيده و معجون خاصي از ايراني ساخته است كه به هيچ ملت ديگري شبيه نيست. ما در خاور دور يا شبه قاره‌ي هند يا كشورهاي عرب‌زبان يا اروپا و آمريكاي لاتين ملت‌هايي مي‌بينيم كه كم و بيش به هم شبيه مي‌شوند، ولي خوب كه نگاه مي‌كنيد مي‌بينيد كه ايراني تنهاست، فقط افغانستان و بخشي از آسياي ميانه كه زماني با او بوده‌اند، شباهت‌هايي با او مي‌يابند.

  اين‌كه ايران به دو دوره‌ي پيش از اسلام و پس از اسلام تقسيم شده است، تقسيم‌بندي درستي است، ولي كسي نمي‌تواند پلي كه ميان آن دو است را ناديده بگيرد. پس از آن‌كه عرب‌ها ايران را اشغال كردند، ايرانيان دين جديد را پذيرفتند، بي‌آن‌كه با گذشته‌ي خود قطع رابطه كنند. اما اين يك‌طرفه نبود. گذشته نيز از آن‌ها دست برنداشت. آن‌چه طي قرن‌ها در قوم ايراني ريشه دوانده بود، ميدان را به اين آساني‌ها خالي نمي‌كرد. يك‌بار ديگر اين تجربه به هنگام هجوم مقدوني‌ها نمايانده شده بود.

  گذشته از اين اگر ايراني‌ها هم مي‌خواستند از گذشته‌ي خود دست بدارند، فاتحان جديد يعني عرب‌ها آن‌ها را به حال خود وانمي‌گذاشتند، زيرا آنان براي محكم كردن جاي پاي خود به اين گذشته نياز داشتند. آن‌گاه كه در زمان بني‌مروان اسلام به يك امپراتوري بزرگ تبديل شد، عرب براي اداره‌ي آن نياز به تجربه‌اي داشت كه فاقد آن بود. از اين رو عباسيان كه زيرك‌تر و خوپذيرتر و درازعمرتر از امويان بودند بر دانش و تجربه‌ي ايراني تكيه كردند و دستگاه عباسي در راه بدل شدن به يك ساساني جديد گام برداشت.

  بدين گونه عربان دانسته يا نادانسته ايرانيان را در مرتبط ماندن با گذشته‌‌شان كمك نمودند. البته در اين ميان از قانون واكنش نيز نبايد غافل بود. انحراف اسلام از مسير موعود خود در زمان بني‌اميه و بني‌عباس، تفرعن‌هاي نابجا و تندروي‌ها، ايرانيان را بر آن داشت تا براي قابل تحمل‌كردن حال، از گذشته كمك بگيرند و اين بود كه مقاومت‌ها، نهضت‌ها، شعوبيه، زبان فارسي دري و سرانجام شاهنامه سر برآوردند. اگر آتش آتشكده‌ها خاموش شده بود، حافظ زبان حال همه‌ي مردم ايران قرار گرفت و گفت: «كه آتشي كه نميرد هميشه در دل ماست».

  بزرگان نيك‌انديش

  نخستين معنايي كه ايران براي من دارد اين كهولت اوست. پير روشن ضمير كه نيمه‌ي مزدايي او هم با همه‌ي آن‌كه ما پرورده‌ي فرهنگ ايران اسلامي هستيم، خالي از روحانيت نيست و به همين سبب آن‌ همه با عرفان ما آميخته شده است. چراگاه و كشتزار و گاو و دام و ستاره‌ي ناهيد و تشتر و مهتاب و آب و آباداني. اين است دنياي ساده‌ي زرتشت با تعليم اخلاقي «گفتار نيك، كردار نيك، انديشه‌ي نيك». دنياي دانايان و زحمتكشان و بي‌آزاران كه پير مغان بزرگ‌ترين پيشواي حافظ از ميان آن برخاسته است. اگر ساسانيان اين دين ساده‌ي باصفا را در خدمت سيادت خود و حفظ قدرت خود نمي‌گذاشتند به اين آساني ميدان خالي نمي‌كرد. خوشبختانه فرهنگ ايران اسلامي همه‌ي جنبه‌هاي زنده و دلپذير و انساني اين دوران را دستچين كرده و در خود گنجانده است.

