Home Home Information Contact Site Map Library English Site
بخش‌های اصلی
حرف الف::
حرف ب::
حرف پ::
حرف ت::
حرف ث::
حرف ج::
حرف چ::
حرف ح::
حرف خ::
حرف د::
حرف ذ::
حرف ر::
حرف ز::
حرف ژ::
حرف س::
حرف ش::
حرف ص::
حرف ض::
حرف ط::
حرف ظ::
حرف ع::
حرف غ::
حرف ف::
حرف ق::
حرف ک::
حرف گ::
حرف ل::
حرف م::
حرف ن::
حرف و::
حرف ه::
حرف ی::
صفحه اصلی::
::
جستجو در پایگاه

جستجوی پیشرفته
دریافت اطلاعات پایگاه
نشانی پست الکترونیک خود را برای دریافت اطلاعات و اخبار پایگاه، در کادر زیر وارد کنید.
آخرین مطالب بخش
:: چرخه سوخت هسته‌ای
:: قربانی، ابوالقاسم
:: تقی‌زاده، حسن
:: ابرلن، شارل
:: علمی‌غروی، حمیده‌
آخرین مطالب سایر بخش‌ها
:: بیایید باکتری بخوریم
:: یخچال ایرانی، نوآوری ایرانی
:: ناسا پایین‌ترین دمای جهان را می‌آفریند
:: 9 نکته درباره بچه‌ها که ممکن است ندانید
:: جلوگیری از سرطان با غذاهای سبز
:: گرمای لپ‌تاپ بر قدرت باروری اثری ندارد
:: مجموعه‌ی 6 جلدی گفت‌وگو درباره‌ی انرژی منتشر شد
:: نقش کتابخانه‌های دیجیتال چندرسانه‌ای در پیشرفت آموزش
:: چه چیزی دختران را دختر می‌سازد؟
:: ترویج علم با دانش‌نامه‌های الکترونیکی
سالارکتاب
سالارکتاب
با کتاب‌های سالاری آشنا شوید
:: رشدیه، میراز حسن ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۸۵/۱۰/۲۵ | نویسنده: آقاي محمود حکیمی | 

  حاج میراز حسن رشدیه ( 1230-1323 خورشیدی) از پیشگامان فرهنگ نو در ایران بود و نخستین دبستان به شیوه‌ی نو را در سال 1300 قمری در تبریز بنیان نهاد. سپس مدیر دبستان رشدیه در تهران شد. او شیوه‌‌ای نو برای آموزش الفبا بنیان نهاد که به آموزش صوتی شناخته می‌شود. رشدیه از آزادی‌خواهان و پشتیبانان نظام مشروطه در ایران بود و در این راه چند بار از شهری به شهر دیگر فراری شد. سرانجام در شهر قم گوشه نشین شد و در همان‌جا درگذشت.

  کودکی و مکتب‌خانه

  میراز حسن روز جمعه پنجم ماه رمضان سال 1267 هجری قمری(14 تیرماه 1230 خورشیدی) در شهر تبریز در خانه یکی از مجتهدان به نام آن شهر، آخوند ملامهدی تبریزی، به دنیا آمد. پسر باهوش آخوند ملامهدی چون به سن رشد رسید به مکتبخانه‌اش فرستادند. مکتبدار پس از چند روز از هوش و کنجکاوی او آگاه شد و او را به عنوان جانشین یا خلیفه و یا به زبان امروزی مبصر کلاس برگزید.

  حسن با آن که به آموختن علاقه فراوان داشت، اما از این که مکتبدار کودکان را سخت تنبیه می‌کرد بسیار رنج می‌برد. حقیقت آن بود که مکتبدار راه یاد دادن را نمی‌دانست و اگر چه شاگردان پس از مدت‌ها با تمرین اندکی خواندن و نوشتن را فرامی‌گرفتند، اما اغلب از مدرسه و کتاب و نوشتن به شدت بیزار می‌شدند. شاگردان در مکتب خانه می‌خواندند:

  چهارشنبه کنم فکری / پنجشنبه کنم شادی / جمعه می‌کنم بازی/ ای شنبه ناراضی /پاها فلک اندازی / چوب‌های آلبالو / پاهای خون آلو

  رشدیه که می‌دید هم شاگردان درس را یاد نمی‌گیرند و هم شیخ نمی‌تواند به آن‌ها بیاموزد، به فکر افتاد تا خود به یاری نوآموزان برخیزد. بچه ها را سپرده بود که صبح زود پیش از مکتبدار به مدرسه بیایند. او کلید مکتبخانه را داشت. صبح زودتر از ساعت معمول و پیش از همه خودش می‌آمد، در را باز می‌کرد، حریم آن را آب و جارو می کرد. بچه‌ها هم کم‌کم حاضر می‌شدند. بچه ها وجود رشدیه را مغتنم می‌شمردند که به کمک او درسشان را یاد می‌گیرند و در مجازاتشان تخفیفی پیدا می‌شد. از این رو طفلکان پروانه‌وار اطراف رشدیه می‌گشتند.

  کتاب‌های درسی آن زمان در مکتبخانه‌ها عبارت بود از جامع عباسی، ابواب الجنان و گلستان و شاگردان پس از گذراندن مراحل اولیه، صرف، نحو، قرآن، نصاب، جودی، جوهری و ترسل را می‌آموختند. رشدیه که شاگردی هوشمند بود بر این حقیقت آگاه شده بود که مکتبدار خود از آنچه درس می‌دهد آگاهی چندانی ندارد و هر زمان از درس دادن عاجز می‌ماند مباحث فرعی دیگری را مطرح می‌سازد. از همین رو وی اغلب درس‌ها را نزد پدر می‌آموخت و روز بعد به شاگردان دیگر درس می‌داد. او گذشته از آن که الفیه و صمدیه را نزد پدر آموخت به مطالعه شعر شاعران و کتاب‌های تاریخی مانند تاریخ بیهقی نیز پرداخت.

