Home Home Information Contact Site Map Library English Site
بخش‌های اصلی
صفحه‌ی اصلی::
آموزش علوم::
آموزش ریاضی::
آموزش جغرافیا::
آموزگار حرفه‌ای::
کتاب آموزگار::
تجربه‌های سبز::
آموزش زیست‌شناسی::
یادداشت‌های آموزشی::
پسند شما::
::
جستجو در پایگاه

جستجوی پیشرفته
دریافت اطلاعات پایگاه
نشانی پست الکترونیک خود را برای دریافت اطلاعات و اخبار پایگاه، در کادر زیر وارد کنید.
آخرین مطالب بخش
:: سرشت علم و جایگاه آن در استانداردهای آموزش علوم
:: چرا تاریخ علم مهم است؟
:: تو باید جای من باشی
:: چگونه کلاس درس را اداره کنیم
:: آموزش علوم با نقاشی
:: طبیعت در شهر، شهر در طبیعت
:: شاهزاده‌ی عوضی
آخرین مطالب سایر بخش‌ها
:: بیایید باکتری بخوریم
:: یخچال ایرانی، نوآوری ایرانی
:: چرخه سوخت هسته‌ای
:: ناسا پایین‌ترین دمای جهان را می‌آفریند
:: 9 نکته درباره بچه‌ها که ممکن است ندانید
:: جلوگیری از سرطان با غذاهای سبز
:: گرمای لپ‌تاپ بر قدرت باروری اثری ندارد
:: مجموعه‌ی 6 جلدی گفت‌وگو درباره‌ی انرژی منتشر شد
:: نقش کتابخانه‌های دیجیتال چندرسانه‌ای در پیشرفت آموزش
:: چه چیزی دختران را دختر می‌سازد؟
سالارکتاب
سالارکتاب
با کتاب‌های سالاری آشنا شوید

ghatreh_in_jazireh

:: دو برخورد یک هدف ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۸۵/۱۰/۱۸ | نویسنده: آقاي محمد طاهر معيري | 

  در دورانی که مدیر یکی از دبیرستان‌های تهران بودم از لحاظ نظم و رفتار نیکوی دانش‌آموزان، مراقبت و شاید سختگیری‌هایی نشان می‌دادم و آنان که در آن مدرسه به تحصیل مشغول بودند روی آن حساب می‌کردند. در مدرسه دفتر یاداشتی ترتیب داده بودم که هر صفحه‌اش مخصوص سابقه‌ی رفتاری یکی از دانش‌آموزان بود. هرگاه بی‌نظمی و بی‌تربیتی از دانش‌آموزی می‌دیدم، پس از برسی و راهنمایی لازم، فرد خطاکار باید با خط خود مورد را در صفحه‌ی مربوط به خودش یاداشت می‌کرد.

  تکرار خطا و بی‌انضباطی به تصمیم‌گیری‌های مختلف می کشید و آن‌گاه که نارسایی های مربوط به دانش‌آموزی به اندازه‌ای معین می‌رسید، تصمیم تندتری به دنبال داشت تا آن‌جا که گاهی به اخراج او از مدرسه می‌کشید. البته، در عمل کم‌تر پیش‌آمد و این از تاثیر آن دفتر بود. زیرا نوجوانان سخت مراقب خود بودند که کرشان به اقرار و نوشتن در دفتر سابقه نکشد.

  از یکی از بستگان دور که زمانی در آن دبیرستان تحصیل می کرد شنیدم که: " بچه‌ها عجیب از از دفتر سابقه می‌ترسیدند. حتی تنبیه بدنی و هر گونه سخت‌گیری را به اعتراف به خطا با خط خود ترجیح می‌دادند." البته، از نظر خود من آن یاداشت‌ها پرونده‌سازی و ابزاری برای مزاحمت نبود و به شکل سازنده و موثری از تذکر فقط در دسترس خود من بود و بعد هم جز کاغذ باطله تلقی نمی‌شد و از بازتاب مطالب آن در پرونده‌های تحصیلی یا کارنامه‌ها خودداری می‌شد.