  گمان مي‌كنم هنوز هم ايراني (دست كم در عمق ضميرش) از ياد نبرده است كه در طي هزاران سال قوم فرمانروا بوده است. اين حالت را در نگاه‌‌هاي مغرور و گردن‌هاي كشيده‌ي ايلي‌ها و مرزنشينان و جوامع دست نخورده‌اي كه به عوارض شهريگري آلوده نشده‌اند، آسان‌تر مي‌توان ديد. من خود دستاوردهاي تمدني را كه در سايه‌ي اين قدرت به دست آمده است، تحسين مي‌كنم، بي‌آن‌كه ظلم و هوسبازي و تجري بعضي از شاهان بد را ناديده بگيرم.

  در بحبوحه‌ي جشن‌هاي شاهنشاهي نوشتم كه «من به داريوش و كوروش نمي‌نازم ولي به زبان فارسي و فرهنگ ايران مي‌نازم.» اين بيان واكنشي بود در برابر سبكسري‌هاي جشن‌هاي شاهنشاهي كه در آن زمان جريان داشت وگرنه كم‌تر فرمانروايي در تاريخ به اندازه‌ي كوروش مورد تحسين قرار گرفته است و داريوش نيز كسي است كه ديگر هيچ‌گاه ايران به قدرت و شوكت و رفاهي كه در زمان او بود بازنگشت. البته خون‌ريزي‌هايي هم بوده است ولي اگر انصاف بدهيم نمي‌توانيم انكار كنيم كه حكومت كردن حتي از جانب بهترين افراد هيچ‌گاه نتوانسته است با مقداري آلوده بودن دست همراه نباشد.

  سرزمين برگزيده

  گذشتگان ما در گذشته‌هاي دور اين اعتقاد را داشتند كه كشور آن‌ها سرآمد كشورهاي جهان است. البته هر مملكت بزرگي نظير همين عقيده را در حق خود داشته است، چنان‌كه چينيان سرزمين خود را «كشور ميانه» مي‌خواندند، يعني مركز زمين و رميان مي‌گفتند كه «همه‌ي راه‌ها به روم ختم مي‌شود». از همان دوران باستاني نزاعي كه ميان پسران فريدون با برادرشان ايرج درمي‌گيرد، براي آن است كه سهم ايرج از ملك ايران داده شده است، در حالي كه دو برادر ديگر روم (آسياي صغير) و تركستان (تركستان چين) را دارند كه سرزمين پست‌ترند. نبردهاي طولاني در شاهنامه ميان پسرعموها در ايران و توران، از همين بهانه آب مي‌خورد. در دوره‌ي ساسانيان همين نظر درباره‌ي ايرانشهر وجود داشته است كه كشور آزادگان خوانده مي‌شد، در برابر مردمان ديگري كه غيرايراني بودند و ناآزاد به شمار مي‌آمدند. در نامه‌ي تنسر ايران كشور برگزيده است و آن را ناف زمين مي‌دانند كه همه‌ي نعمت‌هاي جهان در آن تمام است و مردمش از ديگران برترند.

  اين‌كه ايران در سراسر تاريخ خود مورد حسرت و هجوم اقوام ديگر بوده است و همواره مي‌بايست از آن حراست شود، قرينه‌ي ديگري است بر آراستگي او در چشم همسايگانش. دست‌كم بايد گفت جامعيتي كه دارد در كم‌تر كشوري ديده مي‌شود. متاسفانه آباداني ايران هرگر فراخور قابليت او نبوده و شايد از جهتي به علت همين آراستگي در بيش‌تر زمان‌ها دستخوش سوء حكومت بوده است، به مصداق اين مثل فارسي كه مي‌گويد: «خربزه‌ي شيرين نصيب كفتار مي‌شود.»

  ايران بزرگ گذشته را نمي‌گويم، حتي همين امروز آن را در نظر آوريم: وجود دو دريا در شمال و جنوب، تنوع اقليم كه گاهي تفاوت درجه‌ي هوا تا پنجاه درجه مي‌رسد، تناوب خشكي و سرسبزي، كوهسار و دشت و جنگل و كوير، آفتاب ناب و آسمان فيروزه‌اي، تموج رنگ‌ها در خاك و سنگ، افق گسترده و همه‌ي اين‌ها با حالت‌هاي گوناگون در ساعت‌هاي مختلف و فصل‌هاي مختلف بدان گونه كه اين غناي سرشار طبيعي را در زبان شكسپير مي‌توان «جلوه‌هاي گوناگون بي‌انتها»ي وجود او خواند. مي‌شناسيد كشور ديگري با اين‌همه گوناگوني؟ شايد يك يا دو: چين و آمريكا.