  جوانی و آگاهی

  رشدیه در پانزده سالگی لباس روحانیت پوشید اما همچنان به آموزش کودکان علاقه‌مند بود و گذشته از تحصیل در زمینه‌ی ادبیات عرب و فقه کتاب‌هایی هم درباره‌ی تعلیم و تربیت می‌خواند. زمانی را در مسجد پدرش به وعظ و تبلیغ پرداخت تا این که در بیست و دو سالگی به پیشنمازی یکی از مساجد که فاصله‌ی چندانی با شهر تبریز نداشت رسید . او در تبریز شاهد بود که برخی از اطرافیان مظفرالدین میرزای ولیعهد از ثروت بسیار برخوردارند و دیگر مردمان در فقر و تیره روزی وحشتناکی بسر می‌بردند. برخی از بازرگانان نیز زندگی مرفهی داشتند ، اما بیشتر مردم گاه به نان شب هم نیازمند بودند. مظفرالدین میرزا اگر چه سنگ‌دلی و شرارت برادرش ظل السلطان حاکم اصفهان را نداشت، اما در مجموع حاکمی ناتوان و بی‌عرضه بود. او عیش و نوش و شکار را خیلی دوست داشت و البته ادعای دیانت هم داشت و مانند پدرش ناصرالدین شاه خود را علاقه‌مند به اهل بیت معرفی می‌کرد. اطرافیان مظفرالدین میرزا به مردم محروم به چشم حقارت می‌نگریستند و این رفتارهای میرزا حسن رشدیه را بسیار رنج می‌داد.

  در آن زمان سه روزنامه به زبان فارسی بیرون از ایران منتشر می شد: حبل المتین در کلکته هندوستان و اختر و ثریا در اسلامبول عثمانی(ترکیه امروز). سپس روزنامه چهره‌نمایی مصر هم به آن‌ها افزوده شد. برخی از شماره‌های روزنامه‌های اختر، ثریا و حبل المتین به طور پنهانی به تبریز می‌رسید و رشدیه علاقه‌ی فراوانی به خواندن آن‌ها داشت. مطالعه‌ی چند مقاله در آن روزنامه‌ها این حقیقت را برای رشدیه‌ی فاش ساخت که عامل اصلی همه‌ی نابسمانی‌های اجتماعی در ایران، ستم درباریان و نظام خودکامه‌ای است که بر سراسر ایران سایه افکنده است. رشدیه کم‌کم احساس کرد که از همه‌ی خطیبان و پیشنمازان و نویسندگان و شاعرانی که برای رسیدن به مقام و شغل پردرآمد به دعاگویی پادشاه و ولیعهد می‌پردازند، نفرتی عجیب دارد و آن‌ها را عاملان اصلی آن تیره روزی‌های شگفت محرومان می‌داند.

  در یکی از شب‌های سال 1298 قمری، رویداد مهمی برای او رخ داد که مسیر زندگی‌اش را به طور کلی تغییر داد. وی در یکی از شب‌ها مانند همیشه پس از نماز مغرب و عشاء روی منبر رفت و از زشتی همکاری با ستمگران و خودکامگان سخن می‌‌گفت و پس از ذکر چند حدیث و روایت با صراحت گفت که هر کسی که در ستایش حاکمی ظالم سخنی گوید و حتی چند کلمه‌ای بیش ادا نکند، در همه‌ی جنایت‌ها و غارتگری‌ها و ستمگری‌های آن حاکم شریک خواهد شد. او از حرام بودن اطاعت از حاکم ظالم سخن می‌گفت که ناگهان در مسجد باز شد و مظفرالدین میرزای ولیعهد با تنی چند از نزدیکان خود وارد مسجد شد. این شاهزاده را رسم بر این بود که پس از مراجعت از شکار، برای ادای نماز به هر مسجدی که در مسیر راهش بود وارد می‌شد و از روی اتفاق آن روز برای ادای نماز وارد آن مسجد شد. همین که پای ولیعهد به مسجد رسید، رشدیه سخن را تغییر داد و ولیعهد را عادل‌ترین مردمان معرفی کرد و مانند دیگر واعظان درباری از ارزش و ثواب اطاعت از "حضرت والا " سخن گفت. ولیعهد سری به علت تشکر تکان داد و پس از نماز همراه چند تن از یارانش از مسجد بیرون رفت.

  رشدیه سخن را تمام کرد از منبر پایین آمد و آن گاه از مسجد بیرون رفت شد و به سوی خانه‌اش روان گشت. احساس نفرتی عمیق از خود به او درست داده بود. احساسی که هرگز پیش از آن حتی یک بار هم که شده آن را لمس نکرده بود. آهسته به خودش گفت: نیم ساعت اول از عاقبت کسانی سخن گفتی که به سود ظالمان سخن گویند و مردمان را از اطاعت ظالمان بر حذر داشتی. ولی چون چشمت به ولیعهد خورد مردمان را به اطاعت از او خواندی. به خانه که رسید به پدر گفت که دیگر به مسجد نمی‌رو د، زیرا خود را لایق این لباس نمی‌داند.

