Home Home Information Contact Site Map Library English Site
بخش‌های اصلی
صفحه‌ی اصلی
شاگردان دیروز
تاریخ علم
آزمایشگاه علوم
نام‌آوران ایران
جهان جانوران
دانش‌آموز نوآور
بدن انسان
پرسش‌های علوم
سرزمین من
آن‌چه پسندیده‌اید
::
جستجو در پایگاه

جستجوی پیشرفته
دریافت اطلاعات پایگاه
نشانی پست الکترونیک خود را برای دریافت اطلاعات و اخبار پایگاه، در کادر زیر وارد کنید.
آخرین مطالب بخش
:: چه چیزی دختران را دختر می‌سازد؟
:: یوسف ثبوتی: بنیان‌گذار نخستین رصدخانه‌ی پژوهشی ایران
:: ابوالقاسم غفاری: هموارکننده‌ی راه آپولو
:: هفت‌سین چیست؟
:: آشنایی با پزشکان و داروشناسان بزرگ
آخرین مطالب سایر بخش‌ها
:: بیایید باکتری بخوریم
:: یخچال ایرانی، نوآوری ایرانی
:: چرخه سوخت هسته‌ای
:: ناسا پایین‌ترین دمای جهان را می‌آفریند
:: 9 نکته درباره بچه‌ها که ممکن است ندانید
:: جلوگیری از سرطان با غذاهای سبز
:: گرمای لپ‌تاپ بر قدرت باروری اثری ندارد
:: مجموعه‌ی 6 جلدی گفت‌وگو درباره‌ی انرژی منتشر شد
:: نقش کتابخانه‌های دیجیتال چندرسانه‌ای در پیشرفت آموزش
:: ترویج علم با دانش‌نامه‌های الکترونیکی
سالارکتاب
سالارکتاب
با کتاب‌های سالاری آشنا شوید
:: روزی که چارلز داروین سوسکی را به دهان گرفت ::

  چارلز داروین، ششمین فرزند خانواده ده نفری دکتر رابرت داروین در سال ۱۸۰۹ به دنیا آمد. وقتی شانزده ساله بود، درست یک سال پیش از به پایان رساندن درسهایش در مدرسه‌ی "شروزبری" از ادامه تحصیل سرباز زد. چارلز، گرچه در کلاس درس، نه شاگرد برجسته‌ای بود و نه کم استعداد، به نظر مدیر مدرسه و پدرش پسری معمولی و از نظر استاندارد هوشی پایین‌تر از میانگین بود.

  چارلز بیشتر وقت خود را صرف شکار، سگ و به دام انداختن موش‌های صحرایی می‌کرد. البته در فراگیری ادبیات قدیم کوتاهی نکرده بود و بیش از پنجاه سطر از شعرهای هومر و ویرژیل را حفظ بود. اما این‌ها با انتظاری که پدر از پسر داشت، فاصله زیادی داشتند. سرانجام، دکتر رابرت داروین به چارلز اخطار کرد که باید برای تحصیل در رشته پزشکی به برادرش در دانشگاه «ادینبور» بپیوندد تا هر دو پسر بتوانند مثل خود او راه پدر مشهورش دکتر "اراسموس داروین" را ادامه دهند.
چارلز در سال ۱۸۲۵ مجبور شد در دانشکده پزشکی نام نویسی کند. ولی از همان آغاز، طبیعتش با این رشته ناسازگاری نشان داد. در بیمارستان شاهد دو عمل جراحی بود که بدون استفاده از داروی بیهوشی، یکی از آن دو روی کودکی انجام می گرفت. او در هر دو مورد، پیش از پایان عمل پا به فرار گذاشت. چارلز پیش از آن که سال دوم را به پایان برساند، به خوبی دریافت که نمی تواند پزشک شود. او قبول داشت که پزشکی حرفه شریفی است و گرچه پدر بزرگ و پدرش به مدت هفتاد سال به خوبی به درمان مردم پرداختند، ولی فقط خود را شایسته این حرفه نمی دید.