  اين زيبايي برون با ثروت هنگفت زيرزميني همراه گرديده بدان‌گونه كه كمتر ديده شده است كه اين دو در يك سرزمين جمع گردند. همين نفت را بگيريم كه يكي از شوم‌ترين ثروت‌ها شناخته شده است. تا به امروز اصل بر آن بوده كه نفت در منطقه‌هاي بد آب‌وهوا به دست آيد، ولي ايران در اين ميان استثنايي است. علي‌الاصول كشورهاي با طبيعت زيبا منابع تمكني چنداني نداشته‌اند كه گفته‌اند: «آزادگان تهي‌دستند». ولي ايران چه كم دارد؟ اگر در جايي بتوان گل و سبزه و بهترين روييدني‌ها و ميوه‌ها را با قير و نفت و زغال و مس و اورانيوم و فيروزه در كنار هم نشانيد، آن ايران است.

  كوشش پيوسته

  اين را بايد حسن اتفاقي دانست كه به علت كمبود آب و ناباروري بخشي از كشور، نعمت در ايران در گرو كوشش و چاره‌جويي مداوم بوده است. از اين رو حيات جامعه‌ي ايراني و تمدن ايران از تناوب و تركيب نعمت و عسرت شكل گرفته است. ايراني اجازه نداشته است كه كاهل زندگي كند و اگر در دوراني بنا به مقتضياتي رو به كاهلي برده، تكان يا فاجعه‌اي او را از نو برانگيخته است. برقراري تعادل در ميان دريافت‌هاي مادي و معنوي يك قوم، ضامن حفظ سجاياي انساني و تحرك فرهنگي اوست و ايرن به شرط آن‌كه درست اداره شود، آمادگي اين زمينه را در خود دارد.

  ايرانيان باستان به اصل كوشش و پرهيزگاري اعتقاد بسيار داشتند و آن را شرط اول سروري مي‌دانستند. هردودت حكايتي نقل مي‌كند كه پرمعناست. مي‌نويسد: «پس از آن‌كه كوروش امپراتوري ايران را ايجاد كرد، عده‌اي از ايرانيان به تلقين يك يوناني نزد او رفتند و گفتند: اكنون كه ما بر سرزمين‌هاي وسيعي تسلط يافته‌ايم، خوب است كه اين ديار كم‌حاصل را رها كنيم و در يكي از سرزمين‌هاي آبادتري كه اكنون در اختيار داريم، ماوا گزينيم. كوروش پاسخ داد: اگر مايليد چنين كنيد، آزاديد، اما به شما هشدار مي‌دهم كه در آن صورت ديگر قوم فرمانروا نخواهيد بود و ديگران بر شما حكومت خواهند كرد، زيرا اين استعداد به يك سرزمين داده نشده است كه هم ميوه‌هاي خوب به بار آورد و هم سربازان خوب.» آنان با شنيدن اين حرف از درخواست خود دست برمي‌دارند و اذعان مي‌كنند كه او از آن‌ها عاقل‌تر است. هرودوت نيز كه كتاب خود را با اين حكايت پايان مي‌دهد، راز توفيق ايرانيان را در آن مي‌داند كه نصيحت كوروش را به كار بردند.