  سفر به بیروت

  پافشاری پدر و مادر برای این که میرزا حسن به پیشنمازی ادامه دهد، نتیجه نداد. رشدیه از لباس روحانیت درآمد و کلاه بر سر گذاشت. مقاله ‌ی یک دانشمند اروپایی در نشریه ‌ی ثریا که در اسلامبول منتشر می شد، براستی میرزا حسن را تکان داد. دانشمند اروپایی در مقاله‌ای که ترجمه آن در نشریه ثریا چاپ شده بود، گفته بود که در شگفتم چرا شمار بی سوادان در کشورهای اسلامی این اندازه زیاد است، در حالی که کتاب آسمانی مسلمانان، یعنی قرآن کریم، بیش از هر کتاب مقدس دیگر به علم‌آموزی سفارش می‌کند!

  میرزا حسن رشدیه خوب می‌دانست که گریز ایرانیان از مدرسه در آن روزگار به علت شیوه‌های نادرست آموزش در مکتبخانه‌هاست. او که خود از نزدیک شاهد روش‌های نادرس و ناکارآمد آموزش و مجازات و تنبیه بدون دلیل شاگردان در مکتبخانه‌ ها بود، خوب می‌دانست که تنها راه ایجاد دگرگونی در آموزش نونهالان کشور، تربیت آموزگاران آگاه است.

  در همان دوران چاپ یک خبر در روزنامه ‌ی اختر و ثریا توجه میرزا حسن را جلب کرد و آن برگزاری جشن سی‌سالگی بنیان‌گذاری دارالمعلمین بیروت بود. میرزا حسن تصمیم گرفت که به بیروت برود و در آن دارالمعلمین به تحصیل بپردازد. پدر میرزاحسن نخست با سفر او به بیروت موافق نبود، اما رشدیه پس از ساعت‌ها گفت و شنود با پدر سرانجام او را متقاعد ساخت که سفر به بیروت و تحصیل در آن ‌ جا ضروری است. اما مسئله‌ای که پدر و فرزند با آن رو به رو بودند، هزینه‌ی سفر به بیروت بود. آخوند ملامهدی این موضوع را با حاج میرزا جواد مجتهد مطرح ساخت. حاج میرزا جواد که از نظر مالی وضع به نسبت خوبی داشت، هزینه‌ی سفر میرزا حسن را به بیروت و سپس هزینه تحصیل او را در دارالمعلمین پذیرفت.

  میرزا حسن در اواخر سال 1298 هجری قمری وارد بیروت شد. مدیر دارالمعلمین بیروت از این که یک دانشجوی ایرانی داوطلبانه برای تحصیل در آن مرکز به لبنان آمده است، بسیار خوشحال شد. با وجود این، به میرزا حسن سفارش کرد که تحصیل در آن مرکز برای او چندان آسان نیست، زیرا گذشته از آموختن روش‌های درست آموزش و رفتار با دانش‌آموزان، باید زبان عربی و زبان فرانسه را نیز بیاموزد. میرزا حسن که شیفته‌ی آموختن روش‌های درست آموزش بود، همه‌ی شرایط را پذیرفت.

  تحصیل میرزا حسن رشدیه در بیروت دو سال طول کشید. او در این دوران متوجه شد که اولین گام در مسیر آموزش درست، وارد شدن در قلمروی محبت است و کسی که به انسان‌ها عشق نورزد نمی‌تواند معلم خوبی باشد. او از این حقیقت آگاه شد که تنبیه شاگردان آثار زیان‌باری بر روان دانش‌آموز می‌گذارد و او را از درس و مطالعه فراری می‌دهد.

  نخستین مدرسه‌ی نوین

  میرزا حسن رشدیه پس از فارغ التحصیل شدن از مرکز تربیت معلم بیروت روانه اسلامبول پایتخت عثمانی شد. او از شیوه کار مدرسه‌های جدید در اسلامبول مطالب بسیار شنیده بود و اکنون قصد داشت که از آن مدرسه‌ها که با اصول جدید اداره می‌شدند، دیدن کند. رشدیه با سفارش سرکنسول ایران در اسلامبول توانست از چند مدرسه بازدید کند. روزی که قصد داشت اسلامبول را ترک کند، به سرکنسول ایران گفت:"من از چند مدرسه جدید بیروت و مدرسه‌های اسلامبول دیدن کردم. متأسفانه ما در هیچ یک از شهرهای ایران چنین مدرسه‌هایی نداریم. تنها مدرسه‌ی دارالفنون در تهران است که با کوشش مرحوم میرزا تقی خان امیرکبیر بنیان‌گذاری شد. اما شنیده‌ام که برای مدیران و معلمان آن مدرسه هم دشواری‌هایی به وجود می‌آورند. من قصد دارم که نخست به شهر ایروان در قفقاز بروم و در آن‌ جا یک مدرسه‌ی اسلامی با روش جدید بسازم."

  چند روز بعد رشدیه عازم ایروان شد و در آن ‌ جا با کمک برادرش که در آن شهر از سال‌ها پیش اقامت داشت، یک مدرسه‌ی اسلامی برای فرزندان ایرانیان که در ایروان زندگی می‌کردند بر پا کرد. آن مدرسه چهار سال بر پا بود و روز به روز بر رونق آن افزوده می‌شد. رشدیه خود در آن مدرسه در دو کلاس تدریس می‌کرد و برای چهار کلاس دیگر چهار آموزگار تربیت کرد. وی به آن آموزگاران شیوه‌های درست آموزش را آموخته بود و از همین رو ایرانیان مقیم ایروان بارها در مراسمی خاص از او تقدیر و تشکر کردند.

