Home Home Information Contact Site Map Library English Site
بخش‌های اصلی
صفحه اصلی
اخترشناسی
فیزیک
زندگی انیشتین
فیزیکدان‌های مسلمان
فیزیک و زندگی
اخترشناسی
تاریخ فیزیک
تازه‌های فیزیک
دانش‌نامه‌ی فیزیک
آموزش فیزیک
معلمان برتر
فیزیک در شبکه
خبرها و نظرها
معرفی کتاب
برترین‌های این بخش
::
جستجو در پایگاه

جستجوی پیشرفته
دریافت اطلاعات پایگاه
نشانی پست الکترونیک خود را برای دریافت اطلاعات و اخبار پایگاه، در کادر زیر وارد کنید.
آخرین مطالب بخش
:: ناسا پایین‌ترین دمای جهان را می‌آفریند
:: طرح سراسری دانش‌آموز پژوهنده برگزار می‌شود
:: خورشید کوچکتر است
:: نخستین آزمایش‌های فیزیک در تاریخ معاصر ایران
:: آسایشگاهی برای ستارگان پیر
آخرین مطالب سایر بخش‌ها
:: بیایید باکتری بخوریم
:: یخچال ایرانی، نوآوری ایرانی
:: چرخه سوخت هسته‌ای
:: 9 نکته درباره بچه‌ها که ممکن است ندانید
:: جلوگیری از سرطان با غذاهای سبز
:: گرمای لپ‌تاپ بر قدرت باروری اثری ندارد
:: مجموعه‌ی 6 جلدی گفت‌وگو درباره‌ی انرژی منتشر شد
:: نقش کتابخانه‌های دیجیتال چندرسانه‌ای در پیشرفت آموزش
:: چه چیزی دختران را دختر می‌سازد؟
:: ترویج علم با دانش‌نامه‌های الکترونیکی
بازی های آموزشی

AWT IMAGE

به سوی اینشتین شدن

AWT IMAGE

سالارکتاب
سالارکتاب
مکانیک در تمدن اسلامی

AWT IMAGE

:: دیدار قاسم غنی با آلبرت اینشتین ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۸۵/۲/۱ | 

دکتر ابوالقاسم غنی، استاد دانشگاه تهران، در سال 1324 خورشیدی با آلبرت اینشتین در آمریکا دیداری داشتند که گزارش آن دیدار اندکی پس از درگذشت آن استاد فرزانه در بیستمین سالنامه‌ی دنیا به سال 1343 چاپ شد. در آن دیدار پیرامون تاریخ با شکوه ایران و نقش ایرانیان در پیشرفت تمدن جهان و شعر هاتف اصفهانی، که بوی انرژی هسته‌ای از آن برمی‌خیزد، ار تباط فلسفه و فیزیک و موضوع‌های گوناگون دیگر سخن رفت که بسیار خواندنی و شنیدنی است.

دوشنبه 31 دسامبر 1945، مطابق دهم دی 1324 هجری شمسی، مطابق 25 محرم 1365 هجری قمری، صبح ساعت شش حرکت نموده که ساعت هشت به طرف پرینستون بروم، زیرا امروز ساعت 5/3 بعد از ظهر وعده‌ی ملاقات با دکتر آلبرت اینشتین واضع فرضیه‌ی نسبیت و نظریه‌های اتمی که منجر به کشف بمب اتمی شده، دارم. زمانی که یهودی‌ها را از آلمان بیرون کردند، او از آلمان هجرت کرد و به آمریکا دعوت شد و تابعیت آمریکا را قبول کرد و در دانشگاه پرینستون به عنوان استاد مطالعه‌های پیشرفته در علوم ریاضی به کار پرداخت و امسال چون 66 ساله است، متقاعد شده( یعنی بازنشسته)، نصف حقوق قدیم یعنی سالی هفت هزار و پانصد دلار می‌گیرد.