  همه‌ی تلاش‌ها برای این بود که برخوردها به مجادله و دشمنی و لجاج نکشد و از تاثیر بدتربیتی مصون باشد. اکنون به دو نمونه از برخوردهای خود با دانش‌آموزان اشاره می‌کنم.

  برچسبی چنین زشت به چهره‌ات نمی‌زنم

  روزی معاون مدرسه اطلاع داد که رضا ... ، دانش‌آموز به نسبت بزرگسال کلاس دوم در ساعت درس جای خود را تغییر داده و کنار دست دانش‌آموز دیگری نشسته و ضمن بگومگوی دو نفره با نوک چاقو مختصر زخمی بر پیکر او ایجاد کرده است. ضربه‌ای شدید و غیرعادی بود و برسی و رسیدگی غیر عادی را طلب می‌کرد. در مقیاس مراقبت‌ها و قید و بندهای موجود مدرسه چنان رویدادی تحمل ناپذیر مینمود.

  برخورد نخست من با مساله تند و ناگوار بود. معاون مدرسه متاثر و آرام چشم در چشمهایش داشت و در انتظار واکنش نگاهم می‌کرد.

  - چه کار کردید؟ زخم عمیق نیست. بیش از مختصر خونی دیده نمی‌شود، ... را همراه استاد عبد ‌الله به بیمارستان فرستادم. تاکید کرده‌ام به مدرسه برگردند که بعد خانواده‌اش را در جریان این موضوع قرار دهم.

  - رضا کجاست؟

  - در دفتر نشسته است

  - او را پیش من بفرستید.

  تاثیر آن رویداد شدید بود و روش کارم حالت دستوری داشت. معاون مدرسه نمی‌خواست کار به دخالت من برسد و ناراحتی فراهم شود.

  - مساله‌ی مهمی نیست. اجازه دهید ترتیب این کار را می‌دهم. فرستاده‌ام دنبال پدر رضا که به مدرسه بیاید.

  - باید رضا را ببینم.

  رضا نسبت به دیگر هم‌کلاسی‌هایش بزرگسال و عقب‌مانده بود. کارهای غیرعادی زیادی مرتکب می‌شد. قلدرمآب می‌نمود و از دو لحاظ مشخص و شناخته شده بود. قدری خشن و جسور و مدعی و از لحاظ عقل و رفتار غیرمعمول جلوه می‌کرد. مختصر ناراحتی قلبی هم داشت. از خانواده‌ای بود که بی‌گمان از لحاظ مالی و رفاهی در وضع چنان مطلوبی نبودند. از آن رده بود که بین هم‌کلاسی‌های خود از لحاظ مختلف عقده‌دار بود. درشت و رنگ‌پریده با لباس و پوشاک کهنه بین کوچک‌ترها می‌رفت و می‌آمد و شاخ و شانه می‌کشید.

  به هرحال روی تاکیدم، رضا به اتاق وارد شد. رنگ باخته، زیرچشمی نگاه می‌کرد و سر به زیر می‌کشید. اشاره کردم بنشیند. با تردید گوشه‌ای نشست. چند دقیقه‌ای خود را به کار دیگری مشغول نشان دادم که قدری آرامش حاصل شود. معاون مدرسه در درگاهی اتاق به صحنه چشم دوخته بود. وقتی رضا را نشسته دید شاید با حالتی پرسشگر نگاهم کرد. دانش‌آموز خاطی با همه‌ی زشتی کارش جای خود نشسته، دست‌ها روی ساق پا و زانو، نوک انگشت‌ها را آرام برهم می‌کشید. پس از چند لحظه با نگاهی به او، پرسیدم: " چرا این کار را کردی، قابل تصور نیست، در مدرسه و ...؟"

  سر به زیر داشت، شرمسار و منفعل می‌نمود. قطره اشکی روی ساق پا و دومی بر پشت دستش چکید. چیزی نگفت. نگاهش کردم و منتظر بودم. جوابی نداشت. تاثیر کلام را مراقب بودم. در آن لحظه شاید او درماندهتر از کسی بود که زخمی داشته بود. به رخ کشیدن مساله را کافی دیدم. از ورود به کم و کیف حادثه خوداری کردم. به هر انگیزه مرتکب چنان خطایی شده بود، برخوردی مناسب حال لازم داشت.