  گورستان تاريخ

  مجموع ويژگي‌هايي كه گفته شد، ايران را سرزميني تمام‌عيار كرده است و مهم آن‌كه سراسر كوه و دشت و چشمه‌ها و تنگه‌هاي آن آغشته‌اند با خاطره‌ي خوش و ناخوش. به هر نقطه‌اي پا بگذاريد، تاريخ دامن شما را مي‌گيرد. از سيستان داستاني و افسانه‌ي رستم و داستان يعقوب تا دشت خاوران، كه لشكر سلم و تور در آن گم شد، و آب ركناباد و استخر و تخت جمشيد و غار شاپور و آتشكده‌ي فارس و درياچه‌ي ساوه كه خشكيد، و ري و رافضي‌هايش و راه ابريشم و نيشابور بلاكشيده با شادياخ و بوشنگان و ابوسعيدش و طوس و مذكرش كه نگذاشت جنازه‌ي فردوسي در گورستان مسلمانان به خاك سپرده شود، و خراسان گردنفراز و كاشمر كه سرو جاوداني در آن نشانده شد، و آذربايجان و آذرگشنسب و بيستون و جوي شير فرهاد، و طبرستان و ديلمان با بويه‌اي‌هاي گيسو دراز ... اين سياهه تمام‌نشدني خواهد بود.

  هر سنگ، هر كنگره، هر خرابه، هر توده‌ي خاك، وجب به وجب، كومه‌هاي خوزستان كه هنوز همانند همان كلبه‌هاي دوره‌ي هخامنشي هستند، با اين تفاوت كه آنتن تلويزيون از آن‌ها سر برآورده و خرمشهر شهيد و شوش كهنسال كه زماني مركز جهان بود و ترستان و دفينه‌هاي مفرغيش با درخت زندگي از مفرغ كه بزهاي حريص از آن مي‌خورند ... . اگر روزها بنشينيم و بشماريم باز به جايي نمي‌رسيم.

  بدين‌گونه ايران يك گورستان پهناور تاريخ است. چه تعداد انسان در طي اين چند هزار سال بر اين خاك زندگي كرده و رفته‌اند، خدا مي‌داند. هم‌اكنون رد پايشان هست. عشق ورزيدند و اميدوار بودند و رنج كشيدند و تلاش كردند و گذشتند و ما چون سفر مي‌كنيم از جنوب به شمال و از شرق به غرب همه به گم‌كرده‌هاي خود برمي‌خوريم، كساني كه در آثار، آن‌ها را مي‌بينيم و در عالم بيرون ديگر اثري از آن‌ها نيست.

  دلبستگي به خاك از اين‌جاست كه قدم به قدم با آشنا روبه‌روييم، مردگاني كه به ما از زندگان نزديك‌ترند. شهر آشنا، اين شهر رفتگان است. در هر نقطه كه خاك را بكاويم مرده‌ريگي از زندگي‌هاي فسرده به دست مي‌آوريم: خنجرها، زوبين‌ها، كمربندها، گردن‌بندها، دستواره‌ها و كوزه‌هاي خيامي. كجايند آن گردن‌ها كه اين طوق‌ها را به خود مي‌آويختند و كجايند آن دست‌ها كه اين خنجرها را مي‌گرفتند؟ صدا نيز: صداي سم اسب‌ها كه از پلكان تخت جمشيد بالا مي‌رفتند، صداي چكاچك سپاهيان خشايارشا كه مي‌رفتند تا آتنيان مغرور را مجازات كنند و اين بزرگ‌ترين سپاهي بود كه تا آن روزگار زمين بر روي خود مي‌ديد. باز پژواك قهقه‌ي مستانه‌ي اسكندر كه مشعل روشن را زير الوارهاي شمشاد و سدر كاخ شاهان مي‌گرفت تا آن را به آتش بكشد و بعد غريو كوس از سراي اتابك و كوچه‌هاي تنگ شيراز كه حافظ لاحول گويان از آن‌ها مي‌گذشت، صداي گرنب گرنب سواران ...

  همه‌جا و فارس و خراسان بيش‌تر از هرجا، به هيچ نقطه‌ي دورافتاده، هيچ دهكده، حتي آبسكون و تنب كوچك نمي‌توانيم برويم كه اين ولوله‌ي تاريخ در گوشمان نپيچد ... آسمان ايران پر از آواست.

  فرهنگ‌سازان گمنام

  همه‌ي اين انبوه عظيم يادگارها دسترنج مردمي است كه به تعداد ده‌ها ميليون اين سرزمين را آباد كرده‌اند و آن را دوست داشتند و در راهش جنگيدند. چه پيكرهاي جواني كه باهوده يا بي‌هوده بر اين خاك افتاده است. چه دست‌هايي پينه‌بسته، چشم‌هاي خواب‌نكرده، چشم‌هاي به‌راه كه آن‌كه مي‌بايست بيايد هرگر نيامد، دهقاني كه گفت: «بكاشتيم و بخوردند و كاشتيم و خوردند» و دهقاني كه گفت :«اي نور چشم من به جز از كشته ندروي» و سربازي كه رفت و ديگر برنگشت.