چند روز پیش که پروفسور ارنست هرتسفلد به واشینگتن آمده و در سفارت او را به نهار دعوت کرده بودند، من هم دعوت داشتم و در آن‌جا معارفه به عمل آمد. این مرد یکی از متبحرترین اشخاص دنیا است در تاریخ و آثار قدیمه پیش از اسلام ایران. سال‌ها در تخت جمشید و مشهد مرغاب و همدان و غیره، کار کرده و کتاب‌های مهم نوشته، خطوط سانسکریت و یهودی می‌داند، فرانسه و انگلیسی می‌داند، عربی و فارسی می‌داند. در اصل یهودی آلمانی است و اکنون استاد دانشگاه پرینستون است، ولی چون سن او 66 سال است، امسال متقاعد شده است. مرد متین و با محبت و دانشمندی است. پس از نهار دو سه ساعت با هم گفت و گو داشتیم. عصر با خودروی سفارت به اتفاق خان آقای علاء رفت، یعنی خانم رفت که او را برساند و خود به جای دیگری برود. از ایشان خواهش کرده بود که ترتیبی بدهند که دوباره مرا ببیند و قرار شد فردا برای چای به سفارت بروم و بر حسب اتفاق پروفسور ولایه، که شرق‌شناس مجارستانی است، نیز آمد.

آن روز هنگام خداحافظی که هرتسفلد به پرینستون بازمی‌گشت، گفتم میل دارم دکتر آلبرت اینشتین معروف را ملاقات کنم. گفت من ترتیب ملاقات شما را می‌دهم. به مزاح گفتم به اینشتین بگو یک نفر ایرانی خاطر‌خواه داری که با نظریه‌ی اتمی و کشف بمب اتم ئ نه به بعد رابع(بعد چهارم) کار دارد و نه به وزن نور. فقط به عنوان این که نیوتن قرن حاضری و از استادان علم، میل دارد تو را زیارت کند. گفت همین‌طور پیغام را خواهم رساند. خلاصه، در تاریخ 16 دسامبر، پروفسور ارنست هرتسفلد کاغذی به فرانسه نوشته بود بهاین مضمون: " با اینشتین مذاکره کردم می‌گوید کمال خوش‌وقتی را به دیدن شما خواهد داشت و انتخاب روز را به طور کامل به شما واگذار می‌کند تا آخر دسامبر جز 27 دسامبر یا هفته‌ی اول ژانویه. خبر بدهید و بعد نقشه‌ی حرکت رت شرح داده و در خاتمه می‌گوید که ملاقات شما در واشنگتن تاثیر زیادی در من داشته و همیشه به دیدن شما مایل هستم." روز آخر سال فرنگی را انتخاب کردم و نوشتم که اگر مانعی نیست بنویسید. تلگراف کرده بود:

Einstein free on Dec 31 at 3.30, please wire me arrival to meet you at station. Hertzfeld

پاسخ دادم دوشنبه 31 دسامبر ساعت 8 حرکت و ساعت 43/1 در پرینستون خواهم بود.

امروز روز سرد و بارانی است. حرکت کردم ساعت 5/7 آقای سفیر افغانستان خودرو فرستاده بود که مرا به پرینستون ببرد. به محض ورود هرتسفلد را با خودرویی دیدم. به خانه‌ی او رفتیم. درباره‌ی مشهد مادر سلیمان، مشهد مرغاب و بنای کنار آن سخن گفتیم و معتقد بود که بنای کنار آن، معروف به کعبه‌ی زرتشت، به احتمال قوی قبر زرتشت باشد و می‌گفت جمعیت آثار ملی یک روز باید در آن‌جا حفاری کند.

سپس دکتر پالی، که در اصل وینی و تربیت شده‌ی سوییس است و همین امسال در فیزیک جایزه‌ی نوبل گرفته و قانونی در فیزیک کشف رده به نام قانون پالی، وارد شد. این دکتر چهل سال ندارد شاید 36 یا 37 سال و اکنون در پرینستون پروفسور مطالعه‌های پیشرفته است. بسیار مرد فروتنی است. صحبت مرا از هرتسفلد شنیده بود و خواسته بود من را ملاقات کند. زیرا در تاریخ علم به‌ویژه نئوپلاطونیم شوقی دارد. مقداری گفت و گو کردیم و نزدیک یک ساعت از فلسفه‌ی اشراق اسلامی و افلاطونیان جدید پرسید. خیلی صحبت شد.

