Home Home Information Contact Site Map Library English Site
بخش‌های اصلی
حرف الف::
حرف ب::
حرف پ::
حرف ت::
حرف ث::
حرف ج::
حرف چ::
حرف ح::
حرف خ::
حرف د::
حرف ذ::
حرف ر::
حرف ز::
حرف ژ::
حرف س::
حرف ش::
حرف ص::
حرف ض::
حرف ط::
حرف ظ::
حرف ع::
حرف غ::
حرف ف::
حرف ق::
حرف ک::
حرف گ::
حرف ل::
حرف م::
حرف ن::
حرف و::
حرف ه::
حرف ی::
صفحه اصلی::
::
جستجو در پایگاه

جستجوی پیشرفته
دریافت اطلاعات پایگاه
نشانی پست الکترونیک خود را برای دریافت اطلاعات و اخبار پایگاه، در کادر زیر وارد کنید.
آخرین مطالب بخش
:: چرخه سوخت هسته‌ای
:: قربانی، ابوالقاسم
:: تقی‌زاده، حسن
:: ابرلن، شارل
:: علمی‌غروی، حمیده‌
آخرین مطالب سایر بخش‌ها
:: بیایید باکتری بخوریم
:: یخچال ایرانی، نوآوری ایرانی
:: ناسا پایین‌ترین دمای جهان را می‌آفریند
:: 9 نکته درباره بچه‌ها که ممکن است ندانید
:: جلوگیری از سرطان با غذاهای سبز
:: گرمای لپ‌تاپ بر قدرت باروری اثری ندارد
:: مجموعه‌ی 6 جلدی گفت‌وگو درباره‌ی انرژی منتشر شد
:: نقش کتابخانه‌های دیجیتال چندرسانه‌ای در پیشرفت آموزش
:: چه چیزی دختران را دختر می‌سازد؟
:: ترویج علم با دانش‌نامه‌های الکترونیکی
سالارکتاب
سالارکتاب
با کتاب‌های سالاری آشنا شوید
:: مولوی، جلال‌الدین محمد ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۸۶/۸/۷ | نویسنده: زنده‌ياد جلال‌الدين همايي | 
مولوی

  جلال‌الدین محمد مولوی در خراسان به دنیا آمد و نخست به فراگیری علوم متداول آن عصر پرداخت اما دیدارش با شمس تبریزی موجب تحول بزرگی در روح او شد و او را دگرگون کرد. مثنوی معنوی و دیوان شمس دو اثر برجسته‌ و پرآوازه‌ی اوست. معروف است که شیخ فخرالدین عراقی درباره‌ی مولوی گفت:«غریب آمد و غریب رفت.» یعنی هیچکس او را چنانچه بود نشناخت. به راستی نیز چنین است که ما وقتی گفته‌های خود او را با معرفی‌های دیگران تطبیق می‌کنیم، معلوم می‌شود که بیشتر یاران و فرزندان خود مولوی هم او را چنانچه بود نشناخته و هر کسی از ظن خود یار او شده بودند.

  زندگی‌نامه

  جلال‌الدین محمد، فرزند بهاءالدین محمد، معروف به بهاءالدین ولد و ملقب به سلطان العلماء فرزند حسین بلخی بود. این خانواده پدر بر پدر از مردم خراسان قدیم ساکن ناحیه‌ی بلخ بوده و به نسبت بلخی و خراسانی شهرت داشته‌اند. اما شهرت مولوی به مولانای روم و ملای رومی پس از آن است که از بلخ مهاجرت کرده و در شهر قونیه ساکن شده‌اند که از شهرهای معروف آناطولی و آسیای صغیر و ترکیه‌ی کنونی است و آن را در قدیم کشور روم می‌گفتند. این شهرت از اوایل قرن هشتم هجری به بعد است برای این که در نوشته‌های نیمه‌ی نخست این قرن از مولوی به عنوان مولانای روم نام برده و اشعاری نقل کرده‌اند.

  ولادت مولوی در بلخ روز یک‌شنبه ششم ربیع الاول سال 604 و وفاتش در قونیه به روز یک‌شنبه پنجم جمادی الاخر سال 672 هجری قمری است. در همان سال درگذشت مولوی، نابغه‌ی فلسفه‌ی ریاضی خواجه نصیرالدین توسی و استاد معروف نحو و ادب عربی ابن‌مالک اندلسی صاحب الفیه فوت شده‌ بودند و به قول جمعی عارف دیگری به نام صدرالدین قونوی هم در همان سال فوت شده بود. مدت عمر مولوی به حساب شمسی 66 سال و به حساب قمری 68 سال و 89 روز، یعنی سه ما و یک روز کم، بود.