  گمان مي‌كنم زياد نيست در جهان پاره‌خاكي كه به اندازه‌ي ايران ماجرا به چشم ديده باشد: جنگ، شهربندان، قحطي، خشك‌سالي، هوسبازي شاهان و اميران، سالوس موبدان و زاهدنمايان، جشن و ماتم، عشق، ايثار، روزهاي خوش و روزهاي ناخوش، از بوي گل سرخ تا بوي خون ... چه بگوييم؟ آزموده است آنچه را كه كوره‌ي هستي، چرخشت زمان، در طي دوراني دراز از دستش برآمده و آن را بر سر يك قوم سرسخت با صبر ايوب، بتوان آزمود.

  موضوع اصلي بار فرهنگي است. اگر اين خيل گمنامان آمده بودند و رفته بودند و اثري از آنان برجاي نمانده بود، ما اكنون بر زمين بكر زندگي مي‌كرديم. ولي هر ذره از وجود آنان اثري برجاي نهاده، نه به طور مستقيم، بلكه از طريق كساني كه نماينده يا سخنگوي آنان به شمار مي‌آيند و آن كسان عبارتند از آن بناي ناشناخته كه مسجد كبود تبريز و رصدخانه‌ي مراغه را ساخت. آن كارگري كه خشتش را زد و خاكش را بيخت و انگشتي كه خط‌ها را نوشت و مذهّب كرد، نقش‌ها، مقرنس‌ها از كاخ شوش تا مدرسه‌ي چهارباغ. آن‌گاه كتاب‌ها و ديوان‌ها، آن‌همه شعر و نثر، تفسير، حكايت، بحث، مكاشفه، استدلال كه مجموع آن‌ها حاكي از جست‌وجويي مداوم براي شناخت زندگي، گسترش دامنه‌ي زندگي و راه رهايي است.

  اين كنجكاوي و تلاش خستگي‌ناپذير كه گاهي در راه‌هاي عقيم و ياوه به كار مي‌افتاده، در هر حال حاكي از تحرك ملتي نگران است كه در سرزميني ناامن و دنيايي ناپايدار مي‌خواهد قراري بجويد. زبده و خلاصه‌اي از مجموع اين كوشش‌ها و پويش‌ها در دست است، چه در هنر و چه در كلام كه مي‌تواند جزو قله‌ي شاهكارهاي بشري ساخته شود. بيشترين مقدار معنايي كه ايران براي من دارد، از اين بار فرهنگي ناشي مي‌شود، از فلان خرابه، فلان بنا، فلان نقش قالي يا قلمكار، اشياي باستاني و البته كتاب‌ها.

  محصول فكري و هنري ايران بعد از اسلام متناسب با عظمت سياسي دوران باستانيش بوده است. هر دو، هم سروري سياسي و هم دستاورد فرهنگي، حاكي از قابليت و تحرك قومي است كه در طي سه هزار سال از پاي نايستاده و تجربه‌ها و مصيبت‌هاي تاريخي او بي‌ثمر نمانده، و عصاره‌ي آن‌ها به صورت آثاري پايدار فرو چكانيده شده‌است.

  شاهكارهاي ادبي

  بنا به عللي كه در اين‌جا مجال طرحش نيست، بلندترين و ابتكاري‌ترين انديشه‌هاي ايراني در شعر بيان شده است. در كنار چهار كتاب بزرگ فارسي (شاهنامه، مثنوي، سعدي و حافظ) مي‌توان سه كتاب ديگر يعني سنايي و نظامي و ناصرخسرو را نشانيد. اين هفت مجموعه، ستون‌هاي فكري و احساسي و ادراكي ايرانيان هستند. علاوه بر اين‌ها، ديوان‌هاي ديگر و كتاب‌هاي نثر هم هستند، با ارزش بسيار.