  میرزا حسن رشدیه در سال 1305 هجری قمری به ایران آمد و در شهر زادگاه خویش، تبریز، اقامت گزید و در همان سال نخستین مدرسه را به سبک جدید بنیان گذاری کرد. او از همان آغاز با مخالفت‌های بسیار رو به رو شد اما با مقاومت او مدرسه همچنان پابرجا بود و مدتی نگذشت که شمار دانش‌آموزان مدرسه از سی‌صد نفر هم گذشت و شمار آموزگارانی که با روش جدید درس می‌دادند به دوازده نفر رسید. او برای هر کلاس چند ساعتی در هفته را به آموزش مفاهیم دینی اختصاص داده بود و چون خود با علوم اسلامی آشنا بود، ساعت‌های تدریس دین را در بیشتر کلاس‌ها خود بر عهده داشت. او کوشش می‌کرد که تعالیم اسلامی را به زبان ساده برای دانش‌آموزان تدریس کند.

  آغاز نامهربانی‌ها

  استقبال مردم تبریز از مدرسه‌ی رشدیه خشم و حسادت مکتبدارها را که با روش‌های جدید تعلیم و تربیت ناآشنا بودند به دنبال داشت. پس شروع به پخش شایعه کردند. آنان به مردم عوام و ساده‌دل این گونه تلقین می‌کردند که آموزگاران مدرسه‌ی رشدیه می‌خواهند بچه‌ها را بی‌دین تربیت کنند. از آن پس میرزا حسن رشدیه با دشواری‌های بسیار روبرو بود. مخالفان بارها مردم عوام را تحریک می‌کردند که به مبارزه با مدرسه‌ی رشدیه برخیزند. اوچندین بار مجبور شد که جای مدرسه را تغییر دهد. مدرسه او نخست در محله بازار تبریز بود. بار دوم به محله‌ی "چرنداب" و بار سوم به محله‌ی "نوبر" تبریز منتقل شد.

  مخالفان مدارس جدید چندین بار مدرسه‌ی رشدیه را تعطیل کردند و آن دلیرمرد که مقاومت و پایداری را در برابر خرافه‌پرستان از مولای خود امام علی(ع) آموخته بود هر بار با اوج گرفتن مخالفت‌ها، مدرسه‌ی خود را چند هنگام تعطیل می‌کرد و به مشهد می‌رفت و پس از مدتی که سر و صداها می‌خوابید به تبریز باز می‌گشت و مدرسه را دوباره باز می‌کرد. او هر بار که به مشهد می‌رفت، پیش از هر کار به حرم امام رضا(ع) مشرف می‌شد و پس از خواندن زیارت‌نامه از امام هشتم یاری می‌طلبید.

  یک بار مخالفان گروهی از اوباش را مأمور کردند که در یک روز تعطیل با بیل و کلنگ به سوی مدرسه بروند و آن را ویران کنند. آنان تا غروب آفتاب دیوار اصلی و یک کلاس را ویران کردند و وقتی که با تاریک شدن هوا از مدرسه دور می‌شدند، میرزا حسن در برابر آن‌ها ظاهر شد و گفت:"خیال کردید که با این کار من ناامید می‌شوم و برای همیشه دست از این کار مقدس می کشم. اشتباه می‌کنید. من بار دیگر به مشهد می‌روم و از ثامن الحجج یاری می‌خواهم. باز می گردم و مدرسه دیگری می‌سازم ." یک روز چند تن از مجرمان و اوباش به سوی او حمله کردند. میرزا حسن از جلو آن‌ها گریخت و همان شب تبریز را ترک کرد. میرزا حسن همیشه به دوستان خویش می‌گفت:"ناامید شدن و فرصت دادن به کسانی که جهل و جمود و خرافات را تبلیغ می‌کنند گناهی بزرگ است. باید در برابر پاسداران جهل و خرافه مقاومت کرد."

  همدلی و همراهی

  نیت پاک و یاری خواستن حاج میرزا حسن رشدیه از خداوند سرانجام نتیجه بخشید. در سال 1307 هجری قمری حسنعلی خان گروسی( 1237 -1317 هجری قمری) ملقب به امیرنظام کارگذار آذربایجان و پیشکار ولیعهد مظفرالدین میرزا او را به حضور طلبید . دیدار آن دو  سرآغاز تحولی تازه در تبریز بود. میرزا حسن پس از تعارفات معمول گفت:"من خبر دارم که شما از طرف شاه بارها به شهرهای لندن، پاریس و برلن سفر کرده و ناظر آن پیشرفت‌های شگفت‌انگیز بوده‌اید. شما نیک می‌دانید که همه‌ی آن پیشرفت‌ها به خاطر مراکز تعلیم و تربیت است. شما سرپرستی چهل و دو نفر از تحصیلکرده‌های دارالفنون را که برای تکمیل معلومات به اروپا سفر کردند عهده‌دار بودید . شما خوب می‌دانید که روش تدریس در مکتبخانه‌های ما بسیار قدیمی و ناکارآمد است. امیدوارم که من را در راه بنیان‌گذاری مدرسه‌های جدید پشتیبانی کنید".

  امیرنظام که خود مردی علم دوست بود، تبسمی کرد و گفت:"حاج میرزا حسن به من بگو که این چه غوغایی است که راه انداخته‌اید. شماری از پدران و مادرانی که فرزندانشان در مدرسه شما درس می‌خوانده‌اند به نزد ولیعهد آمده و از شما و مدرسه‌تان تعریف و تمجید می‌کنند. گروهی هم با شما سخت مخالفت می‌کنند".