  پدرش بهاءالدین ولد با خانواده برای زیارت کعبه‌ی معظمه و انجام عمل حج در حدود سال 616 که گیراگیر حمله‌ی مغول به ایران بود، از بلخ مسافرت کرد. معروف است که سبب عمده‌ی این مسافرت یا مهاجرت رنجشی بود که در باطن از سلطان محمد خوارزم شاه داشت. خواه گزاردن مناسک حج و خواه رنجش از سلطان محمد باشد، به عقیده‌ی من این‌ها همه عامل و اسباب ظاهری بود و در حقیقت اراده‌ی حق بود که می‌خواست آن نهال الهی یعنی وجود مولوی را که در آن وقت حدود سیزده ساله بود از آفت خانمان‌سوز یورش شوم مغولان محفوظ نگاه بدارد و او را در سرزمینی دور از بلا و فتنه پرورش دهد تا درختی بارآور شود که سایه بر سر شرق و غرب عالم افکند و از ثمرات او عالم انسانیت بهره‌مند گردد.

  معروف است که پدرش در عبور از نیشابور شیخ فرید الدین عطار نیشابوری را،که صاحب تذکره الاولیاء و منظومه‌های منطق الطیر و اسرارنامه است، دیدار کرد و شیخ عطار نسخه‌ای از اسرارنامه را به او هدیه داد و برای مولوی به فراست ایمانی آتیه‌ی درخشانی را پیش‌بینی کرد و به پدر او گفت که این پسر را گرامی بدار زود باشد که نقس گرم او آتش در سوختگان عالم زند.

  بهاءالدین ولد پس از پایان عمل حج دیگر به خراسان برنگشت برای این که اخبار موحش یورش مغولان را می‌شنید و بازگشتن او به وطنش در آن حال مصلحت نبود. این بود که سفر به آسیای صغیر کرد و در بلده‌ی لارنده که از توابع قونیه است اقامت جست. آن روزها مصادف بود با سلطنت علاءالدین کی‌قباد( 634-617 قمری) از سلجوقیان روم که پایتخت آن‌ها شهر قونیه بود و معروفست که بارو و خندق آن شهر را مطابق رسم قدیم همان علاءالدین کیقباد طرح افکنده و ساخته بود.

  بهاءالدین ولد حدود هفت سال در لارنده بود و همان‌جا مولوی را در 18 سالگی داماد کرد و دختر خواجه لالای سمرقندی را که گوهرخاتون نام داشت به ازدواج او درآورد که سلطان ولد فرزند مشهور مولوی از بطن همان زن در سال 623 در لارنده متولد شد. بهاءالدین ولد در اواخر عمر خود به درخواست و پافشاری علا،الدین کی‌قباد از لارنده به قونیه رفت و پس از دو سه سال که در آن‌جا بود، روز جمعه 18 ربیع الاخر 628 درگذشت و همان‌جا مدفون شد.

  مولوی در هنگام وفات پدرش 25 ساله بود و تا آن زمان زیر نظر پدر و سایر استادان و مشایخ علم به تحصیل علوم و فنون متداول آن عصر از ادبیات و فقه و کلام و حدیث و امثال آن اشتغال داشت و در نتیجه 20 سال تحصیل از کار درآمده و سرگرم تدریس و وعظ و تبلیغ معارف مذهبی شده بود.

  یک سال پس ازوفات پدرش به سال 629 بود که سید برهان الدین محقق ترمذی که از مشایخ طریقت و از دوستان و ارادتمندان صمیمی پدرش بهاءالدین ولد بود به قونیه رفت. مولوی در خدمت وی وارد سیر و سلوک عرفانی و طریقه‌ی تصوف گردرد و مدت 9 سال زیر نظر سید محقق مشغول ریاضت و اذکار و وردهای طریقت بود.

  در سال 638 استاد طریقتش در همان شهر قونیه وفات یافت اما مولوی دنباله‌ی ریاضت و مجاهدت را رها نکرد و همچنان 5 سال خو به تنهایی همان اداب و روسم خلوت و چله‌نشینی و ذکر و فکر را که از شیخ خود تلقین یافته بود ادامه داد. مدت ریاضت و جهد و کوشش وی به 14 سال بالغ گردید.