  عدم تمایلش را به خواهرانش نوشت. پیش بینی می کرد وقتی این خبر انتشار یابد که پس از سال دوم به دانشکده پزشکی بازنمی گردد، با خشونت پدرش روبه رو خواهد شد. وقتی به خانه بازگشت پدرش با سردی با او برخورد کرد و از او خواست درباره آینده با او سخن بگوید. چارلز به پدر پاسخ داد که می خواهد در رشته الهیات تحصیل کند و کشیش شود و از او خواست چنین فرصتی را به او بدهد.
سرانجام چارلز به کالج کریست در کمبریج رفت و در رشته الهیات مشغول تحصیل شد. او ساعت‌های اضافی خود را به گفت و گو با استادان زیست‌شناسی و جمع آوری جانوران گوناگون اختصاص داده بود. چارلز و دار و دسته‌اش از دلباختگان سوسک‌ها بودند. او عقیده داشت که هیچ فعالیت دانشگاهی بیش از جمع آوری سوسک، او را خشنود نمی کند.

  روزی پس از کندن پوست کهنه درختی، دو سوسک کم نظیر پیدا کرد و هر یک را در یکی از دستانش جای داد. در این حال، سوسک سومی از گونه‌ای جدید پیدا کرد و چون نتوانست از آن صرف نظر کند، سوسک سوم را درون دهان خود جای داد. شب همان روز به پروفسور هنسلو، استاد گیاهشناسی، گفت: "افسوس که سوسک مایع بسیار تندی از خود ترشح کرد که زبانم را سوزاند و ناگزیر شدم سوسک را از دهانم بیرون بیندازم و گمش کنم، سومی را از دست دادم." هنسلو او را نصیحت کرد که در جمع آوری سوسک و پول میانه‌رو باشد!

  داروین بخش زیادی از علاقه‌مندی‌اش به کاوش در طبیعت را مدیون پروفسور سجویک، استاد زمین شناسی، است. وی در گردش‌های علمی خود اغلب چارلز را همراه خود داشت و به او چگونگی جمع آوری نمونه، شماره گذاری نمونه‌ها، ثبت اطلاعات مفید (از جمله نوع رستنی‌های سنگ‌ها که جنس لایه ای را نشان می دهند که زیر آن‌ها است) و این که هیچ چیز را به حافظه نسپارد و دفتر یادداشت خود را همیشه همراه خود داشته باشد، آموخت.

  داروین در حال آماده کردن خود برای پذیرش سمت کشیشی کلیسای «هرفورد» بود که نامه مهمی از پروفسور هنسلو دریافت کرد. هنسلو در نامه‌ی خود نوشته بود که کاپیتان فیتز روی که از طرف دولت مأمور بررسی انتهای جنوبی آمریکا شده بود، به شخصی نیاز دارد که هم‌سخنش باشد و از چارلز خواسته بود در یک سفر دو ساله او را همراهی کند. هنسلو چارلز را طبیعیدان کارکشته ای نمی‌دانست، اما چون او را در مشاهده و جمع آوری و ثبت آنچه که در تاریخ طبیعی تازگی داشت، کار آزموده می‌دانست، این فرصت طلایی را برای او فراهم کرده بود.

  برنامه کار کشتی بیگل که تحت فرمان کاپیتان فیتز روی اداره می شد، تهیه نقشه جغرافیایی سواحل و جاهای کمتر شناخته شده بود. کاپیتان در این کار مهارت عجیبی داشت و دقیق‌ترین نقشه‌ها را تهیه می‌کرد. برنامه کشتی او مطالعه تاریخ طبیعی نبود و از آنجا که نتوانست هیچ کدام از دوستانش را برای همراهی در آن سفر متقاعد کند، با بی میلی داروین را پذیرفت.

  کاپیتان طرفدار جدی نظریات «لاواتر»، قیافه‌شناس آلمانی، بود ومتقاعد شده بود که می‌توان ویژگی‌های هر فرد را از روی ویژگی‌های چهره‌اش شناخت. او تردید داشت که شخصی مانند داروین با آن دماغ دراز بتواند انرژی و ثبات کافی برای یک سفر طولانی را داشته باشد! به نظر می رسد پدر داروین نیز چنین عقایدی را باور داشته است زیرا وقتی داروین از سفر دریایی خود بازگشت به او گفت: "مثل این که سرت کاملاً تغییر کرده است"! و به راستی سر داروین کاملاً تغییر کرده بود.

  منبع: شور هستی(داستان زندگی چارلز داروین) نوشته ایروینگ استون، ترجمه دکتر محمود بهزاد 

 

  
تسهیلات مطلب
سایر مطالب این بخش سایر مطالب این بخش
نسخه قابل چاپ نسخه قابل چاپ
ارسال به دوستان ارسال به دوستان


CAPTCHA
::
دفعات مشاهده: 6604 بار   |   دفعات چاپ: 2106 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 254 بار   |   0 نظر
Persian site map - English site map - Created in 0.06 seconds with 57 queries by YEKTAWEB 3961