Home Home Information Contact Site Map Library English Site
بخش‌های اصلی
صفحه اصلی
شعر و داستان
جهان دایناسورها
دانشمند کوچک
کتاب خوب
جانوران شگفت انگیز
دور دنیا با یک کلیک
شهر بازی
دوست من رایانه
بدن من
دانشمندان و قهرمانان
آن‌چه پسندیده‌اید
::
دوستان ایرانی
عکس‌های دایناسورها

دایناسورها

عکس‌های دایناسورها

سالارکتاب
با کتاب‌های سالاری آشنا شوید
 
جستجو در پایگاه

جستجوی پیشرفته
دریافت اطلاعات پایگاه
نشانی پست الکترونیک خود را برای دریافت اطلاعات و اخبار پایگاه، در کادر زیر وارد کنید.
آخرین مطالب بخش
:: ریش دراز
:: بزمجه: یادگار دایناسورها
:: امیراعلم و بهداشت در ایران
:: از پرنده‌ی دانا بپرس
:: همه چیز با هفت چیز
کتاب رنگ‌آمیزی

AWT IMAGE

جورچین طبیعت

AWT IMAGE

آموزش نقاشی

AWT IMAGE

:: دستگیر کنندگان دزد بانک ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۸۴/۷/۲۸ | 

  من و بابام رفته بودیم به خیابان گردش کنیم. بابام از یک فروشگاه اسباب بازی، برایم یک فرفره خرید. توی پیاده رو، جلو در بانک، داشتم فرفره بازی می‌کردم. ناگهان مردی دوان دوان آمد. مرا انداخت زمین و با عجله رفت توی بانک. من داشتم از درد گریه می‌کردم که بابام خودش را به من رساند. به بابام گفتم: مردی که مرا انداخت توی بانک است.

AWT IMAGE

  من و بابام رفتیم توی بانک. بابام عصبانی بود. مشتش را آماده کرده بود تا آن مرد را بزند. آن مرد را به بابام نشان دادم. دو تا هفت تیر در دستش بود. بابام یک مشت محکم به چانه آن مرد زد. هفت تیرهای آن مرد به این طرف و آن طرف افتاد.

AWT IMAGE

  بابام پشت سر هم، آن مرد را می‌زد و می‌گفت: یادت باشه که دیگر نباید توی پیاده‌رو با عجله بدوی و بچه‌ای را به زمین بیاندازی. کارکنان بانک و مردمی که در بانک بودند، بابام را تشویق می‌کردند و برایش هورا می‌کشیدند.

AWT IMAGE

  پاسبانی آمد و دستبند به دست‌های آن مرد زد و او را برد. تازه فهمیدم که آن مرد می‌خواست پول‌های بانک را بدزدد. مردم من و بابام را روی دست بلند کردند. یک عکاس هم آمد و از ما عکس گرفت تا توی روزنامه چاپ کند. همه آن‌ها خیال می‌کردن که ما به بانک رفته بودیم تا دزد بانک را دستگیر کنیم.

بازگشت به مقاله اصلی

  
تسهیلات مطلب
سایر مطالب این بخش سایر مطالب این بخش
نسخه قابل چاپ نسخه قابل چاپ
ارسال به دوستان ارسال به دوستان


CAPTCHA
::
دفعات مشاهده: 9866 بار   |   دفعات چاپ: 2323 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 206 بار   |   1 نظر
نظرات کاربران
نظر ارسال شده توسط kourosh.lalavi@yahoo.com در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۲۷
كوروش جان
به ياد روزهايي كه اين داستان رو برات مي گفتم ؛ دوباره اين قصه رو بخون
پدرت علي
Persian site map - English site map - Created in 0.06 seconds with 70 queries by YEKTAWEB 3937