  در سال 642 هجری که مولوی وارد مرحله‌ی 39 سالگی شد، ملاقات وی با تبریزی دست داد که موجب تحولی عظیم در روح مولوی گردید و به کلی او را منقلب ساخت. این‌جاست که مقامات کرامات و تصرف در نفوس و اشراف بر ضمایر را که در اثر 14 سال ریاضت و رنج و کوشش تحصیل کرده بود یک‌جا به پای عشق شمس می‌ریزد و بی‌ناخن و ناتوان می‌شود. مدت مصاحبت مولوی با شمس سه چهار سال بیشتر طول نکشید و شمس در سال 645 ناپدید شد و اثری از وی نیافتند.

  مولوی پس از ناپدیدشدن شمس به حالتی افتاد که در آن جز بر عشاق سر تا پا سوخته‌ی پاکباز میسر نیست. مدت 7 سال در آتش فراق شمس می‌سوخت و شب و روز در جوش و خروش بود. این احوال از سال 645 تا حوالی سال 652 دوام داشت. در این سال مولوی کم‌کم سرگرم مصاحبت شیخ صلاح‌الدین زرکوب شد که از مریدان و دست‌پروردگان خود مولوی و شمس بود. این مصاحبت 10 سال طول کشید و در سال 662 شیخ صلاح الدین هم در گذشت و باز مولوی تنها و بی‌یار و مونس می‌ماند.

  اما یک تن دیگر هم از تربیت‌یافتگان آن دستگاه به نام شیخ حسام‌الدین چلپی مولوی را از وحشت تنهایی بیرون آورد و مدت مصاحبت وی با مولوی هم 10 سال طول نکشید که مولوی وفات یافت و پس از وی به فاصله‌ی حدود 12 سال هم حسام‌الدین چلبی در سال 683 درگذشت. بهترین اثر جاویدان مولوی که مثنوی باشد، یادگار 10 سال ایام مصاحبت وی با حسام الدین است یعنی 672-622 که خودش نیز در اوایل جلد دوم مثنوی با آغاز ایام مصاحبت و تاریخ شروع مثنوی تصریح کرده است.

  اندیشه‌ها و باورهای عرفانی

  در قرن هفتم هجری که زمان ظهور مولوی است معروف‌ترین مکتب‌های روزگار مکتب شیخ شهاب‌الدین سهروردی(ابوحفص شهاب‌الدین عمر بن محمد شافعی مستوفی 632 ) است؛ صاحب کتاب عوارف المعارف که مانند رساله‌ی قشیریه از امهات کتاب‌های تصوف محسوب می‌شود. بزرگ‌ترین عرفای نام‌دار آن قرن شیخ یحیی‌الدین ابن‌عربی است(محمد بن علی بن محمد متوفی 638 ) صاحب فتوحات مکیه و فصوص و مولفات دیگر که او را شیخ اکبر می‌گفتند و پس از وی صدرالدین قونوی است(محمد بن اسحاق) صاحب کتاب فکوک و مفتاح الغیب که درست معاصر و هم‌زمان مولانا بود و وفات او هم به قول بعضی در همان سال وفات مولانا یعنی 672 و به نوشته‌ی بعضی کسان پس از آن اتفاق افتاد.

  شاید عرفان مولوی و روش سیر و سلوک او در بخش نخست عهد تصوفش تا آن زمان که تحت تربیت سیدبرهان‌الدین ترمذی بود با این مکتب‌ها تناسبی داشت اما پس از آن که به شمس رسید یعنی در نیمه‌ی دوم زندگانیش از 642 تا 672 دارای طریقه و مسلکی شد که با دیگر طرق و مسالک عرفان و تصوف مشابهت نداشت. بنابراین، کسانی که می‌خواهند عرفان مولوی را از روی کتاب‌ها و مولفات متداول عرفا یا به قیاس دیگر سلاسل صوفیه و صومعه‌ها و خانقا‌ه‌ها جست و جو کنند یا دایره‌ی تعلیمات او را محدود به اصطلاحات «وحدت وجود» و «وحدت موجود» سازند هرگز آن مولوی را که در مثنوی معنوی تجلی کرده است نخواهند شناخت.