  با آرامشی که بی‌شک انتظار نداشت، گفتم: " هیچ تنبیه و مجازاتی برایت در نظر نمی‌گیرم، غفلت و خطایی، شاید هم ندانسته، مرتکب شده‌ای، برچسبی چنین زشت به چهره‌ات نمی‌زنم. این رفتار را در دفتر سابقه هم ثبت نمی‌کنم. نمی‌خواهم در مدرسه چهره‌ای این اندازه بد از تو ساخته باشم. باید این رویداد به طور کامل فراموش شود. امیدوارم مراقب باشید از این به بعد بی‌تربیتی دیده نشود."

  بغضش ترکید، هق‌هق گریست، چنان می‌نمود که هر واکنش دیگرم تاثیر کم‌تری داشت. شاید به عصیان می‌کشید و در شرایط موجودش از رضا چهره‌ای به مراتب خشن‌تر و ناسازگارتر فراهم می‌کرد. از جا برخاستم و دست بر شانه‌اش گذاشتم و گفتم: " پاشو، برو منتظر باش تا پدرت بیاید. با او به خانه برو، استراحت لازم است."

  وفتی به همان صورت که اشک بر چشم‌ها داشت از اتاق بیرون رفت، معاون مدرسه به اتاق آمد. لبخند بر لب داشت. لبخندش حاکی از آن بود که چنان انتظاری نداشته است. به او گفتم: " چنین حرکتی فقط از یک فرد غیرعادی بروز می‌کند. در مقیاسی نیست که در مدرسه جای برسی و بازپرسی و پرده‌دری داشته باشد. سختگیری از رضا موجود خطرناکی خواهد ساخت. چه کارش می‌شود کرد که بدتر نشود؟ جوان است و با شرایط مخصوص خودش. در برخورد با غفلت او ما هم نباید به غفلت عمل کنیم که موجب تجری‌اش باشد. جز قدری ملاطفت راه دیگری به نظرم نرسید. پی‌گیری و رسیدگی بیش‌تری لازم نیست. شما هم مساله را تمام شده بگیرید. وضع خاص او را با پدرش مطرح کنید که در رفتار با فرزندش محتاط باشد. این قضیه را با دید حاکم و محکوم نباید دنبال کرد. در روابط پدر فرزندی و امثال آن، دیه بر عاقل است. بزرگ‌ترها باید مناسبات مطلوب و سازنده را بنا کنند."

  نتیجه رضایت بخش بود. در رفتار و آمد و شد و حتی درس رضا، تحول آشکاری دیده شد و با وجود مراقبتی که نسبت به وضع او داشتیم، هیچ غفلت و بی‌تربیتی بروز نداد.

  اخراج برای رتبه‌ی اول

  در کلاس ریاضی دانش‌آموزی جوان‌تر از همه به تحصیل اشتغال داشت که به‌راستی از استعداد برجسته‌ای برخوردار بود. درس را خوب می‌گرفت، خوب دنبال می‌کرد در هر موضوع نفر اول بود و هر قدر هم فکر کنید، شیطان و پرتحرک و پر سر و صدا. احتراز دارم که او را شرور بنامم، اما خیلی شلوغ بود. همه روز از لحاظ برخورد با دیگران مساله داشت. شلوغ می‌کرد و ناآرام بود.