  رشدیه با لحنی آرام اما شمرده و با وقار گفت:" آذربایجان و به ‌ویژه تبریز پیوسته در طول تاریخ مشعل‌دار علم و دانش بوده است. این حقیقت را همه‌ی سیاحان خارجی که به ایران آمده اند در سفرنامه‌های خویش نوشته‌اند. اما گروهی هستند که از جهل و بی‌خبری و از بی‌سوادی و نادانی مردم بهره می‌برند. آنان پاسدار خرافه‌اند و از باسواد شدن مردم می‌هراسند. شما خوب می‌دانید که آنان چندین بار مدرسه‌ ما را تعطیل کرده‌اند. آنان همان روش کهنه و قدیمی مکتبخانه‌ها را قبول دارند که اغلب موجب گریز مردمان از علم‌آموزی می ‌شود . حسادت آنان گاه به دشمنی‌های تند تبدیل می‌شود. مطمئن باشید که در راه ایجاد مدرسه‌های جدید و روش‌های نوین تعلیم و تربیت حتی یک گام به عقب نمی‌روم. باید روش‌های پوسیده را کنار گذاشت".

  حسنعلی‌ خان گروسی (امیرنظام) که از اهمیت مراکز تربیت و تعلیم در ایجاد تحولات اجتماعی بخوبی آگاه بود نه تنها از مدرسه‌ی رشدیه پشتیبانی کرد، بلکه از تعطیل شدن دارالفنون تبریز هم جلوگیری کرد. مدرسه ‌ی دارالفنون تبریز در سال 1293 هجری قمری به شیوه‌ی دارالفنون تهران ساخته شده بود. مدرسان این مرکز اغلب فارغ التحصیلان دارالفنون تهران بودند.

  مدتی بعد میرزاعلی خان امین الدوله به جای امیر نظام کارگذار استان آذربایجان شد. امین الدوله که از رشدیه و مدرسه او مطالب بسیار شنیده بود بسیار مایل بود که او را از نزدیک ببیند. یک ماه پس از ورود او به تبریز، میرزاحسن به دیدار وی رفت. امین الدوله پس از احوال‌پرسی از رشدیه پرسید: شنیده‌ام که شیوه‌ی آموزش الفبا را تغییر داده‌اید. آری، من خودم چندین سال در مکتبخانه درس می‌خواندم. روش آموختن الفبا شیوه‌هایی نادرست و نارسا بود تا آنجا که حدود یک سال طول می‌کشید تا شاگردان الفبا را نیک بشناسند، در حالی که با روش جدید پس از دو ماه همه‌ی شاگردان سال اول الفبا را می‌شناسند و قادر به خواندن کلمات هستند و پس از یک سال هر کتاب و نوشته‌ای را به آسانی می‌خوانند. او نیز تا جایی که توانست از رشدیه پشتیبانی کرد.

  دگرگونی در تهران

  در سال 1313 هجری قمری ، ناصرالدین شاه، سلطان خودکامه و دشمن آزادی و مردسالاری به دست میرزا رضای کرمانی کشته شد و به جای او مظفرالدین میرزای ولیعهد بر تخت سلطنت تکیه زد. در آغاز سلطنت او ، علی اصغر خان امین السلطان صدراعظم طمعکار و دشمن آزادی مانند روزگار ناصرالدین شاه قدرت را در دست داشت. او از پیشرفت علم و دانش در ایران و بالا رفتن آگاهی ‌ های اجتماعی مردم سخت در هراس بود. از این رو، از پا گرفتن مدرس ه‌های ی مانند مدرسه ‌ ای که رشدیه در تبریز بر پا کرده بود جلوگیری می ‌ کرد. اما در سال 1315 هجری قمری، مظفرالدین شاه امین السلطان را از صدارت بر کنار ساخت و فرمان صدارت حاج میرزا علی خان امین الدوله را صادر کرد .

  امین الدوله بلافاصله پس از رسیدن به صدارت، میرزا حسن رشدیه را از تبریز به تهران دعوت کرد و چون میرزا حسن خود را به تهران رساند، امین الدوله از وی خواست هر چه زودتر در تهران مدرسه ‌ ای به سبک مدرسه تبریز بنیان گذارد . نخستین مدرسه به سبک جدید در تهران در سال 1315 هجری قمری در باغ کربلایی عباسعلی افتتاح شد و لوحه ‌ای به عنوان مدرسه رشدیه بر سر در آن نصب گردید. امین الدوله دستور داد که چهل نفر از کودکان یتیم به هزینه‌ی دولت در آن مدرسه همراه با شاگردان دیگر به تحصیل دانش مشغول شوند.

  مدتی نگذشت که با فرمان امین‌ الدوله نشستی با شرکت شاهزاده عمادالدوله، میرزا محمود خان احتشام السطنه، میرزا یحیی خان دولت ‌ آبادی و چند تن از صاحب منصبان دولتی بر پا شد. در آن نشست میرزا حسن رشدیه از لزوم برپایی مدرسه جدیدی برای یتیمان(دارالایتام) سخن گفت. شرکت کنندگان در نشست هر کدام از این پیشنهاد استقبال کردند و حاضر شدند که مبالغی را جهت بنیان‌گذاری آن مدرسه بپردازند. چندی نگذشت که مدرسه‌ی خیریه ‌ به کوشش میرزا کریم ‌ خان منتظم‌ الدوله سردار مکرم فیروزکوه ساخته شد. میرزا حسن رشدیه آموزگارانی را برای تدریس در آن مدرسه تربیت کرد. حقوق آموزگاران را سردار مکرم می‌پرداخت و برای دانش‌آموزان ناهار، شام، پوشاک و کتاب فراهم می ‌ آورد. برنامه آموزشی مدرسه خیریه شامل خواندن و نوشتن فارسی، اصول و فروع دین، تاریخ، جغرافی و حساب بود.