  مولوی در طریقه‌ی عرفان و روش تعلیم و تربیت پیرو پیامبران است و روح و مسلک او همان است که خود مولوی از قول طاعن مثنوی در جلد سوم می‌گوید: «قصه‌ی پیغمبر است و پیروی» و مثنوی او مثل سایر کتاب‌های عرفا و صوفیه نیست که:«از مقامات تبطل تا فنا/ پایه پایه تا ملاقات خدا» این‌ مسائل را گفته و شرح و حد هر مقام و منزلی را به طور مقامات العارفین و منازل السائرین بیان کرده است.

  باری برای شناختن مولوی و درک حقایق افکار و آرای عرفانی او از روح خود او یعنی از روی گفته‌های او در مثنوی و غزلیاتش باید الهام گرفت نه به قیاس با دیگر رجال عرفان و تصوف و نه از روی گفته‌ها و نوشته‌های دیگران. در این‌جا هم اگر چیزی در این باره می‌گویم نتیجه‌ی پنجاه شصت سال ممارست و تتبع در مثنوی و سایر آثار خود مولوی است.

  وحدت وجود 

  مسئله‌ی وحدت وجود از جمله افکار لطیف عالی مکتب محی‌الدین محسوب می‌شود و جمعی از شاعران و عارفان معروف از قبیل شمس مغربی، شیخ محمود شبستری، فخرالدین عراقی، عبدالرزاق کاشانی، شیخ داود قیصری صاحب شرح فسوس همچنین تا برسد به ملاعبدالرحمن جامی مولف نفحات الانس و گروه دیگر از عارفان همه آن را گل سر سبد تحقیقات و اسرار عرفانی خود قرار داده‌اند. در این‌باره مشاجرات و منازعات علاءالدوله‌ی سمنانی که معتقدان به وحدت وجود را تکفیر می‌کرد با عبدالرزاق کاشانی که از معتقدان وحدت وجود بود و از محی‌الدین طرف‌داری می‌نمود در کتاب‌های رجال و تراجع معروف است. این مسئله که آن قدر به آن اهمیت می‌دهند در نظر مولوی از مسائل بسیار پیش و پا افتاده و کم اهمیت است چندان که نمی‌توان این مسئله را از ارکان عقاید و آرای عرفانی وی برشمرد.

  درباره‌ی وحدت وجود تا حدی که مناسب باشد عرض می‌کنم. نخست این مسئله یکی از مسائل علمی‌ فلسفی است نه از مسائل اعتقادی وانگهی وحدت وجود را به وجوه مختلف می‌توان تفسیر کرد که پاره‌ای از وجوه آن منجر به وحدت وجود می‌شود که نه مقبول عقل است و نه مقبول شرع و برعکس بعضی وجود آن هم اساس توحید است هم عقل از قبول آن امتناعی ندارد. مولوی مسئله‌ی وحدت وجود را تا آن‌جا که پسند عقل و موافق شرع است پذیرفته و وجوهی را که منتهی به وحدت موجود می‌شود رد کرده است.

  از افکار وحدت وجود به معنی وحدت موجود می‌گوید: «جان حیوانی ندارد اتحاد/تو مجو این اتحاد از جان باد / گرخورد این نان نگردد سیر آن/ور کشد باری نگردد آن گران / بلکه این شادی کند از مرگ آن/از حسد میرد چو بیند برگ آن» و در وحدت نورانی وجود به طوری که موحدان متشرع نیز معتقد باشند می‌گوید: «جان گرگان و سگان از هم جداست/متحد جان‌های شیران خداست / جمع گفته جان‌هاشان من باسم/کان یکی صد جان بود نسبت به جسم / همچو آن یک نور خورشید سما/سد بود نسبت به سهم خانه‌ها / لیک یک باشد همه انوارشان/چون‌که برگیری تو دیوار از میان / چون نماند خانه‌ها را قاعده/مؤمنان مانند نفس واحده». باز:«منبسط بودیم و یک گوهر همه/بی‌سر و بی‌پا بدیم افسر همه / چون به صورت آمد آن نور سره/شد عدد چون سایه‌های کنگره / کنگره ویران کنید از منجنیق/تا رود فرق از میان این فریق» و باز:«مثنوی ما دکان وحدت است/هرچه جز واحد ببینی آن بت است».