  با توجه به آن‌كه قسمت عمده‌ي شاهكارهاي ادبي مغرب‌زمين در چهارصد سال اخير، يعني دويست سال پس از زمان حافظ (آخرين شاعر بزرگ ايراني) به وجود آمده‌اند، اگر آن‌ها را استثنا نكنيم و بر حسب زمان، آثار بزرگ شعري خود را در كنار شاهكارهاي شعري جهان مربوط به عصر رنسانس بگذاريم، مي‌توانيم به اين نتيجه برسيم كه زبان ديگري نيست كه به اندازه‌ي فارسي از لحاظ شعر شاهكار غني باشد و اگر گويندگان ما شهرت و عموميتي را كه كساني چون شكسپير و دانته و گوته در جهان به دست آورده‌اند، نيافته‌اند براي آن است كه دنياي آن‌ها با دنياي غرب متفاوت بوده است. با توجه به اين واقعيت، من با هيچ بياني قادر به گفتن نخواهم بود كه تا چه اندازه از اين‌كه در ايران به دنيا آمده‌ام و زبانم فارسي است شكرگزارم.

  منظورم آن نبود كه همه‌ي تكيه‌ها را روي شعر بگذارم، شعر بخشي از فرهنگ هر كشور است و رديف‌كردن كلمات موزون به خودي خود هنر مشعشعي نيست. ارزش گويندگان بزرگ ايران نه در قالب‌پردازي، بلكه در آن است كه كمال انساني را سروده‌اند و در آثار آن‌ها مسائل روزمره‌ي خاكي با قله‌ي هستي پيوند خورده‌اند. همچنين، اين گويندگان از اين جهت بزرگ شناخته ‌شده‌اند كه سخنگوي مردم خود قرار گرفته‌اند، يعني گفته‌اند آنچه را كه مردم مي‌بايست و مي‌خواستند بگويند. اجزاي اين آثار، ذره‌ذره از مسامات مغز فرد ايراني تروايده شده‌اند.

  فردوسي نخستين و بزرگ‌ترين است. شاهنامه كتاب ايراني‌هاست و فردوسي واسطه‌اي بيش نيست. اوضاع و احوال زمان، مردم را به سوي اين نياز راند. اگر تفرعن اعراب و ظلم و ستيز و از سوي ديگر بهره‌وري خلافت بغداد از تمدن ايراني نمي‌بود، شايد ضرورت ايجاد كتابي چون شاهنامه پديد نمي‌آمد. چه ايجاب مي‌كرد كه گذشته‌ي دور آميخته به افسانه از نو زنده شود؟ ولي وقتي عرب‌ها در عين بهره‌گيري از دانندگي ايرانيان خود را از آنان برتر مي‌شمردند، آن‌ها ناگزير به پاسخگويي بودند. بدينگونه دقيقي و فردوسي فرزند جرقه‌ها شدند.

  فردوسي اگر كار بدي كرده كه ياد «آتش‌پرستان» را زنده كرده، گناهش به گردن مردم ايران است. نه تنها به گردن كساني كه همزمان با او بودند و همين زبانه را در دل داشتند، بلكه همه‌ي نسل‌هايي كه پس از او تا به امروز آمده و با بزرگ‌شمردن او، او را تاييد كرده‌اند. اگر كسي بخواهد درباره‌ي فردوسي حرف پيش آورد، بايد فهم و درك و احساس و ذوق قوم ايراني را در طي هزار سال به انحراف متهم نمايد، زيرا برخلاف آنچه گاهي زمزمه شده است، خوانده‌ي شاهنامه تنها «طاغوتي‌ها» نبوده‌اند، مردم كوچه و بازار و ايلي‌ها و دهقانان و همه‌ي ناآرام‌ها بوده‌اند، نظير كساني كه همين اواخر در جنوب با انگليسي‌ها جنگيدند.

  در برابر تحقير و توهين تازه به دوران رسيده‌هاي مرواني و عباسي و نخوت غلامان ترك، فردوسي به هم‌وطنان ستم‌كشيده‌ي خود گفت: شما آزادگان و سرفرازان بوده‌ايد. آن‌ها را تسلي داد و گرم كرد. تنها اين نيست. كتاب او، همچنين اخلاقي‌ترين و انساني‌ترين كتابي است كه تاكنون در زبان فارسي نوشته شده است. آن هم به زباني كه به قول نظامي عروضي «سخن را به آسمان عليين برد». گذشته از اين، خود او در زندگي‌ كه داشته است، پارساترين سخن‌سراي ايران است و از مجموع اين جهان است كه اگر از من بپرسند كدام ايراني است كه بيشترين حق خود را به گردن ايرانيان دارد و بزرگ‌ترين آن‌هاست، بي‌ترديد خواهم گفت، فردوسي.