  پشتیبانی از رشدیه

  با افزایش کلاس‌ها و شمار آموزگاران، هزینه‌ی مدرسه‌ی رشدیه بسیار زیاد شد که موجب نگرانی میرزا حسن رشدیه گردید. در آن زمان بود که شیخ هادی نجم آبادی روحانی فرزانه به کمک میرزا حسن آمد. شیخ هادی از روحانیان آزاده‌ی تهران بود. حاج شیخ هادی نجم آبادی در دیداری با حاج میرزا حسن رشدیه به او گفت که از افزایش هزینه‌ی مدرسه ترسی به خود راه ندهید و ایشان هزینه‌ی دانش آموزان بی‌بضاعت را فراهم می‌کنند. پشتیبانی شیخ هادی نجم آبادی بر اطمینان قلبی میرزا حسن افزود و چون شیخ هادی به قول خود عمل کرد مدرسه رشدیه مانند مدرسه‌ی خیریه بخش‌هایی را به مدرسه اضافه کرد. شاگردان در ساعت‌های ویژه‌ای حرفه‌های گوناگون، از جمله کفاشی، کاغذسازی و قالیبافی نیز می‌آموختند.

  امین‌ الدوله از شنیدن دگرگونی‌هایی که در مدرسه رخ داده بود، آنچنان خوشحال شد که بودجه‌ای رسمی از حساب دولت برای مدرسه منظور داشت. او کوشش می‌کرد که از ریخت و پاش درباریان جلوگیری کند و با صرفه جویی مدرسه‌های تازه‌ای به سبک نوین در تهران و شهرستان‌ها بر پا کند. او امیدوار بود که میرزا حسن رشدیه او را در تربیت آموزگاران آگاه برای خدمت در مدرس ه‌های جدید یاری دهد. میرزا حسن به او قول همکاری داد اما رویدادی ناگوار به آرزوهای میرزا حسن و امین الدوله پایان داد. درباریان و شاهزادگان که به ولخرجی و غارت ثروت‌های مردم عادت کرده بودند ، نزد مظفر الدین شاه به بدگویی از امین‌ الدوله پرداختند و از وی خواستند که امین‌ الدوله را از صدارت بر کنار سازد و بار دیگر میرزا علی اصغر خان امین ‌ السلطان را بر کرسی صدارت بنشاند.

  مظفرالدین شاه نخست در برابر درباریان پایداری کرد ، اما سرانجام امین الدوله را برکنار ساخت و امین السلطان که به قم تبعید شده بود به دستور شاه به تهران آمد و بر کرسی صدارت تکیه زد. امین الدوله چند روز پس از بر کناری از صدارت، به "لشت نشا" از املاک خود در گیلان ، تبعید شد. او در یکی از روزهای پیش از تبعید با موقر الدوله، داماد مظفر الدین شاه دیدار کرد و نگرانی خود را از امکان تعطیل شدن مدرسه‌ی رشدیه به او ابراز کرد و سرانجام گفت:" یکی از وجوه فوق العاده‌ای که در عمر خود دیده‌ام رشدیه است. وقتی که [در تعلیم و تربیت] هدفی را در نظر می‌گیرد از هیچ رادع و مانعی نمی‌ترسد. کمتر آدمی را به این ثبات قدم دیده‌ام. چندین سال است چه در تبریز و چه در تهران با من حشر دارد و خیلی هم به من نزدیک است... او دلباخته مدرسه است و جز مدرسه هیچ چیز به خیالش نمی‌گذرد من تا کنون آدمی چنین نوعدوست را ندیده‌ام. شما هم نخواهید دید. پس از من او را خیلی اذیت خواهند کرد و چوب دوستی مرا سخت خواهد خورد... در هر حال از او غافل نمانید. مدرسه رشدیه هم محبوب من است. در نگهداری آن [و اراده کارش] همت کنید".

  کارشکنی صدراعظم

  بازگشت امین السلطان به صدارت دشواری‌های بزرگی برای میرزاحسن رشدیه به وجود آورد. بزرگترین دشواری آن بود که امین السلطان عقیده داشت که آموزگاران هیچ مدرسه‌ای حق ندارند در امور سیاسی دخالت کنند و هر آموزگاری باید در محدوده‌ی کتاب درسی که برای تدریس انتخاب شده است، سر کلاس سخن گوید. میرزا محمدرضاخان، اسدالله خان خاکپور، آقا میرزامحسن امیرابراهیمی، آقا شیخ یحیی، میرزاخلیل خان، محمدرضا خان افسر، آقا شیخ جعفر(خواهرزاده حاج شیخ هادی نجم آبادی)، آقامیرزا علی رشدیه(برادربزرگ میرزاحسن رشدیه) و آقامیرزا حسین (برادر دیگررشدیه) آموزگار مدرسه بودند. همه‌ی آنان مگر یک نفر با دستور امین السلطان که عقیده داشت در مدرسه و سرکلاس نباید مسائل سیاسی و اجتماعی مطرح شود به شدت مخالف بودند. آن آموزگاران آزادی‌خواه دست پرورده میرزاحسن رشدیه مدیر مدرسه بودند که عقیده داشت هر مدرسه و هرکلاسی باید پایگاه مباحث اجتماعی باشد و آموزگار در کنار تدریس باید مسائل اجتماعی را برای شاگردان تجزیه و تحلیل کند و خدمتگزاران مردم را به دانش آموزان معرفی کند.