  برای این که شبهه‌ای در ذهن خوانندگان باقی نماند واضح‌تر می‌گویم مولوی وحدت وجود را در عالم تکوین و ایجاد از نظر مشابهت وجود به نور می‌پذیرد. اما این که عالم هم حق است و سالک به جایی می‌رسد که هم عالم را حق می‌بیند و بین پیامبران و اولیا و سایر افراد بشر تمایز و تفاوتی نباشد، این سخن در طریقه‌ی مولوی درست نیست. او می‌گوید پیامبران واولیا برگزیدگان حق و مظاهر کامل حق‌اند و سایر افراد باید از ایشان پیروی کنند بلکه اگر قدری در گفته‌های او دقیق شویم به این برگزیدگان حق و سایر افراد عادی بشر تمایز نوعی و جنسی قائل است. می‌گوید: «من نیم جنس شهنشه دور از او/لیک دارم در تجلی دور از او / جنس ما چون نیست جنس شاه ما/مای ما شد بهر مای او فنا / چون فنا شد مای او ماند فرد/پیش پای اسب او گردیم چو گرد.»

  فنای ناقص در کامل

  یکی از اصول افکار و عقاید مولوی که مثنوی درباره‌ی آن بسیار گفت و گو کرده بیان حالتی است که از آن به مرگ و فنا و عدم و نیستی تعبیر می‌کنم و فنای وجود ناقص در وجود کامل که مولوی راه کمال بشر را منحصر به همین اتصال به کامل و فنای ناقص در کامل می‌داند. مقصود او همان مضمون حدیت نبوی است که «موتو قبل ان تموتو» نه این که مرادش خودکشی و مرگ جسمانی باشد. خلاصه مقصود مولوی تبدل و تحول ذات است و ارتقای از نقص به کمال. می‌گوید: «در فناها چون بقاها دیده‌ای/در بقای جسم چون چسبیده‌ای / این بده ای زاغ جان و باز باش/پیش تبدیل خدا جانباز باشد / مرگ تن هدیه است بر اصحاب راز/زر خالص را چه نقصان است گاز / مرگ پیش از مرگ این است ای فتی/ این چنین فرمود ما را مصطفی/ نی چنین برگی که در گوری روی/ برگ تبدیلی که در سوری روی».

  اتصال به اولیای خدا

  مولوی می‌گوید هیچ زمان خالی از حجت نیست: «پس به هر دوری ولیی قائم است/آزمایش تا قیامت دائم است». حجتی که مولوی می‌گوید مرادش افراد برگزیده‌ی الهی است اعم از پیامبران و اولیا یا کسانی که جانشین آن‌ها باشند و از این طبقه به اصطلاح قطب کامل، ولی خدا، شیخ، پیر، استاد و مانند آن تعبیر می‌کند. معتقد است که این طبقه از برگزیدگان هم در مقام و درجات متفاوت‌اند همان گونه که پیامبران در درجات متفاوت بودند. می‌گوید: «او چه نور است و خرد جبریل او/آن ولی کم از او قندیل او / و آن‌که زین قندیل کم مشکات ماست/نور را در تربیت ترتیب‌هاست».

  در یک زمان پیامبران بودند چون در ره نبوت به وجود حضرت خاتم پیامبران علیه السلام پایان یافت پس از آن دوره‌ی ظهور اولیا و قطب‌هاست که جانشین و پیرو پیامبران است. این افراد از سوی خداوند عالم ذاتا کامل و مکمل خلق شده و سایر افراد باید پیرو ایشان باشند و رستگاری و کامیابی نصیب کسی است که حجت خدا را شناخته و به وی متصل شده و راه اتصال به وی همان فناء است که در مبحث پیش گفتیم. می‌گوید: «مگسل از پیغمبر ایام خویش/تکیه کم کن بر فن و بر کام خویش / گر چو شیری چون روی ره بی‌دلیل/همچو روبه در ضلالی و دلیل / هین مپر الا که با پرهای خویش/تا به بینی عام لشگرهای خویش / ای خنک آن مرده کز خود رسته شد/در وجود زنده‌ای پیوسته شد / روح‌هایی کز قفس‌ها رسته‌اند/انبیا رهبری شایسته‌اند / از برون آوازشان آید چنین/که ره رستن ترا این است چنین / ما بدین رستیم از این تنگین قفس/غیر این ره نیست چاره زین قفس».