  مولوي عظيم‌ترين كتاب عرفاني و اشراقي فارسي را آفريد و به گمان من پهناورترين مغزي است كه تا كنون در اين زبان، زبان باز كرده است. سعدي و حافظ نيز هريك براي خود جايي دارند كه همه مي‌شناسند. شايد بشود گفت كه كسي به تيزهوشي و تيزبيني سعدي در زبان ما نيامده است. حافظ آخرين بزرگ است كه گويي شهر فارسي پس از او، در آوردن شاهكار، آردش را بيخت و غربالش را آويخت. دست‌كم تا كنون چنين بوده است.

  البته تنها قلمرو سخن نبوده است: علم، اخلاق، هرچه را فكر كنيد كه مغز بشر در دايره‌ي زمان معين بتواند بينديشد و دست بتواند شكل بدهد، در حيطه‌ي تمدني ايران جاي گرفته است، بقدر وسع و تا آن‌جا كه از عهده‌ي يك ملت بي‌قرار كه در طي تاريخش بيشترين مقدار نيرويش صرف دفاع از موجوديش شده ، برمي‌آمده است.

  ايران و مردمش

  ايران از مردمش جدا نيست. گذشته‌ي دور او همراه با مردمش به ياد مي‌آيد. اين مردم عيب‌هايي داشته‌اند و حسن‌هايي. آن‌ها را بايد همين‌گونه كه هستند دربست پذيرفت. با اوضاع و احوالي كه بر ايران عارض شده، ظرفي بوده است كه جز اين مظروف نمي‌توانسته است پديد آورد. ولي وقتي كسي همدلي داشت، بايد بكوشد تا علت‌ها و ريشه‌ها را درك كند و البته دفع عيب‌ها، مشكل‌ترين كاري است كه اين كشور در پيش دارد.

  مسئله‌ي ديگر اين‌كه، ما زماني كه خواستيم آنچه خود بوديم ديگر نباشيم، يعني از زمان برخورد با تمدن غرب، كه در برابر آن خيره شديم، لنگر خود را گم كرده‌ايم. بايد اين لنگر يعني تعادل، بازيافته شود. نه يك فرد و نه يك ملت نمي‌تواند تا آخر عمر دست به ديوار راه برود. بايد دو پا را از نو بر زمين محكم كرد.

  از آن‌جا كه سرنوشت ايران را از مردمش نمي‌تواند جدا دانست، براي من منبع الهام، مايه‌ي دلگرمي، نقطه‌ي اتكا، سرچمشه‌ي فيض، همواره در دو وجه وجود داشته است، چون سقفي كه بر دو ستون، استوار است: يكي فرهنگ ايران و ديگري مردم امروزش. اين دو با هم و در پيوند جدايي‌ناپذير با هم، كشورم را براي من معني‌دار مي‌كرده‌اند. اين فرهنگ كه حاصل دست‌رنج و غم و شادي و كوشش و اميد انبوه نياكان ماست، از طريق آثار عده‌اي از برجسته‌ترين افراد بشري تبلور پيدا كرده است. اين عده در هر قوم و ملتي پيدا شوند، آن ملت را به روشني و گشايش و سربلندي مي‌برند، از نوع كساني چون رودكي و رازي و فارابي و بيروني و ابن‌سينا و خيام و ابي‌سعيد ابي‌الخير و بيهقي و شهاب‌الدين يحيي سهروردي و عين‌القضات و فريد‌الدين عطار و غزالي و حسين منصور حلاج و بايزد بسطامي و شمس تبريزي و روزبهان بقلي، تا برسد به شيخ بهايي و نيز كسان ديگري كه پيش از اين از آن‌ها نام برده شده و ده‌ها تن ديگر كه مجال نام بردن يكايك آن‌ها نيست.