  در بازجویی‌ها سر به زیر می‌انداخت، خود را نادم و شرمسار نشان می‌داد، اما همان لحظه که از اتاق بیرون می رفت، سمج و پی‌گیر بی‌نظمی فراهم می‌کرد. گاهی هم شاید به آن سبب که از علاقه‌مندی و اعتقادم به جریان تحصیل و پیشرفت‌هایش خبر داشت، در برخورد با تذکرها، با لبخندی مساله را سهل می‌گرفت.

  مرتب خطاهایش را در دفتر سابقه اقرار و تکرار کرد. از این رو، نوبت تصمیم تند رسید. با آن وصف خبر مید‌ادند که علی ... به دوش و کول بزرگ‌ترین و سالمندترین هم‌کلاسی خود پریده و مدتی او را رها نکرده و با لبخند و شوخی و سخرگی و تحقیر مزاحمت را ادامه داده است. کار بی‌انضباطی‌اش به حد رسید. بر خلاف عقیده و علاقه‌ام به وضع تحصیلی‌اش، یادداشتی برای پدرش تهیه کردم که پسر شما به سبب بی‌انضباطی و تخلف مکرر از مدرسه اخراج می‌شود.

  سخت یکه خورد. باور نمی‌کرد. و معاون مدرسیه در صدد میانجی‌گری برآمد. نظرش را رد کردم که علی با همه‌ی حریم تحصیلی‌اش از لحاظ ایجاد بی‌نظمی به مرز رسیده و باید برود. بهترین دانش‌آموز و نفر اول کلاس ریاضی بود. معاون مدرسه با لبخندی به او نگاه کرد وسر تکان داد که : " علی، چه‌قدر گفتم!"

  کار دانش‌آموز برجسته مدرسه از حد اغماض گذشته بود، جسارت آن رانداشت به وسیله‌ای متوسل شود. ساکت و در عین حال از درون ناراحت و منقلب بود. کنار میز ایستاده سر به زیر انداخته زیر چشمی نگاه می‌کرد. چه‌بسا امیدوار و منتظر آن بود که در آخرین برخورد قدری ملایم‌تر عمل کنم و از معرکه رهایی یابد. شاید هم باور نمی‌کرد مساله آن‌قدر جدی باشد. برای آن دانش‌آموز علاقه‌مند به درس و کلاس، انتقال به مدرسه‌ی دیگر گران تمام می‌شد و به شرایط خوب تحصیلی‌اش آسیب وارد می‌کرد.

  به هر حال کوتاه نیامدم و از معاون مدرسه خواستم اخراج او را از مدرسه به سبب بی‌انضباطی جهت اطلاع دیگران هم آگهی کند که تاثیر عجیبی روی همه‌ی دانش‌آموزان داشت. از وضع تحصیلی چشمگیر و مطلوب علی آگاه بودند و رفتار خشن روزانه‌ی او را پیوسته می‌دیدند. آن تصمیم حکایت از آن داشت که بر مبینای روال جاری مدرسه شرایط درسی و تحصیلی هر قدر مطلوب و قابل توجه باشد، جای رفتار و تربیت خوب را نمی‌گیرد.

  چند دقیقه بیش از خاتمه‌ی کار علی نگذشته بود. با تصمیم از جای برخاستم و با مراجعه‌ی مستقیم به رییس اداره درباره‌ی آن تصمیم سخن گفتم و با تاکید روی وضع تحصیلی خوب و رضایت‌بخش علی از ایشان خواستم که دستور بدهند او را در دبیرستان دیگری بپذیرند. خندید و گفت: " من چنین کاری نمی‌کنم. مثل دیگر کارهایت عجیب است. این همه تعریف می‌کنی که این دانش‌آموز چنین و چنان ست، اما از مدرسه اخراجش می‌کنی؟" روی ضرورت تصمیمم تاکید کردم، زیرا که دبرستان‌ها در جریان سال جز با معرفی اداره‌ی متبوع مجاز به ثبت نام جدید نبودند. سرانجام یادداشتی مبنی بر معرفی علی به عنوان دبیرستان دیگر گرفتم تا بتواند به تحصیل خود ادامه بدهد.