  روش شناختن مولوی

  درباره‌ی رجال بزرگ که مولوی یکی از آن‌ها است از دو جنبه می‌توان تحقیق کرد یکی سرگذشت زندگانی ظاهری از ولادت تا وفات مشتمل بر تحقیق در نسب و نژاد و تاریخ تولد و وفات و عده‌ی فرزندان و مسافرت‌ها و طرز تحصیل و مشایخ و استادان و عده‌ی مولفات و معاشران و معاصران و امثال این مطالب که آن را فن تراجم و فن رجال می‌گویند و یکی از شعب وسیع و دامنه‌دار فنون ادبی است. در این قسمت باید به منقولات یعنی اسناد موثق اعتماد کرد و احساسات و عواطف شخصی و حتی قیاسات عقلی صرف را در آن راه نباید داد. در این مرحله کارکردن و راه‌یافتن چندان دشوار نیست.

  قسمت دیگر معرفت شخص است از نظر شخصیت علمی یا ادبی و عرفانی یعنی آن‌چه در واقع قوام شخصیت و مرتبه‌ی تحقیق و فعلیت اخیر اشخاص بدان وابسته است و فصل ممیز جوهری آن فرد از سایر افراد بشر می‌شود. در این مرحله تحقیق و قضاوت درست‌ کردن روی هم رفته بسیار کار دشواری است و معرفت به حال واقعی اشخاص شاید از خودشناسی هم از بعضی جهات دشوارتر باشد. این قسمت دوم، یعنی معرفت شخص، از فنون ادبی صرف نیست بلکه از جهاتی می‌توان آن را از شاخه‌های فلسفه و روان‌شناسی محسوب کرد.

  قدر مسلم این است که باید شخص معرفی شده با معرفی‌کننده سنخیت داشته باشد. چنان که مولوی گوید: «پس قیامت شو قیامت را ببین/دیدن هرچیز را شرطست این / عقل گردی عقل را دانی کمال/عشق گردی عشق را دانی جمال». در این مرحله هر قدر آن شخصی که مورد بحث قرار می‌گیرد یگانه‌تر و کم‌نظیر‌تر باشد شناختن و قضاوت‌کردن درباره‌ی او دشوارتر می‌شود برای این‌که این طور قضاوت‌ها اغلب از روی قیاس که به اصطلاح منطق آن را تمثیل می‌گویند، انجام گیرد. یا از راه استقراء که نخست هیچ‌کدام مفید قطع و یقین نیست و دوم اگر آن شخص فرد مشابه نداشته باشد قیاس و تمثیل در آن راه پیدا نمی‌کند. در این گونه موارد اغلب اشخاص از پیش خود و از روی مخلوقات فکر و اندیشه‌ی خود چیزها می‌گویند که با واقع منطبق نمی‌شود و این خود یکی از علل این است که در مورد افراد بزرگ اغلب قضاوت‌های ضد و نقیض کرده‌اند و می‌کنند.

  باری مولوی بی‌شبهه یکی از همین افراد ممتاز یگانه و بی‌نظیر است که آن را نمی‌توان به قیاس دیگر شاعران و عارفان شناخت و راه درک مطالب اساسی و عرفان مشخص و ممتاز او(نه مسائل اخلاقی و علمی او که فهمش کم و بیش برای هر کسی میسر است) منحصر است به ممارست و تتبع متمادی در گفته‌های خود او نه چیزهایی که دیگران درباره‌ی او گفته و نوشته‌اند. بدیهی است که شخص محقق در این مرحله اگر نمونه‌ای از احوال او را در روح خود درک کرده باشد بهتر به سنخ افکار و عقاید عرفانی او پی خواهد برد و خلاصه برای رسیدن به این مقصود باید از روح خود مولوی و گفته‌های او که ترواش منبع روحانی اوست مدد و الهام گرفت. کسانی که جز از این راه می‌خواهند پی به عقاید و افکار و اسرار عرفانی مولانا پی برند یقین بدانند که در هر گام دچار هزاران لغزش و خطا خواهند شد.