  مبارزه‌ی صدراعظم با مدرسه‌ی رشدیه از جایی شدت گرفت که صدراعظم به سیاست‌بازان روسیه نزدیک شده بود و قصد داشت از آن کشور وام بگیرد و گروهی از درباریان را به اروپا ببرد. میرزاحسن رشدیه پس از آگاهی از این قصد صدراعظم یک روز صبح در سر صف بدون آن که نامی از امین السلطان(اتابک) ببرد برای دانش‌آموزان توضیح داد که وام گرفتن از یک دولت بیگانه ، به ویژه روس و انگلیس که هدف‌های استعماری دارند برای کشور بسیار زیان‌بار است. وقتی این خبر به امین السلطان، که به تازگی لقب "اتابک اعظم" را دریافت کرده بود، رسید دستور داد که حقوق و اعانه‌ی دولتی مدرسه رشدیه قطع شود.

  شمس الدین رشدیه فرزند میرزاحسن رشدیه که کتاب سوانح عمر را در شرح زندگانی پدر خویش نوشته است:" ... کار به این جا قطع نشد. بزرگان و اعیان که فرزندانشان در مدرسه رشدیه بودند از ترس این که مبادا از بودن فرزندشان در این مدرسه به مخالفت با اتابک متهم شوند، اطفال خود را از این مدرسه درآوردند و مدرسه تق و لق شد." با وجود این، مدرسه‌ی رشدیه با همراهی چند انسان نیکوکار به کار خود ادامه داد.

  آگاه کردن مردم

  امین السلطان صدراعظم با دادن امتیاز به کشور استعماری روس توانست از دولت آن کشور وامی سنگین با بهره بسیار دریافت کند و پادشاه ساده دل را با جمعی از درباریان به اروپا ببرد. این سفر سه ماه طول کشید. رشدیه که از عاقبت این وام گرفتن‌ها به خوبی با خبر بود اتاقی از مدرسه را به تکثیر شب‌نامه اختصاص داد. شب نامه‌ها، اعلامیه‌هایی بودند که آن‌ها را در آن روزها برای بیدار کردن مردم بی‌خبر به تعداد محدود منتشر و میان مردم پخش می ‌ کردند. پس از پخش سومین شب نامه، یکی از آموزگاران پس از آن که دانش آموزان به کلاس رفتند به اتاق میرزاحسن مدیر مدرسه رفت و به وی گفت:" من از دخالت مدرسه در امور سیاسی سخت مخالفم و از شما می‌خواهم که از تکثیر شب نامه خودداری کنید".

  میرزا حسن تبسمی کرد و خطاب به او گفت:"چطور در سیاست دخالت نکنیم؟ اصلاً فکر کرده‌ای که ما چرا به کودکان و نوجوانان سواد می‌آموزیم چرا به آنان می‌گوییم که دانش بیاموزند. تمام کوشش بر این است که آنان از راه آموختن دانش‌ها به حقوق انسانی خویش پی ببرند و هر زمان که مستبد صاحب قدرتی درصدد تجاوز به حقوق انسانی آنان برآمد با او به پیکار برخیزند و از حقوق انسانی خویش دفاع کنند. آموزش حقوق انسانی به مردم در واقع آموزش یکی از علوم نافع است و در رأس همه علوم است."

  مدتی گذشت. خزانه مملکت با ریخت و پاش درباریان و شاهزادگان خالی شد و اتابک اعظم باردیگر با گرفتن قرض‌های سنگین با بهره بالا، امتیازات جدید همچون ضبط گمرکات شمال و خطوط تلگراف، امتیاز شیلات در اختیار روس‌ها گذاشت. میرزاحسن رشدیه پس از آگاهی از این اعمال هرچند گاه یک بار شب‌نامه‌هایی را پخش می‌کرد شاید مردم بی خبر را بیدار کند. انتشار آن شب‌نامه‌ها موجب بیدار شدن بسیاری از مردم شد. مدتی نگذشت که اتابک دریافت که هرچه هست از مدرسه رشدیه است. او نخست تصمیم گرفت که با انتشار دروغ و تهمت و بهتان علیه میرزاحسن، مردم عوام را بر او و مدرسه‌اش بشوراند. این بود که به چند تنی از نوکران خود دستور داد که این طور شایع سازند که میرزاحسن ضد امام زمان(عج) و اهل بیت(ع) است و به تازگی "بابی" شده است.

  یک هفته پس از انتشار این بهتان بزرگ یک روحانی فرزانه که میرزاحسن را از نزدیک می‌شناخت در بالای منبر فریاد کشید:" چه می ‌ گویید. میرزاحسن رشدیه بابی است؟ او فرزند مرحوم آخوند ملامهدی تبریزی، عاشق اسلام و اهل بیت(ع) است او خود در مدرسه‌اش معلم شرعیات است و به فرزندانمان شرعیات و عشق به اهل بیت(ع) می‌آموزد. این کسانی که این تهمت‌ها را منتشر می‌سازند، عاقبتی بسیار هولناک دارند. قرآن کریم برای کسانی که به مؤمنان تهمت می‌زنند عذابی عظیم در قیامت را خبر داده است".