ساعت 5/3 به خانه‌ی اینشتین وارد شدیم. خانه‌ی کوچکی دارد. دارای دو طبقه. خانمی به سن نزدیک 40 سال که منشی و پرستار اوست در را باز کرد و به سالونی برد. بعد آمد که بیایید بالا اتاق خلوت و کتاب‌خانه. رفتیم و از پله‌های کوچک که بالا رفتیم، در باز شد و پیرمرد بسیار نورانی و پاکیزه‌ای، یعنی اینشتین، پیدا شد و به قول ملای رومی: پیری کاملی پرمایه‌ای ... آفتابی در میان سایه‌ای. مردی متوسط‌القامه، چهارشانه، با سبیل کلفت سفید، ریش تراشیده و موهای سفید به شکل آرتیست‌ها قدری بلند و ژولیده. جلیقه‌ی پشمی کبودی بر تن داشت. با تبسم پدرانه‌ی بسیار ملیحی استقبال کرد و به گرمی دست داد و نشاند.

اتاق کوچکی بود با نزدیک 200 جلد کتاب در دو قفسه و مقداری اوراق و نت و یادداشت در دو قفسه‌ی دیگر. میز تحریر محقری با مقداری کاغذ روی آن و در وسط هم میز کهنه‌ی دیگری با یک قدح بلوری توتون و چپق. نشست و نشستیم و خیلی اظهار محبت و خوش‌وقتی کرد. از پروفسور هرتسفلد در راه پرسیدم با اینشتین چه زبان حرف بزنم فرانسه یا انگلیسی؟ گفت: من نمی‌دانم فرانسه می‌داند یا نه، انگلیسی بد حرف می‌زند و البته زبان او آلمانی است. به این مناسبت پروفسور هرتسفلد به او گفت دکتر غنی می‌پرسید که با شما آلمانی حرف بزند یا فرانسه؟ گفت: انگلیسی بهتر است. بعد گفت من هیچ یک را خوب نمی‌دانم. فقط اجبار مرا وادار کرد که انگلیسی حرف بزنم. گفتم: شما کارهای لازم‌تر داشته‌اید. برای شما فراگیری زبان هدر دادن وقت گران‌بها است. گفت: برای همه چنین است. اتلاف وقت است زیرا دماغ و فکر انسان محدود و وقتش هم محدود است. دیگر فرصت اتلاف وقت برای زبان را ندارد. مسایل علمی ترجمه‌اش به یک زبان که انسان بداند آسان است. البته شعر و ادب موضوع دیگری است. آن‌ها قابل ترجمه نیستند و به ترجمه در نمی‌آیند و در ترجمه لطف خود را گم می‌کنند ولی علم را آسان می‌توان ترجمه کرد. گفتم: بله، من خیال می‌کردم فرانسه حرف می‌زنید زیرا در ترجمه حیات آناتول فرانس می‌خواندم که در برلن در 1921 با شما دیدار کرد و مقداری با هم سخن گفتید. گفت بلی، آن وقتن فرانسه را روان‌تر حرف می‌زدم و مترجمی در بین نبود. آناتول فرانس هم زبان دیگری نمی‌دانست. سپس گفت: برای نویسنده زبان خارجی مضر است، زیرا لطف زبان مادری او را مشوب می‌سازد. به‌ویژه نویسنده نباید زبان خارجی بداند.

گفتم شنیدم فرانس به شما گفته بود که امروز که درست حساب می‌کنم گوته را بزرگ‌ترین متفکر می‌شمارم. گفت: بلی، خودم یادم هست این را گفت و گوته را خیلی دوست داشت. سپس پیرامون فرانس سخن گفت و گفت زمانی که من او را دیدم خیلی پیر بود، اما همه چیز را خوب می‌دانست، مرد بزرگی بود و مرد بسیار بزرگی بود. گفتم به نظرم از شخص دیگری هم مانند گوته خیلی تعریف کرده بود. گفت یادم نیست(گفته بود چون به گذشته می‌نگرم سه چیز را در این دنیای بی سرو ته مایه‌‌ی تسلیت خاطر می‌شوم، صنعت یونان، شعر راسین و عمق فکر گوته) گفتم: گفت و گوی علمی با شما داشت؟ گفت: نه، وارد جزئیات مسائل علمی نشدیم. در کلیات سخن گفتیم. سپس گفت خیلی Rational بود و شاید بیش از اندازه.

