Home Home Information Contact Site Map Library English Site
بخش‌های اصلی
صفحه اصلی
سرمقاله
پیشگامان آموزش
نخستین مدرسه ها
کتاب های درسی
محصولات کمک آموزشی
تاریخ آموزش
تصویرگران کتاب های درسی
شاعران کتاب‌های درسی
خبرهای آموزشی
برترین‌ مقاله‌ها
::
جستجو در پایگاه

جستجوی پیشرفته
دریافت اطلاعات پایگاه
نشانی پست الکترونیک خود را برای دریافت اطلاعات و اخبار پایگاه، در کادر زیر وارد کنید.
آخرین مطالب بخش
:: آینده‌ی ایران در دست معلمان با ایمان
:: سامانه‌‌ی یکپارچه‌ی پرورش خلاقیت در دانش‌آموزان
:: دانش‌آموزان از تاریخ چه باید بیاموزند؟
:: ویژگی‌های کتاب درسی
:: سپاس‌گذاری مردم سده از آموزگاران کهن‌ترین دبستان شهر
آخرین مطالب سایر بخش‌ها
:: نقش کتابخانه‌های دیجیتال چندرسانه‌ای در پیشرفت آموزش
:: چه چیزی دختران را دختر می‌سازد؟
:: ترویج علم با دانش‌نامه‌های الکترونیکی
:: کتاب‌های اخترشناسی و فضا منتشر شد
:: پژوهشگر تاریخ علم چه کار می کند؟
:: ریش دراز
:: بزمجه: یادگار دایناسورها
:: یوسف ثبوتی: بنیان‌گذار نخستین رصدخانه‌ی پژوهشی ایران
:: سرشت علم و جایگاه آن در استانداردهای آموزش علوم
:: سرگذشت کتاب مرجع در ایران
آموزش و پرورش ایران

ghatreh_in_jazireh

:: نوآوری یک دانش آموز سومری ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۸۵/۱۲/۸ | 

نوشته‌ای که در پی می‌آید گزارش یک دانش‌آموز سومری از زندگی روزانه‌ی خود است. این نوشته که به 2500 سال پیش از میلاد باز می‌گردد، به ما نشان می‌دهد که شاگرد سومری برای کارهای "ناپسند" خود در مدرسه تازیانه می‌خورد و سرانجام چاره‌ای برای این دشواری پیدا می‌کند. نوشته چنین آغاز می‌شود:

ای دانش‌آموز، از کودکی به کجا رفته‌ای؟

به مدرسه رفته‌ام.

در مدرسه چه کرده‌ای؟

لوحم را خواندم، آن را نوشتم و به پایان رساندم. سپس خط‌های نوشته شده برای من آماده شدند و پس از ظهر، نسخه‌هایی که با دست نوشتم جلوی من گذاشتند.

پس از مدرسه به خانه رفتم. به درون رفتم. پدرم آن جا نشسته بود. از دست‌نوشته‌هایم با پدرم سختن گفتم. سپس لوح را بر او خواندم و پدرم خرسند شد و به راستی از او مهربانی دیدم.

من تشنه‌ام، آبی به من دهید. گرسنه‌ام، نانی به من دهید. پاهایم را بشویید. بسترم را پهن کنید. می‌خواهم بخوابم. پگاه مرا بیدار کنید. نباید دیر برسم و گرنه آموزگار مرا تازیانه می‌زند.

هنگام پگاه برخاستم. مادرم را دیدم و به او گفتم: ناهارم را به من بدهید. می‌خواهم به مدرسه بروم. مادرم دو قرص نان به من داد. به مدرسه رفتم.

در مدرسه مبصر به من گفت: چرا دیر کردی؟ من ترسیدم. قلبم به تندی می‌زد. پیش از آمدن آموزگار وارد شدم. برجای خود نشستم. پدر مدرسه‌ام لوح را برایم خواند و گفت: ... را جا انداختی. تازیانه‌ام زد.

آن که مسوول سرمشق بود، گفت: هنگامی که من این جا نبودم، چرا از جایت بلند شدی؟ تازیانه‌ام زد.

دربان گفت:خط شما خوب نیست. تازیانه‌ام زد.

(دانش آموز در این جا حس می‌کند به کمک نیاز دارد و از پدرش می‌خواهد آموزگار را به شام دعوت کند. پدرش چنین می‌کند. آموزگار را برای شام و سپاس‌گذاری به خانه دعوت می‌کنند و پذیرایی می‌کنند و هدیه می‌دهند. اکنون آموزگار به دانش آموز چنین می‌گوید.)

مرد جوان چون سخنم را فراموش نکرده‌ای و آن‌ها را در نظر داشته‌ای، امید آن که به اوج هنر نویسندگی دست‌یابی و به انجام آن پیروز و کامیاب شوی.

از آن جا که مرا چیزی دادی که به دادن آن به هیچ روی مجبور نبودی، هدیه‌ای به من دادی که بیش از درآمدم بود و مرا سخت بزرگ داشتی، امید است "نیداها"، ملکه‌ی حافظ خدایان، نگهبان تو باشد.

امید آن که او به نی خوش‌تراش تو نظر مطلوب کند.

امید که او همه‌ی دیوان را از دست نوشته‌های تو دور کند.

در میان برادرانت، رهبری کنی

در میان همگنانت، سروری کنی

امید آن که در میان همکلاسانت، به بلندترین جایگاه دست یابی.

منبع:

اشپیل فوگل جکسن، تمدن مغرب زمین، ترجمه محمدحسین آریا، امیرکبیر، تهران، 1380

  
تسهیلات مطلب
سایر مطالب این بخش سایر مطالب این بخش
نسخه قابل چاپ نسخه قابل چاپ
ارسال به دوستان ارسال به دوستان


کد امنیتی را در کادر بنویسید >
::
دفعات مشاهده: 7073 بار   |   دفعات چاپ: 2333 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 291 بار   |   0 نظر
آموزش در ایران
Persian site map - English site map - Created in 0.061 seconds with 1022 queries by yektaweb 3479