  اجرت با امام حسین(ع)

  بدین گونه تیر دروغ و افترای اتابک اعظم به سنگ خورد و حتی بر محبوبیت میرزاحسن افزود. این بود که تصمیم به قتل بینانگذار مدارس نوین گرفت. همه چیز آماده شد. به مردی ساده دل اسلحه و مقداری پول دادند و به او گفتند که با کشتن یک آدم بی‌دین ثواب زیادی نصیب او خواهد شد. شمس الدین رشدیه ماجرای آن توطئه بیرحمانه را بدین گونه شرح می دهد:

  " ماه محرم و فصل زمستان بود. برف مفصلی باریده، کوچه و خیابان‌ها را گرفته بود. منزل ما در انتهای کوچه عریضی از محله سنگلج بود. درست در زمانی که پدرم به سوی خانه می‌آمد، مردی ششلول به دست از پشت برف‌ها پرید، جلوی رشدیه سبز شد . اما پیش از این که ششلول را آتش کند، رشدیه به وی گفت:

  ـ برادر، من پنج بچه دارم. اگر تو کفیل نان آن‌ها می‌شوی مرا بکش. من حرفی ندارم. اما اگر نمی‌توانی کفیل نان آن‌ها شوی، پنج بچه مسلمان فقیر را یتیم مکن.

  ـ پنج بچه مسلمان؟ اما به من گفته‌اند که تو و خانواده‌ات بی‌دین هستید.

  رشدیه گفت:

  ـ بی دین؟! من زندگی خود را وقف بیان اسلام کرده‌ام.

  مرد ششلول را در کمرش گذاشت و گفت:

  ـ من لوطی هستم و این قدر بی رحم نیستم که پنج بچه مسلمان را یتیم کنم. من می‌روم، اما تو هم مواظب خودت باشم. آدم نالوطی زیاد است.

  رشدیه گفت:

  ـ ماه محرم است. ماه عزاست، با این بزرگواری که کردی امیدوارم که از دست حضرت سیدالشهدا(ع) اجر بگیری.

  مرد خم شد تا دست رشدیه را ببوسد. میرزاحسن دست خود را کشید و صورت او را بوسید و سپس از هم جدا شدند.

  صبح فردا، رشدیه به حضور حاج شیخ هادی رسید و جریان را به اطلاع حضرتش رسانید. شیخ لختی به اندیشه فرو رفت و پس از مدتی گفت:"در این موقعیت خطرناک صلاح در این می‌بینم که به زیارت خانه خدا روی. رشدیه پذیرفت و برای دومین بار راه حج پیش گرفت."

  درگذشت پشتیبان

  در غیبت رشدیه، حاج شیخ هادی نجم آبادی کوشش کرد که از تعطیل شدن مدرسه‌ی رشدیه جلوگیری کند. وی در این کار موفق بود و از دور بر کار مدرسه نظارت داشت و گاه از نظر مالی به آن کمک می‌کرد. رشدیه پس از بازگشت از مکه کوشش کرد که کارهای سیاسی را پنهانی انجام دهد تا موجب حساسیت جاسوسان اتابک نشود.

  از سال 1318 هجری قمری مبارزه‌ی مشروطه خواهان با استبداد و کوشش برای ایجاد مجلس شورای ملی وارد مراحل تازه‌ای شد. در سال 1321 هجری قمری، مظفرالدین شاه امین السلطان (اتابک اعظم) را خلع کرد و عبدالمجید میرزا عین الدوله را با لقب اتابکی، به صدارت منصوب کرد. عین الدوله هم مردی خودخواه و مستبد بود. در آن سال، رشدیه برای سومین بار به حج رفته بود و چون از آن سفر بازگشت دوخبر دردناک را دریافت کرد. اولی به قدرت رسیدن عین الدوله بود که با مشروطه خواهان دشمنی دیرین داشت و خبر دوم فوت حاج شیخ هادی نجم آبادی بود.

  حاج شیخ هادی را در نزدیک خانه‌اش به خاک سپردند. رشدیه مجلس ترحیم مفصلی برایش منعقد ساخت. در آن مجلس ترحیم حاج میرزاحسن رشدیه، پایه گذار مدارس نوین با مشروطه خواهان پیمان بست که به پیکار با استبداد و خودکامگان ادامه دهند و درگسترش فرهنگ و دانش میان مردمان بکوشند.

  نوشته‌های رشدیه

  صد درس، کلمات قصار برای کلاس دوم، وطن دیلی، تاریخ شفاهی، شرعیات ابتدایی ، جغرافیای شفاهی، کفایت التعلیم ، نهایت التعلیم، اخلاق، اصول عقاید

  رشدیه در نگاه اندیشمندان

  شعری از نیما یوشیج با یادی از رشدیه

  یاد بعضی نفرات / روشنم می‌دارد! / اعتصام یوسف، / حسن رشدیه / قوتم می‌‌بخشد / ره می‌ اندازد / و اجاق کهن سرد سرایم / گرم می‌آید از گرمی عالی دمشان / نام بعضی نفرات / رزق روحم شده است / وقت هر دلتنگی سوی شان دارم دست / جرأتم می بخشد / روشنم می‌دارد

  منبع:

  1. رشدیه، شمس الدین. سوانح عمر(شرح زندگانی میرزاحسن رشدیه)، نشر تاریخ ایران 1362

  2. مصاحب، غلامحسین. دایره المعارف فارسی.


     حق هر گونه نشر کاغذی و الکترونیک این مقاله، برای جزیره‌ی دانش محفوظ است.

این مقاله هنوز در دست نگارش است

دفعات مشاهده: 8005 بار   |   دفعات چاپ: 2694 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 331 بار   |   0 نظر

CAPTCHA
   
سایر مطالب این بخش سایر مطالب این بخش نسخه قابل چاپ نسخه قابل چاپ ارسال به دوستان ارسال به دوستان
Encyclopedia
Persian site map - English site map - Created in 0.2 seconds with 60 queries by YEKTAWEB 3925