سپس از من پرسید چه چیزی مورد علاقه‌ی زیاد شماست؟ گفتم من پزشکم و چیزی که زیاد جالب توجه من است، تاریخ تمدن و علم است. گفت: چه موضوع خوبی است، ایران و اسلام تمدن بزرگی در تاریخ علم داشته است. گفتم: چنین است. پرسید چه دورانی بزرگترین دوره‌ی علمی اسلام است؟ گفتم: قرن چهارم هجری یعنی یازده میلادی. گفت: چه‌طور. گفتم: مسلمین از قرن دوم به تدریج با علوم آشنا شدند ولی وقت به ترجمه‌ی آثار یونانی‌ها، رومی‌ها، ایرانی‌ها، سریانی‌ها و غیره گذاشتند که اغلب همه ماخذ یونانی است. پس از فراگیر شدن این ترجمه‌ها، دوره‌ی ظهور بزرگانی می‌رسد که خود ابتکار و استادی داشته‌اند و در فلسفه اشخاصی چون ابن‌سنا، در پزشکی چون رازی، در ریاضی چون ابوریحان ظاهر شده که کلام پیشینیان را نقد کرده‌اند، خود تجربه و اظهار نظر مستقل داشته‌اند و مفاهیم خود را با اضافه‌ی نظرهای خاص خود بر آن افزوده‌اند.

از کار سریانی‌ها پرسید و از کار مدرسه‌ی اسکندریه. خیلی خیلی از این تحقیق‌ها و پاسخ‌ها لذت می‌برد. سپس از مکتب اسپانیا پرسید. شرحی گفته شد و تاثیر آن در اروپایی‌ها. از مساله‌ی گردش خون و باورهای گذشتگان پرسید. من عقاید بقراط و محدودیت اطلاعات تشریحی او را، وسعت اطلاعات جالینوس را که در مکتب اسکندریه تشریح را فرا گرفته بود و در اسکندریه تشریح رایج بوده است، بیان کردم. گفت: پزشکان ایرانی و مسلمانان هم تجربه‌هایی داشته‌اند. گفتم: بلی، به‌ویژه رازی و از الکل و اسیدسولفوریک و تجربه‌های مریض‌خانه‌ای و کلینیکی او صحبت شد که او را مجرب لقب داده‌اند و از جمله گفتم که این تجربه بیش‌تر در عالم پزشکی بوده و دیگر علوم بیش‌تر نظری و حتی نظری صرف بوده و این که فیزیک بوعلی همان فیزیک ارسطو است.

با آن‌که من خیلی میل داشتم که هر چه بیش‌تر ممکن است من از او بپرسم و او را وادار کنم بیش‌تر پاسخ پرسش‌ها من را بدهد، تا به این جا این گونه شد که او هی پرسید و خیلی هم لذت برد و خیلی هم در او تاثیر خوب کرد. و بیش‌تر رفیق و شکفته شد. سپس از روش پیشینیان سخن گفتم که بقراط می‌گفت پزشک باید دو بال داشته باشد یکی بال تجربه و مطالعه و دیگری بال نظر و تعقل تا بتواند بپرد و با یک بال نمی‌توان پرید. عقل و منطق باید معدل و راهبر تجربه باشد و تجربه موید عقل. خیلی این اصل را پسندید.

از روش استقراء و استنتاج صحبت شد. گفت: امروز زیاد به Positivism اهمیت می‌دهند و منحصر به تجربه می‌کنند. بعد گفت این افراط است و مسائلی هست که به تجربه در نمی‌آید و راه وصول به آن حقایق غیر از تجربه است. گفتم: پس شما روش علمی آمریکایی‌ها را خراب می‌شمارید؟ خندید و شکفته شد و گفت: بلی، خوب دریافتید و درست اشاره کردید علم مکانیک‌شده فقط به منظور عمل درآمده است. گفتم: و فایده. گفت: بلی که همان عمل است. سپس از پراگماتیسم و فلسفه‌ی علمی آمریکا حرف زده شد. خیلی خندید و گفت: اگر از آمریکایی‌ها بپرسی چنگال چیست؟ پاسخ می‌دهند چیزی است که خوردن را تسهیل می‌کند، در حالی که چنگال غیر از این است و طور دیگری باید تعریف شود.