  یکی از کتاب‌هایی که در راه مولوی‌شناسی بسیار استفاده می‌شود کتاب مناقب العارفین نوشته‌ی احمد افلاکی است که به دستور امیر عارف پسر سلطان ولد و نواده‌ی مولوی تالیف کرده و تاریخ تالیفش 770 هجری است. این کتاب معروف‌ترین کتابی است که در شرح حال مولانا و خاندان او تالیف شده است. نویسنده‌ی آن خود اهل طریقت سلسله‌ی مولویه بود و در دستگاه اولاد و اعقاب نزدیک به زمان مولوی تربیت و بزرگ شده بود. با وجود این، مطالبی درباره‌ی مولوی نوشته که روح مولانا از آن بیزار است. پیداست کسی که بخواهد مولوی را از روی این کتاب و امثال آن بشناسد چه اندازه در اشتباه و گمراهی می‌افتد، یعنی شبحی را در ذهن خود مجسم می‌کند که هیچ مشابهتی به مولوی صاحب مثنوی ندارد. (اشتباه نشود مقصود من مندرجان این کتاب است از نظر شناختن مولوی و پی‌بردن به افکار و عقاید او که در قسمت دوم گفتیم، اما قسمت نخست که زندگانی ظاهری باشد مطالب قابل اعتماد هم در این کتاب هست.)

  کسانی هم که می‌خواهند مولوی را از روی مصطلحات و کتاب‌های متداول عرفانی از قبیل کشف المحجوب فارسی و کتال اللمع عربی یا امثال رساله‌ی قشیریه و عوارف المعارف سهروردی و شرح فصوص قیصری و فتوحات محیی‌الدین بشناسند، آن مولوی را که در مثنوی تجلی کرده است نمی‌شناسند. شاید آن مولوی را بشناسند که در سیر و سلوک و ریاضت شاگرد سیدبرهان‌الدین محقق ترمزی بود و هنوز به شمس‌الدین تبریزی نرسیده و وجودش ذره‌وار در پرتو انوار آفتاب فروزان شمس محو و فانی نشده و زهد و خلوت و کرامت بی‌فروزش به عشق نخوت سوز که: «شاد باشد ای عشق خوش سوادی ما/ای طبیب جمله علت‌های ما / ای دوای نخوت و ناموس ما/ای تو افلاطون و جالینوس ما» و همچنین مراتب و مقامات وعظ و ارشاد و قیلو قال درس و بحث او به شعر و رقص و سماع و حال مبدل نشده بود: «باز گرد شمس می‌گردم عجب/ هم ز فر شمس باشد این سبب / شمس باشد بر سبب‌ها مطلع/هم ازو حبل سبب‌ها منقطع».

  خلاصه، طریقه‌ی تصوف مولوی و روح عرفان او با سایر طرق و مسالک عرفانی و دیگر سلاسل صوفیه به کلی ممتاز و متباین است. مولوی روح طریقه‌ و عرفان خود را در همان اوایل جلد نخست مثنوی باکمال اختصار و فشردگی گفته و همان را در جلدهای دیگر با شرح و تفصیل هرچه تمام‌تر تفسیر کرده و باز عصاره و جوهر مقصود خود را در مجلد ششم باکمال صراحت و وضوح بیان فرموده است. البته برای کسی که از روح مولانا الهام گرفته و با شیوه‌ی فکر و بیان او آشنا شده باشد و گرنه به قول خودش: «هر کسی را دید جان دستور نیست» و «طعمه‌ی هر مرغکی انجیر نیست».


  منبع:

  برگرفته از: سالنامه‌ی دنیا، شماره‌ی 29 ، ص 257 تا 263

دفعات مشاهده: 28624 بار   |   دفعات چاپ: 3118 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 327 بار   |   6 نظر

CAPTCHA
   
سایر مطالب این بخش سایر مطالب این بخش نسخه قابل چاپ نسخه قابل چاپ ارسال به دوستان ارسال به دوستان
نظرات کاربران
نظر ارسال شده توسط نام یا پست الکترونیک در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۶
خیلی خوب بود مرسی
نظر ارسال شده توسط کاربر ناشناس در تاریخ ۱۳۹۳/۱۲/۷
خوب بود مرسی
نظر ارسال شده توسط ندا در تاریخ ۱۳۹۲/۱۱/۱
خیلی خوب بود مرسی
نظر ارسال شده توسط نام يا پست الكترونيك در تاریخ ۱۳۹۱/۱۱/۱۵
عالی است خیلی خوب است
نظر ارسال شده توسط نام يا پست الكترونيك در تاریخ ۱۳۹۱/۹/۲۵
خوب بود
نظر ارسال شده توسط Anonymous در تاریخ ۱۳۸۶/۸/۲۵
مقاله ي كاملي بود اما بيش از اين ها بايد روي شخصيت مولوي كار كرد
Encyclopedia
Persian site map - English site map - Created in 0.06 seconds with 58 queries by YEKTAWEB 3974