Home Home Information Contact Site Map Library English Site
بخش‌های اصلی
صفحه‌ی اصلی::
آموزش علوم::
آموزش ریاضی::
آموزش جغرافیا::
آموزگار حرفه‌ای::
کتاب آموزگار::
تجربه‌های سبز::
آموزش زیست‌شناسی::
یادداشت‌های آموزشی::
پسند شما::
::
جستجو در پایگاه

جستجوی پیشرفته
دریافت اطلاعات پایگاه
نشانی پست الکترونیک خود را برای دریافت اطلاعات و اخبار پایگاه، در کادر زیر وارد کنید.
آخرین مطالب بخش
:: سرشت علم و جایگاه آن در استانداردهای آموزش علوم
:: چرا تاریخ علم مهم است؟
:: تو باید جای من باشی
:: چگونه کلاس درس را اداره کنیم
:: آموزش علوم با نقاشی
:: طبیعت در شهر، شهر در طبیعت
:: شاهزاده‌ی عوضی
آخرین مطالب سایر بخش‌ها
:: بیایید باکتری بخوریم
:: یخچال ایرانی، نوآوری ایرانی
:: چرخه سوخت هسته‌ای
:: ناسا پایین‌ترین دمای جهان را می‌آفریند
:: 9 نکته درباره بچه‌ها که ممکن است ندانید
:: جلوگیری از سرطان با غذاهای سبز
:: گرمای لپ‌تاپ بر قدرت باروری اثری ندارد
:: مجموعه‌ی 6 جلدی گفت‌وگو درباره‌ی انرژی منتشر شد
:: نقش کتابخانه‌های دیجیتال چندرسانه‌ای در پیشرفت آموزش
:: چه چیزی دختران را دختر می‌سازد؟
سالارکتاب
سالارکتاب
با کتاب‌های سالاری آشنا شوید

ghatreh_in_jazireh

:: یک لیوان ادب ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۸۵/۹/۱۸ | نویسنده: دكتر علی رووف | 

  جوان بودم . تازه معلم شده بودم . مرا به روستایی فرستادند و کلاس پنجم را به من سپردند. دانش‌آموزان کلاس قد و نیم قد، ریز و درشت و چند تا مستمع آزاد، اما همگی زرنگ و باهوش؛ چه روزگار خوشی بود. یک روز، وقتی به کلاس رسیدم، برخلاف معمول، در کلاس بسته بود. از داخل سر و صداو هیاهوی عجیبی به گوشم رسید. کمی صبر کردم.

  حدس زدم چند تا از بچه‌ها روی میزها می‌دوند و دنبال هم می‌کنند و به هم بد و بیراه می‌گویند. جیغ و داد آن قدر بلند بود که هر لحظه ممکن بود، به دفتر مدرسه برسد و آقای ناظم یا مدیر مدرسه را به حیاط بکشاند. تا در را باز کردم ، مبصر فریاد کشید: " برپا!"

  گرد و خاک همه جا را فراگرفته بود. هوای کلاس کدر و تار شده بود. بوی خاک و هزار بوی دیگر همه جا را پر کرده بود. محسن که فرصت نکرد از بالای میز پایین بپرد و خودش را جمع و جور کند، همان جا هاج و واج ایستاد و تکان نخورد. بچه‌ها نگاهش کردند. نزدیک بود به او بخندند. فوری خودش را به موش‌مردگی زد. سرش را پایین انداخت و انگشت‌های دو دستش را درهم فرو برد. مبصر زرنگی کرد و کلاس را از شلیک خنده بچه‌ها نجات داد. با همان صدای بلند و رسا فریاد زد: " برجا"

  محسن مثل قرقی از روی میز پایین پرید و ، به دو ، به طرف نیمکت خودش رفت و آرام نشست. سری با تأسف تکان دادم و گفتم: " بچه‌ها، این هوای کثیفی که درست کرده‌اید به درد نفس کشیدن نمی‌خورد. آهسته بروید توی حیاط" به مبصر هم دستور دادم پنجره را باز کند و در را به طور کامل باز بگذارد تا هوای کلاس عوض شود .