  اين‌ها دانشمندان و سخنواران بودند. در ميان وزيران، سرداران، كارگزاران، ديوانيان، نيز كساني بوده‌اند كه اين آب و خاك مديون هوشمندي و جوانمردي و استعداد آن‌هاست و عده‌اي از آن‌ها خاك ايران را به خون خود رنگين كردند. امكان‌پذير نيست كه ما بتوانيم از يكايك آن‌ها ياد كنيم و حق آن‌ها را بگزاريم. همه‌ي آنان نوبت خود را به سر رساندند، با يك زندگي سرشار. ما نيز نوبت خود را به سر خواهيم رساند و حرف در اين است كه چگونه جهان را به دست آيندگان بسپاريم. اين فرهنگ و اين مردم سرنوشت خود را به هم وابسته دارند و به يك چيزي برمي‌گردند كه آن موجوديت ايران است. بي‌كمك فرهنگ، شدني نيست كه مردم بتوانند از عيب‌ها و دشواري‌هاي خود خلاص شوند و بي‌كمك مردم، اين فرهنگ رو به خشكيدن خواهد نهاد، مانند درياچه‌ي ساوه.

  سخن پاياني

  بنا به آنچه گفته شد، ايران براي من يك توده‌ي تپنده است. در درون اين مجموعه‌ي خاك و سنگ و گياه كه از چاه‌بهار تا شرفخانه و از تايباد تا قصرشيرين گسترده است. يك عمق چندهزار ساله جاي دارد كه عمر ما به عمر آن اتصال مي‌يابد. ما وقتي كارنامه‌ي ايران را مي‌گشاييم مانند آن است كه چندهزار سال زندگي كرده‌ايم. باد كه در درخت مي‌پيچد به صدايش گوش دهيم، اين صداي درخت تناور ايران است كه شاخه‌هاي سياست، فرهنگ، تاريخ، هنر. افسانه، دانش، نعمت، و منابع از آن جدا شده است و ما مردم آن در سايه‌اش مي‌نشينيم و از ميوه‌اش مي‌خوريم و رعنايي آن را تماشا مي‌كنيم و در غم خزان و برگريزانش نيز شريك مي‌مانيم.

  اكنون بپرسيم كه از مجموع اين احوال و اين سرگذشت، چه در دست مانده است؟ اگر بخواهيم در يك كلام خلاصه كنيم بايد بگوييم: سايه‌اي از اصالت و بزرگ‌منشي كه در اكثر مردم ايران به چشم مي‌خورد: حالت كهنگي، سرد و گرم چشيدگي، شيارهاي رنج. حتي در متقلب‌ها و نخاله‌ها اين حالت كورسو مي‌زند. ايران از مسير آزمايش‌ها گذشته است. مانند سياوش گذرنده بر آتش. ايران شگفت، خودآزار، رمزآلود، باركشنده چون لوك، پاي‌فشارنده مانند قيچ. ديديم كه همه آمدند و رفتند: اسكندر رفت، عرب رفت، تاتار رفتند و او، او را چه بناميم؟ سيمرغ چاره‌گر، چنار پير، سرود آزاد، آتش نمردني، همان‌گونه برجاي است. و چنين مي‌نمايد كه باز هم نيرويي نهاني او بر مكرهاي روزگار چيره مي‌شود.

  برگرفته از:

  هفتاد مقاله. به كوشش يحيي مهدوي و ايرج افشار. تهران: انتشارات اساطير، چاپ اول، 1369

  توجه: عنوان‌بندي از جزيره دانش است.

  
تسهيلات مطلب
ساير مطالب اين بخش ساير مطالب اين بخش
نسخه قابل چاپ نسخه قابل چاپ
ارسال به دوستان ارسال به دوستان


كد امنيتي را در كادر بنويسيد >
::
دفعات مشاهده: 908 بار   |   دفعات چاپ: 163 بار   |   دفعات ارسال به ديگران: 70 بار   |   2 نظر
نظرات كاربران
نظر ارسال شده توسط نعمتي در تاريخ 21/10/1388
متن هموار، آگاهي دهنده و لذت بخشي بود. متشکرم.
نظر ارسال شده توسط arjan در تاريخ 19/12/1388
واقعا عالی بود.
تالار ايران
Static site map - Persian site map - English site map - Created in : 0.43995 seconds by AWT YEKTAWEB 1.8.2.1 by 989 querry