مواظب بودم در مسائل به اندازه‌ی کلی قضیه و نقطه‌ی حساس را شاراه می‌کرد و مستقیم و درست انگشت را روی قضیه می‌گذاشت که نشانه‌ی دانشمند پخته است. گفت باید عقل و منطق و دیگر شاخه‌های دانش بشری را هم در نظر گرفت. گفت واردات ذهنی( Intuition ) هم موضوع مهمی است. اغلب مخترعان از راه واردات ذهنی به کشف رسیده‌اند قبل از هر تجربه‌ای. در این‌جا با لطف و ملایمت گفتم: دکتر اینشتین من چند روز پیش کع دکتر هرتسفلد به من نوشت و تلگراف کرد و امروز را برای دیدار و زیارت شما معین کرد، خوش‌وقت شدم و در ضمن به حکم تداعی معانی، چون به یاد شما و دیدار با شما بودم، به یاد نظریه‌ها و عقاید علمی شما افتادم و شعری در فارسی به نظرم آمد که خیلی تعجب کردم و به خاطر سپردم از شما بپرسم که چه‌طور با اصل علمی سازگار است، اما به شکل بحث یک نفر شاعر و آن شعر هاتف اصفهانی است که ادوارد براون در تاریخ ادب ایران شرح حال او و شعر او را نوشته است. این مرد در بخش آخر قرن دوازدم هجری مرده و او می‌گوید:

چشم دل باز کن که جان بینی

آن‌چه نادیدنی است آن بینی

دل هر ذره را که بشکافی

آفتابیش در میان بینی و آن را این گونه ترجمه کردم:

Open the eye of the heart

To witness that which can not be seen

To hear what no ear has even heard

And to see what no mortal eye has ever described

If thou splitest the core of the atom

Thou would’s observe a sun therein

گفت بلی همان قشنگی فکر پیشینیان است و به اندازه‌ای زود دریافت و با سبک مستقیم و موجز و روشن خود تفسیر کرد که حظ بردم. گفت: تصور می‌کنم می‌خواهد در عظمت خلقت و اسرار علم بگوید که بلی همان ذره(دموکریتوس را نام برد) را که پیشینیان می‌گفتند قابل قسمت نیست و جزءلایتجزی است، این اندازه اسرار در آن هست که همان کوچک‌ترین چیز عالم تصور باز آفتابی در آن خوابیده است. البته، این سخن زیبا به عالم واقع و خارج و تجربه تکیه ندارد.

سپس از نظریه‌ی دموکریتوس و پیشینیان سخن به میان آمد و گفت چه‌طور در جایی می‌شود ایستاد و گفت دیگر قابل قسمت نیست. ماده تا تصور کار کند و تا ابد قابل قسمت است. سپس از عارفان و تخیلات قشنگ آنان صحبت شد. گفتم: وقتی در مجله‌ای شرح دیدرا شما و تاگور هندی را خواندم گفت: بلی. گفتم: خواندم که در مبحث وحدت وجود و وجود کلی، با شما صحبت کرده بود. گفت: بلی. گفتم: تاگور را چگونه دیدید. گفت: مرد خوش مشرب و فهمیده‌ای بود، با دماغی باز و قلب صاف. ولی بعضی‌ها با او بودند که او را وسیله‌ی تماشا و جلب توجه قرار داده بودند و آن‌ها تعمد داشتند. البته جالب توجه هم بود، با آن گیسوان و هیکل جذاب و لباس و زینت‌های هندی و غیره. سپس با تبسم گفت: همین در مجلات نوشتن و نشر دادن کار همان اشخاص است. بعد صحبت از آثار او شد. گفتم من غالب آثار او را خوانده‌ام و از کتاب "دنیا و خانه"، که او خوانده بود، صحبت کردم. عقیده‌ی من را پرسید. گفت: تاگور در آن کتاب به عقیده‌ی سیاسی و اجتماعی ناسیونالیست‌های هندی، به‌ویژه گاندی، حمله می‌کند و مقصود از ساندیپ، هنگامه‌جو، اوست. تاگور معتقد است تقلید ناسیونالیسم به عرف اروپایی برای هندی غلط است. هندی در عرصه‌ی تئاتر بشری، نقش دیگری دارد. تاگور پیش از همه چیز و مافوق همه چیز شاعر پر تصور و پر خواب و خیالی است و مرد دنیای عرفان است و حسن ترجمه‌ی او یعنی چون خود او آثارش را به انگلیسی ترجمه کرد و انگلیسی‌دان ماهری است، کتاب‌های او را شناساند. گفتم: من دیدار شما و او را اجتماع دو دنیای متفاوت عجیب می‌شمردم. شما یک نفر اروپایی عالم به علوم تجربی و دقیق ریاضی و او شاعر پر خواب و خیال. گفت: من هم اروپایی نیستم. گفتم: ولی روش علمی شما. گفت: بلی درست است. اختلاف مشرب زیاد بود.