  محسن آخر از همه بیرون آمد . بهت‌زده بود. می‌خواست با من حرفی بزند. با تندی گفتم " حالا وقت حرف زدن نیست " صدای محکم و بلند من را بچه‌های دیگر هم شنیدند . صحن مدرسه نه چمن داشت، نه باغچه و نه جایی برای نشستن. همه ایستادیم. در سکوت؛ سکوت محض.

  بچه‌ها به محسن و گرد و خاکی که به راه انداخته بود فکر می‌کردند. اما هیچ کس هیچ حرفی به زبان نمی‌آورد. به قیافه‌ی جدی و گرفته‌ی من نگاه می‌کردند، ولی نمی‌توانستند حدس بزنند وقتی به کلاس بازگردیم، چه خواهد شد.

  ده دقیقه بچه‌ها را سرپا نگه داشتم. خستگی همراه با اضطراب همه را از پا در آورده بود. با صدایی ملایم، ولی تأسف‌بار گفتم: "حالا برگردید و سرجایتان بنشینید". چند تا از بچه‌ها درگوشی نجوا کردند : " آقا تنبیه نمی‌کند . تا حالا کسی را کتک نزده است " .

  از مبصر کلاس خواستم ماجرا را شرح دهد . گفت : " آقا قبل از این که زنگ را بزنید ، محسن تخته‌پاک‌کن را به طرف اصغر پرت کرد و صورت اصغر گچی شد. دوید تا او را بگیرد و کتک بزند ". با صدای بلند و محکم پرسیدم " زد ؟ " دستپاچه شد و گفت : " نه آقا ، داشت دنبالش می‌کرد که شما آمدید " .

  _ چرا روی میزها!؟

  _ محسن فرار می‌کرد و اصغرهم دنبالش می‌دوید .

  _ بقیه چی ؟

  _ همه طرفدار اصغر شده بودند و می‌خواستند محسن را دستگیر کنند.

  به بچه‌ها خیره شدم. همگی با نگاه و تکان دادن سر حرف‌های مبصر را تصدیق کردند. رنگ محسن پریده بود. سرش پایین بود و به هیچ کس نگاه نمی‌کرد. از کلاس پرسیدم : " به نظر شما زشت‌ترین کاری که یک دانش‌آموز، به سن و سال شما، در کلاس درس انجام می‌دهد، چیست ؟"

  هیچ کس سکوت را نشکست و به سؤال من پاسخی نداد. دوباره پرسیدم . باز هم سکوت. در نگاه بچه‌ها خواندم که می‌خواستند بگویند: " پرتاب تخته‌پاک‌کن، آقا ."

  گفتم : "می‌دانم چه می‌خواهید بگویید. اما نه. اشتباه می‌کنید. پرتاب تخته‌پاک‌کن و گچ، آن هم به صورت یک دوست و همکلاس ،‌کار زشتی است ، ولی زشت‌ترین نیست ."

  کلاس به شک و تردید افتاد. بچه‌ها به خودشان نگاه کردند، به یاد کارهای زشتی که کرده بودند افتادند. به هم‌دیگر نگاه کردند. خاطراتی را که از شوخی‌ها، ‌تفریح‌ها و شلوغ‌بازی‌هایی که با هم داشتند، ‌به یاد آوردند. کم‌کم به حرف آمدند. هر چه دلتان بخواهد، گفتند ؛ جز آن یکی که من می‌خواستم. در جواب آن‌ها گفتم : " نه. هیچ یک از این‌ها که می‌گویید، زشت‌ترین نیست . زشت‌ترین کار در کلاس چیز خوردن و نوشیدن است."

  و به دنبال این حرف، درباره‌ی زشتی چیز خوردن و نوشیدن در کلاس، آن هم هنگام درس و در حضور هم‌کلاس‌ها و معلم، داد سخن دادم و جمله‌‍‌های پر آب و تاب گفتم. بعد نگاهم را به محسن دوختم و با لحن صمیمی ولی جدی گفتم : " آن‌ها که در کلاس کارهای زشتی می‌کنند ، لابد از عهده‌ی زشت‌ترین کار هم برمی‌آیند!"