  بعد از ظهر همان روز، چند دقیقه‌ای پیش از شروع کار، وقتی وارد مدرسه می شدم پدر علی را، که سابقه‌ی آشنایی و روابط متقابل احترام آمیز داشتیم، ایستاده کنار در اتاق دیدم. دستم را گرفت و التماس که می‌دانم علی فلان و فلان و شلوغ و مزاحم است. اگر در کار تحصیلش موفق بوده همه را نتیجه‌ی مراقبت و توجه و تشویق شما می‌داند و تکرار می‌کند. این بار هم از تقصیرش بگذرید که این تصمیم برایش خیلی ناگوار و سخت است. یاداشت را در اختیارش گذاشتم و تاکید روی آن‌که جز آن چه پیش آمده راه دیگری نداشتم. آشکارا دیدم که اشک بر چشم‌های مرد میانسال نشست. دستم را فشرد و کشید و سر فرودآورد که خود را عقب کشیدم و محبتش را با رو‌بوسی جواب گفتم و تاکید آن‌که نگران نباشید اول سال آینده در کلاس بعدی او را می‌پذیرم.

  علی در امتحانات پایان سال بین همه‌ی دانش آموزان شهر با رتبه‌ای نخست قبول شد. نخستین روز ثبت‌نام سال بعد، اول صبح هنوز در محل کار به وجه کامل مستقر نشده بودم که در اتاق باز شد. علی را کنار درگاهی دیدم. با وضعی خجالت زده به انتظار نگاه می‌کرد. با اشاره مقصدش را تایید کردم لبخند شیطنت‌آمیزش به وجهی بسیار ملایم گل کرد. من هم خنده‌ام گرفت و گفتم: " بده به من، مدارک تحصیلی‌ات را بده." پیش دوید و پوشه‌ای را که همراه داشت گوشه‌ی میز گذاشت. دستور ثبت نامش را دادم.

  علی دوره‌ی دبیرستان را با رتبه‌ی نخست به پایان رساند. سپس در دانشکده‌ی فنی آبادان به تحصیل ادامه داد. آن‌جا هم برجسته بود و به خارج اعزامش کردند تا دوره‌های تخصصی را ببیند. سپس چند سالی در قسمت فنی شرکت نفت مشغول کار بود که متاسفانه در عنفوان جوانی مرحوم شد.

  نتیجه‌گیری

  به دوگونگی رفتار با علی و رضا فکر نکنید. که سختگیری درباره‌ی یکی و گذشت درباره‌ی دیگری بر مبنایی معین استوار بود. هر دو به حد رسیده بودند. اما با هر دو به یک روش رفتار نشد. پس از سال‌ها می‌توانم بگوییم که هر دو تصمیم درست بود. اخراج علی دانش‌آموز برجسته هشدار موثری بود که در جریان تحصیل سال بعدش همان ولنگاری عادی هم از او سر نزند.

  اغماض و گذشت درباره‌ی چاقوکشی دانش‌آموز جوان هم زمینه ساز مراقبت‌های بعدی خود و خانواده‌اش بود که به خط سالم‌تر رفتار و تحصیل افتاده و بی‌تربیتی‌های دیگری از او دیده نشد. اگر با سختگیری و برای مثال تنبیه یا اخراج از مدرسه رو به رو می‌شد، بی‌شک به انحراف اخلاقی می‌کشید. نتیجه‌ مطلوب هر دو برخورد را امروز چنین ارزیابی می‌کنم ولو این که اتفاقی باشد یا جای بحث هم داشته باشد. 

 

  
تسهیلات مطلب
سایر مطالب این بخش سایر مطالب این بخش
نسخه قابل چاپ نسخه قابل چاپ
ارسال به دوستان ارسال به دوستان


CAPTCHA
::
دفعات مشاهده: 4905 بار   |   دفعات چاپ: 2174 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 199 بار   |   0 نظر
For Teachers
Persian site map - English site map - Created in 0.09 seconds with 54 queries by YEKTAWEB 3925