گفت و گوی ما ادامه پیدا کرد. پرسیدم: دکتر شما همه‌ی عمر یعنی از آغاز جوانی به مباحث ریاضی پرداخته‌اید؟ گفت: نه ریاضی بلکه فیزیک. فقط علم ریاضی زبان و وسیله‌ی بیان فیزیک‌دان است. گفتم مقصودم این بود که آموزش دانشگاهی شما از آغاز در این شاخه بوده است. گفت: بلی، حتی پیش از آموزش‌های دانشگاهی نیز شیفته‌ و سرگرم قانون‌های فیزیک و اصول اولیه‌ی حکمت طبیعی بودم. سپس گفت: بلی به شیوه‌ی اروپایی به ناچار باید حرفه و فن خاصی را برگزید، چرا که عمر کوتاه است و یک نفر ناگزیر باید نیروی خود را در یک رشته به کار اندازد. گفتم شما آرای فلسفی خاصی که موسس بر فیزیک و مباحث خودتان باشد، نوشته‌اید. گفت نه. به این مناسبت گفتم هانری پوانکاره، عالم فرانسوی، کتاب‌هایی نوشت برای این که نظرهای خود را در دسترس همگان بگذارد و همه از نظرهای او بهره گیرند. من کتاب‌های او را خوانده‌ام. اسم پوانکاره را که بردم شکفته شد. گفت: مرد بسیار بزرگی بود و نظیر نداشت و چون گفتم که کتاب‌های" La science l, hypothese " و" La valeur de la science " را برای عوام نوشت، گفت: شما آن دو کتاب را برای عوام می‌دانید، کتاب خواص است، به‌ویژه کتاب خوب او "علم و فرض" است. سپس گفت: ولی پوانکاره خیلی پوزیتیویسم بود. در این‌جا تاملی کرد و گفت: پوزیتیویسم به معنایی که من می‌گویم. گفتم: بلی، ملتفت شدم، مقصود این است که تنها راه وصول به حقیقت را تجربه می‌داند و در همین کتاب می‌گوید:" La experience est la source unique de la verite "

با تبسم و شکفتگی از استشهاد من خوشش آمد و گفت: چه خوب خوانده و فهمیده‌اید. چه خوب می‌فهمید. سپس گفت: بلی، تجربه را تنها و تنها راه وصول به حقیقت می شمرد. ممکن است گفت تجربه تنها راه وصول به حقیقت‌هایی است که ممکن است تسلیم آن شویم نا این که ماورای تجربه‌ی حقیقی نیست. بسیاری از حقیقت‌ها به تجربه در نمی‌آیند. عقل ما، قلب ما به آن نمی‌رسد.

دوباره پرسیدم: کتابی نوشته‌اید. گفت: نه. گفتم: چند روز پیش در مجله‌ای مقاله‌ای از شما خواندم درباره‌ی بمب اتمی. من دوباره مقاله‌ی شما را به دقت خواندم. شما در آن‌جا world government پیشنهاد می‌کنید. خواستم قدری توضیح بدهید مقصود شما چیست. توضیح داد که می‌گویم سه دولت اول آمریکا، روسیه و انگلیس یک قسم Institution قضایی و حکومتی دایر کنند برای حل مشکلات. گفتم: این را عملی می‌دانید. گفت: من آن‌جا گفته‌ام اگر نکنید منجر به جنگ می‌شود و جنگ غیر از جنگ‌های پیش است و خرابی آن بیش از تصور است.

ادامه به زودی .....

  
تسهیلات مطلب
سایر مطالب این بخش سایر مطالب این بخش
نسخه قابل چاپ نسخه قابل چاپ
ارسال به دوستان ارسال به دوستان


CAPTCHA
::
دفعات مشاهده: 7717 بار   |   دفعات چاپ: 2330 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 138 بار   |   0 نظر
سال جهانی فیزیک
Persian site map - English site map - Created in 0.07 seconds with 69 queries by YEKTAWEB 3961