  سپس با درشتی از مبصر خواستم به دفتر کلاس برود و یک لیوان آب بیاورد. کلاس منظورم را فهمید. نگاه‌های ترحم‌انگیز به طرف محسن سرازیر شد. همه برای او دل می‌سوزاندند . لیوان آب را روی میز محسن گذاشتم و گفتم: " بخور! "

  با صدای گرفته و لرزانی گفت : " نه آقا. به خدا من ..."

  گفتم : " نه ندارد. تو امروز نشان دادی که هر کاری را می‌توانی انجام دهی."

  به گریه افتاد. التماس کرد: " نه آقا . اجازه بدهید برایتان بگویم ."

  جلوی حرفش را گرفتم و ملامتش کردم: " تو همه چیز را گفته‌ای! اصغر چه کرده بود؟ اگر اتفاق بدتری می‌افتاد ..."

  نگذاشت حرفم تمام شود.با التماس گفت : " واقعأ منظور بدی نداشتم ، آقا "!

  بچه‌ها که گریه و زاری محسن را دیدند ، شروع کردند به وساطت و پادرمیانی: " آقا محسن را ببخشید. اولین بار بود که ... آقا ببخشیدش . ببخشید ..."

  گفتم: "نه ! قبول نمی‌کنم. باید این لیوان آب را جلوی همه‌ی شما بخورد."

  محسن گریه کرد. بچه‌ها به خواهش و تمنا ادامه دادند. فرصت را غنیمت شمردم و گفتم: " ببین محسن، من به همکلاس‌های تو احترام می‌گذارم. وقتی آن‌ها تو را از جان و دل بخشیدند ، من هم حرفی ندارم ، اما، ..."

  محسن عجولانه گفت : " چشم آقا . دیگر تکرار نخواهد شد ".

  چند روز بعد، طبیعت روستا عصر دل‌انگیزی درست کرده بود. از مدرسه بیرون آمدم و کنار رودخانه‌ی مشرف به مدرسه شروع به قدم زدن کردم. مرد سالخورده‌ی سرشناس و صاحب کمال روستا که همه‌ی اهالی نامش را با احترام به زبان می‌آوردند، جلویم سبز شد . احوالپرسی گرم و صمیمانه‌ای کرد و همراهم شد .

  گفت‌و گوی بی‌پیرایه‌ای را آغاز کردیم. از مدرسه، از بچه‌مدرسه‌ای‌ها، از درس خواندن آن‌ها ، از ده ،‌از نگرانی‌های اهالی ، از نوه‌ی خودش که در کلاس من بود ، از شاگردان دیگر که مجبور بودند سال آینده به شهر بروند تا وارد دبیرستان شوند و از خیلی چیزهای دیگر. موقع خداحافظی، دستم را فشرد. لبخند معنی‌داری زد و گفت: "در ده ما همه جا صحبت از شماست. کاری که شما کردید، در روستای ما سابقه ندارد. "

  دلهره‌ام گرفت. فکرم به همه جا پرواز کرد. نفهمیدم منظورش چیست. با دستپاچگی پرسیدم : " کدام کار ، آقا؟ "

  با خونسردی گفت: " تنبیه با آب ، آقا "

  مثل این که پیرمرد در آن عصر دلاویز آمده بود کنار رودخانه تا همین حرف را به من بزند .

  منبع:

  رووف، علی. همهمه‌ی داستان‌ها-مدرسه‌ها، اشک‌ها، لبخندها. نشر قو، چاپ اول، 1384

 

  
تسهیلات مطلب
سایر مطالب این بخش سایر مطالب این بخش
نسخه قابل چاپ نسخه قابل چاپ
ارسال به دوستان ارسال به دوستان


CAPTCHA
::
درباره نویسنده:

دكتر علي رووف، متولد 1315 در مشهد، نويسنده، مترجم و پژوهشگر در رشته‌ي فلسفه‌ي تعليم و تربيت است. تا كنون بيش از 38 كتاب و بيش از 80 مقاله در زمينه‌هاي مختلف آموزشي از وي چاپ شده است.  درباره‌ي دكتر رووف بيشتر بدانيد

دفعات مشاهده: 6811 بار   |   دفعات چاپ: 2227 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 248 بار   |   0 نظر
For Teachers
Persian site map - English site map - Created in 0.06 seconds with 56 queries by YEKTAWEB 3937